دوست داشتی؟
رمان خواهر خوانده از صدیقه سادات محمدی دنیای رمان

رمان خواهر خوانده

  • زبان فارسی
  • 1.7M 👁
  • 7.8K ❤️
  • 4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه خواهر خوانده

نیهان دختری ۱۷ساله، به خاطر اینکه ناپدریش می‌خواد اونو بفروشه، مجبور می‌شه از خونه فرار کنه... و در طی اتفاقاتی با حسام پسری تنها که خانواده‌اش رو از دست داده و عشقی یکطرفه به خواهرخوانده‌اش هستی دارد, آشنا می شود. آشنایی حسام و نیهان سرآغاز ماجراهایی می شود که ... رمانی عاشقانه, جذاب و پرماجرا

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

تنها بودم و آواره
نشستی بر قلبم چه شاهانه
به عشقت اوج گرفتم
پر زدم از آن ویرانه
شدم شیدای چشمانت
با خود شدم بیگانه
جز تو مرا راهی نیست
بمان کنار این دیوانه
آخرین روزهای پاییز بود و زمستان در راه... هوا سرد و شیشه های ماشین عرق کرده بود. حسام پشت فرمان ماشین، به انتظار سبز شدن چراغ راهنما نشسته و چشم به دختربچه هایی داشت که بین ماشین ها در گردش بودند. یکی فال می فروخت و یکی گُل، دیگری اسپند دود می کرد و گاهی شیشه ی ماشینی را با لُنگ پاک می کرد. دختر بچه ای هفت، هشت ساله که از شدت سرما گونه ها و بینی اش سرخ شده بود، نزدیک ماشین آمد. موهایش آشفته از کناره های روسریِ رنگ و رو رفته اش بیرون ریخته بود و لبخند به لب داشت. با انگشت های ظریفش به شیشه ی ماشین زد و گل های رز قرمز را بالا گرفت: « آقا گل نمی خوای؟ بخر واسه خانومت ببر خوشحالش کن»
حسام از شیرین زبانی دخترک لبخند روی لبش نشست، شیشه را پایین داد و گفت:
- چه گل های خوشگلی، چه دختر خوشگلی! اما من که خانوم ندارم.
دخترک با همان لحن شیرین و پر از شیطنت لب باز کرد:
- نامزد چی نداری؟ مامان که داری؟ اصلا یه نفر هست که دوسش داشته باشی دیگه مگه نه؟!
حسام دسته گل را از دخترک گرفت، با تلخندی گفت:
- نه نامزد دارم، نه مامان... اما آره، یه نفر هست که خیلی دوسش دارم.
بدون پرسیدن قیمت شاخه گل ها، تراول پنجاهی را به دختربچه داد. چراغ سبز شد و حسام حرکت کرد؛ صدای دخترک بلند شد: «آقا بقیه ی پولت...»
حسام دستش را از پنجره بیرون برد و تکان داد. گلها را روی صندلی کنارش گذاشت و صورت زیبای هستی مقابل چشم هایش نقش بست. دختری که سال ها عشقش را در دل پرورانده بود و شهامت برملا کردنش را نداشت. این عشق از همان ابتدا همراه با غمی بزرگ در دلش جوانه زد. چطور به دادفر که سال ها برایش پدری کرده بود می گفت دلباخته ی تنها دخترش شده! دختری که همه او را خواهرخوانده اش می دانستند.
درب فلزی و قهوه ای رنگ را با ریموت باز کرد و وارد حیاط شد، دسته گل را از روی صندلی برداشت و بی اختیار لبخند روی لبش نشست. هستی جلوی درگاه خانه به استقبال آمده بود. از ماشین پیاده شد که هستی با دیدن گل ها، صدایش را کمی بالا برد و گفت:
- بازم همه ی گلای دخترک گل فروش رو خریدی؟
حسام همانطور که سمت در ورودی می رفت با لبخند جواب داد:
- مگه بده این همه گل واست گرفتم؟
جلوی در رسید و هستی گل ها را گرفت، بویید و همراه با نفسی که بیرون می داد گفت:
- نه، حداقل بهتر از وقتایی هست که کلی فال می خری! ولی ای کاش یه نفر سر چهارراه پاستیل می فروخت تو یه روز پاستیل می خریدی واسم.
همراه هم وارد ساختمان شدند، حسام پا روی پله گذاشت و لب باز کرد:
- پاستیلم می خرم...
هستی در واحدشان را باز کرد و اخم ظریفی بین ابروهای باریک و کشیده اش نشست و پرسید:
