پارت هشتاد و چهارم :
آوا رمقی برای ایستادن نداشت. مدام بازوی علی را چنگ میزد و به او تکیه میداد. چهرههای غرق در خون بهادر و کوهیار، لحظهای از مقابل چشمهایش کنار نمیرفت. صدای پارسهای سگ و فریاد بهادر، توی گوشش میپیچید و سرش سنگین بود. مشامش از بوی خون پر بود و تهوع داشت. شهاب، ارباب و ماهبانو با قدمهای بلند و سریع، خودشان را به حیاط رساندند. شهاب بیمعطلی خودش را به آوا رساند و به آغوش کشیدش. ل
لطفا صبر کنید...

میم
1اون پیرزن که مرده بود،پس اون کیه که همه چیزو می دونه ؟؟؟