پارت هشتاد و هشتم :
کمال از جا برخاست. دستهایش را دو طرف طاق کنار پنجره گرفت. چارهای جز قبول کردن نداشت، میدانست برایش بد میشود اگر اهل روستا حقیقت ماجرا را بفهمند. صدایش از خشم، خش افتاده بود.
- دو روز بهم مهلت بده. ماهبانو و دنیا به این راحتی قانع نمیشن. خصوصا برای بخشش علی و برگشتن اون دختره... گلناز!
آوا زیرچشمی نگاهی به شهاب انداخت. لبخند کمرنگ و پیروزمندانهای زد. رو به کمال گفت:
- باش
لطفا صبر کنید...

میم
2حقته سالها همین جوری،زنده باشی،تحقیر بشی و زجر بکشی😠