پارت هشتاد و سوم :
علی به دیوار تکیه زده و نگاه خیسش به بهادر خیره بود که هنوز سر روی زانوان آوا داشت و رد خون و اشک بر گونههایش پیدا بود.
- نه...! من کشتم، همهجا با افتخار میگم که خودم کوهیار رو کشتم.
علی بیرمق حرف میزد و آوا دستپاچه شد. نیمنگاهی به جانیار انداخت و مسترس گفت:
- دیوونه شدی علی؟! از جونت سیر شدی؟ قصاصت میکنن.
علی ابرو در هم کشید. لحنش تند شد.
- میخوای بندازم گردن بهاد
لطفا صبر کنید...

میم
1علی باید قبول می کرد بهادر کشته تا راز آوا با کوهیار به گور بره