- کجا میری؟ مامان گفت ناهار بیای پایین، بابا هم امروز هست بیا دور هم باشیم.
حسام سر جنباند و جواب داد:
- باشه، برم بالا کیفم رو بذارم، یه آبی به سر و صورتم بزنم میام.
هستی قدمی جلو برداشت، کیف حسام را از دستش گرفت و مصرانه گفت:
- بیا دیگه! بعد از ناهارم می شه کیفت رو با خودت ببری، پایینم آب هست دستاتو بشوری. بهونه الکی نیار!
صدای شریفه از داخل خانه بلند شد:
- چی می گین به هم یه ساعته؟! بیاین غذا از دهن افتاد.
هستی یک تای ابرویش را بالا انداخت و شیطنت وار گفت:
- اینم از مامان... حالا جرأت داری برو بالا!
حسام تک خنده ای کرد و ناچار پشت سر هستی قدم برداشت و به دنبالش وارد خانه شد. شریفه خانوم و آقای دادفر پشت میز غذاخوری نشسته و منتظر بودند. سلام کرد و حینی که کتش را روی جالباسی جلوی در می گذاشت، گفت:
- به زحمت افتادین شریفه خانوم، ممنون.
شریفه لبخند زد و چین گوشه ی چشم هایش بیشتر شد، عینکش را کمی بالا داد و گفت:
- چه مزاحمتی پسرم! دلم تنگ شده بود واست. خیلی وقته نیومدی پایین دور هم باشیم.
آقای دادفر همانطور که برای خودش غذا می کشید رو به حسام خطاب کرد:
- تو که می دونی شریفه چقدر دوستت داره، پس خودت حواست باشه و زودتر بیا بهش سر بزن.
حسام دست روی چشم گذاشت و با لبخند جواب داد:«به روی چشم»
در سکوت مشغول غذا خوردن بودند، دادفر کمی آب داخل لیوان ریخت و چند جرعه نوشید، لیوان را روی میز گذاشت و رو به هستی گفت:
- هستی! تو پسر مهندس امیری رو دیدی؟
هستی لقمه اش را قورت داد و سر تکان داد:
- آره، می آم شرکت گاهی می بینمش. چطور؟
- مهندس می گفت اگر اجازه بدیم بیان واسه امر خیر... برای آرش!
حرف دادفر مثل پتک بر سرش فرود آمد، قلبش هُری فرو ریخت. قاشق و چنگال در دستش فشرده شد و زیرچشمی هستی را پایید. با نفسی حبس شده منتظر جوابش بود. لحظه ای سکوت شد و هستی نگاهی گذرا به پدر و مادرش انداخت. لب باز کرد:
- من قبلا گفتم، الان آمادگی ازدواج ندارم. نه پسر مهندس امیری نه هیچکسِ دیگه!
حسام آرام نفسش را بیرون داد، گوشه ی چشمش از لبخندی که سعی در پنهان کردنش داشت، چین خورد. مشغول غذا خوردن شد. شریفه اما اخم ظریفی کرد و رو به هستی گفت:
- دیگه بیست و پنج سالت شده هستی! نمی شه ندیده و نشناخته خواستگار رد کرد. کم کم باید به خواستگارات فکر کنی.
دخترک با کلافگی سر تکان داد:
- تو رو خدا دوباره شروع نکنید! قبلا خیلی راجع به این موضوع حرف زدیم.
حسام لقمه ی آخر را در دهان گذاشت و از جا بلند شد. بیشتر از این ماندن را جایز نمی دانست، همین قدر که متوجه جواب منفی هستی شد برایش کافی بود. رو به شریفه گفت:
- ممنون شریفه خانوم، خیلی خوشمزه بود. فعلا با اجازه!
شریفه متوجه رفتن مصلحتی حسام شد و بدون اصراری برای ماندن گفت:
- نوش جونت پسرم، خسته ای برو استراحت کن.
نه گفتن های بی دلیلِ هستی به خواستگارها برایش جای دلگرمی بود. شاید فقط شاید این علاقه دو طرفه بود. کلید را در قفل چرخاند و وارد خانه شد، کت چرمی و کیفش را کنار مبل گذاشت و همان جا نشست. به مبل تکیه زد و پلک بر هم گذاشت؛ صدای هستی در گوشش می پیچید« الان آمادگی ازدواج ندارم» باید شهامت حرف زدن با دادفر را می داشت، باید حرف دلش را می زد... قبل از اینکه دیر شود! صدای زنگ موبایل رشته ی افکارش را پاره کرد. شماره ی مهراد بود، دوست و رفیق دوران دانشجویی تا به الان.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان خواهر خوانده
  • مادمازل

