پارت هشتاد و هشتم :

کمال از جا برخاست. دست‌هایش را دو طرف طاق کنار پنجره گرفت. چاره‌ای جز قبول کردن نداشت، می‌دانست برایش بد می‌شود اگر اهل روستا حقیقت ماجرا را بفهمند. صدایش از خشم، خش افتاده بود.
- دو روز بهم مهلت بده. ماه‌بانو و دنیا به این راحتی قانع نمی‌شن. خصوصا برای بخشش علی و برگشتن اون دختره... گلناز!
آوا زیرچشمی نگاهی به شهاب انداخت. لبخند کمرنگ و پیروزمندانه‌ای زد. رو به کمال گفت:
- باش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    حقته سالها همین جوری،زنده باشی،تحقیر بشی و زجر بکشی😠

    ۱۱ ماه پیش
  • نفسم

    1

    آفرین ب شجاعتت شیر زن..آوا دوباره اسم مادرش گلبانو وپدرش مهیار را زنده کرد..مرسی نگار جون عالی بود مثل همیشه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️