پارت نود و پنجم :

چند ساعت بعد، ارباب در سکوت و تاریکی آن شب سرد برفی به خاک سپرده شد. گلناز بقچه‌ای که در دست داشت را کنار وسایل دیگر داخل گاری گذاشت. شالش را دور بازوها محکم‌تر پیچید و بخار دهانش را بین دست‌هایش ها کرد. رو به جانیار پرسید:
- با خانوم‌بزرگ چکار می‌کنی؟
جانیار نگاه اخم‌آلودش را به عمارت دوخت و لب زد:
- همین‌جا بمونه. شاید یکی از دختراش، اومدن و بردنش.
گلناز با مکث کوتاهی گ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    خیلی قشنگ بود ،قلمت مانا

    ۶ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم💚❤

    ۶ ماه پیش
  • ماهرخ

    0

    رمان بسیار زیبایی بود من ک یه روز از صبح تا شب نشستم خوندمش و تمومش کردم قلمت مانا نویسنده جان . خداییش خیلی دلم واسه بهادر سوخت مظلوم ترین ادم داستان. خداقوت عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • میم

    2

    یه رمان عاشقانه،ابابی،ازدواج اجباری،هیجانی وماجراجویی،خیلی قلم عالی،پایان خوش ووووو ارزش چندبار خوندن رو داره به نظرم 🙏🏻❤️🌹👏👏👏🤩😍

    ۱۰ ماه پیش
  • میم

    2

    چه عالی،بالاخره وحید ورعنا هم سامان گرفتن فقط موند علی و گیلدا 😍🤩

    ۱۰ ماه پیش
  • اشرف

    1

    خسته نباشی بسیار عالی بود

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    1

    خسته نباشی نگارجون واقعا رمان هات عالین. من خاموشی آوا رو قبلا تو *** خونده بودم ولی بازم اینجا از دست ندادمش. با ویرایش جدید که از قبل هم بهتر شد. منتظر رمان های بعدیت هستیم، موفق باشی

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️