پارت نود و یک :
لیوان آب را برداشت و کمی نوشید. با مکث کوتاهی لب باز کرد:
- همه میدونید که متأسفانه خانومبزرگ به خاطر شنیدن خبر کشتهشدن کوهیار، سکته کرده و فلج شده...
نگاهها همه خیره به کمال بود و او به سختی اضطرابش را کنترل کرده بود.
- سالها بود که من رازی رو به خاطر مادرم، توی سینه نگه داشته بودم. اما الان صلاح نمیدونم بیشتر از این، سکوت کنم چون از عقوبت این سکوت میترسم.
چشمهای
لطفا صبر کنید...

میم
2نه به اون همه خاموشی،که البته از ترس جان عزیزانش بود،نه به این جار زدن 😮😮😮