پارت هشتاد و چهارم :

آوا رمقی برای ایستادن نداشت. مدام بازوی علی را چنگ می‌زد و به او تکیه می‌داد. چهره‌های غرق در خون بهادر و کوهیار، لحظه‌ای از مقابل چشم‌هایش کنار نمی‌رفت. صدای پارس‌های سگ و فریاد بهادر، توی گوشش می‌پیچید و سرش سنگین بود. مشامش از بوی خون پر بود و تهوع داشت. شهاب، ارباب و ماه‌بانو با قدم‌های بلند و سریع، خودشان را به حیاط رساندند. شهاب بی‌معطلی خودش را به آوا رساند و به آغوش کشیدش. ل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    اون پیرزن که مرده بود،پس اون کیه که همه چیزو می دونه ؟؟؟

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    احست ب جسارت و قدرت آوا..شیر زنه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️