پارت نود و یک :

لیوان آب را برداشت و کمی نوشید. با مکث کوتاهی لب باز کرد:
- همه می‌دونید که متأسفانه خانوم‌بزرگ به خاطر شنیدن خبر کشته‌شدن کوهیار، سکته کرده و فلج شده...
نگاه‌ها همه خیره به کمال بود و او به سختی اضطرابش را کنترل کرده بود.
- سال‌ها بود که من رازی رو به خاطر مادرم، توی سینه نگه داشته بودم. اما الان صلاح نمی‌دونم بیشتر از این، سکوت کنم چون از عقوبت این سکوت می‌ترسم.
چشم‌های

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    نه به اون همه خاموشی،که البته از ترس جان عزیزانش بود،نه به این جار زدن 😮😮😮

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    وای خدا چ غوغایی بر پا کرده این شیر زن خانم..آفرین ب اوا. کمال وبقیه حقشون ..ممنون نگاری عالی بود

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️