پارت هشتاد و هفتم :

یک ساعت بعد، با کمک آرامبخش و کمتر شدن سر و صداها دخترک آرام گرفت و خوابید. شهاب مدام در حال رفت و آمد بود و بین آن‌همه آشفتگی در عمارت، از آوا غافل نمی‌شد. دوروز در غم و ماتم گذشت. بهادر و کوهیار هردو دفن شدند و تمام روستا سیاه‌پوش بود. خانم‌بزرگ را در بیمارستان شهر، بستری کرده بودند و علی همچنان در عمارت، زندانی بود.
آوا کت‌دامنی سیاه‌رنگ به تن داشت و روسری کوچک همرنگ لباس‌هایش ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    چقدر خوب که دوست خوبی مثل گلناز رو از یاد نبرد و بیادش بود 🥺

    ۱۰ ماه پیش
  • میم

    2

    آفرین آوا،چه شرطای درست وبجایی،وآفرین به شهاب که خوب پشت پناهش شد 👌👏👏👏

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    آفرین آوا..احسنت..هرکاری باکمال وخانوم بزرگ بکنه حقشونه..شهاب باید ب داشتن چنین زنی افتخار کنه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️