پارت هشتاد و هفتم :
یک ساعت بعد، با کمک آرامبخش و کمتر شدن سر و صداها دخترک آرام گرفت و خوابید. شهاب مدام در حال رفت و آمد بود و بین آنهمه آشفتگی در عمارت، از آوا غافل نمیشد. دوروز در غم و ماتم گذشت. بهادر و کوهیار هردو دفن شدند و تمام روستا سیاهپوش بود. خانمبزرگ را در بیمارستان شهر، بستری کرده بودند و علی همچنان در عمارت، زندانی بود.
آوا کتدامنی سیاهرنگ به تن داشت و روسری کوچک همرنگ لباسهایش ر
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

میم
2چقدر خوب که دوست خوبی مثل گلناز رو از یاد نبرد و بیادش بود 🥺