پارت نود و سوم :
صدای شرشر باران آمیخته به صدای قلقل سماور نفتی، تنها صدایی بود که در فضای خانهی مراد و گلچهره به گوش میرسید. گلچهره سر به زیر و غمبار کنج نشیمن نشسته بود و وحید، ماهرخ، آوا، شهاب نیز دور تا دور نشسته بودند. صدای لرزان و ضعیف گلچهره، سکوت شیشهای را شکست.
- روی رفتن به مراسم بهادر رو نداشتم، مراد خودش تنها میرفت. چه میدونستم چه اتفاقایی افتاده... الان از زبون شما شنیدم! خدا رحم
لطفا صبر کنید...

میم
2این دیگه کار کی بوده؟البته ارباب بدعنق دیکتاتور کم دشمن نداشته 😮😏