پارت هشتاد و یک :

آوا پشت دیوار، بی‌قرار و دل‌نگران قدم می‌زد. تاب نیاورد و بالاخره از ماشین بالا رفت. خودش را روی دیوار کشاند و به باغ سرک کشید. با شنیدن فریادهایی که از دور می‌آمد، خودش را از بالای دیوار، پایین انداخت. مچ پای راستش درد گرفت اما توجهی نکرد و سمت ساختمان راه افتاد. هر چه صداها واضح‌تر می‌شد، قدم‌های دخترک تندتر می‌شد. وقتی نگاهش از پنجره، به کوهیار و بهادر افتاد که با هم گلاویز بودند. Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    خداروشکر به درک رفت،بهادر گناه داره،خدا کنه چیزیش نشه 😡🥺

    ۱۱ ماه پیش
  • نفسم

    1

    یعنی علی اون حرومزاده راکشت؟ب درک...فقط کاش اتفاقی واسه بهادرنیفته.گناه داره

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️