    در پارت 1021

    قشنگ بود 🌸

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 772

    کسانی که تعجب میکنن از حرف آخر حسام. این همه نیهان غر میزنه شب نمیزاری بخوابم جُک که براش تعریف نمیکنه تا صبح 😂 چه بچه مثبت هایی هستین اون اصل کاری و گذاشتن برا عروسی دیگه بدون لباس اش و که دیده 🤭 👻 مفهومه؟

    ۲ ماه پیش
  • ی

    در پارت 675

    اینهمه ما زور میزنیم به مردم حالی کنیم نباید سن زن کمتر از شوهر باشه حالا شما بازم میخای این رسم زشتو زنده نیگه داری که پسره یا یکی وصلت کنه که سن نسل بعدیشو داره، نکن! اقلا سن نیهان رو بالاتر میذاشتی

    ۵ سال پیش
  • مادمازل

    در پارت 661

    امیدوارم مهراد به هستی خیانت نکرده باشه ☹️ آرش و ندا دستشون رو بشه. این پنهان کاری نیهان هم کار دستش میده ممکنه حسام اون و با حامد ببینه یا پیام هارو بخونه و سوتفاهم پیش بیاد

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 572

    هستی قشنگ خواهر شوهره خوشم میاد ازش 😂

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 271

    بیا اینم دردسر 😂

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 251

    چرا با هستی مشکل دارید؟ 😂 من خوشم میاد ازش والا بیشتر از نیهان. حالا چون عاشق مهراد بوده یا اون حرف و زده باید ازش متنفر بشید ؟

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 71

    همیشه حرف دلتون و بزنید... نزارید دیر بشه یا مدیون قلب تون بشید.

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 41

    آخی حسام طفلک خودش هستی و دوست داره ولی حالا باید فکر مهراد و ببره سمت هستی

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 10

    اون دو نفر هیچ کدوم نسبتی با حسام ندارن؟ یعنی این پسر فرزند خوندشونه؟ اخه به هیچ کدوم مامان یا بابا نگفت

    ۲ ماه پیش
  • نرگس

    در پارت 1021

    عالی بود خانم نویسنده ازتون ممنونم بابت قلم زیبا و هنرمندانتان خیلی فوق العاده نوشته شده باز هم به نوشتن ادامه بدهید حیف این قلم بی استفاده بماند .💖💖

    ۲ ماه پیش
  • پونه

    در پارت 1021

    قشنگ بود خسته نباشی نویسنده جان

    ۳ ماه پیش
  • شیرین

    در پارت 101

    تا اینجا ک خیلی قشنگ بود ولی ای کاش عکس مهراد هم میزاشتید

    ۳ ماه پیش
  • ماری

    در پارت 1020

    خانم محمدی عزیز این رمان وخوندم بسیار عالی سپاسگزارم قلمتون توانا

    ۴ ماه پیش
  • شهلا

    در پارت 1020

    سلام.خسته نباشید به نویسنده عزیز به قول نیهان دوستانمون خیلی دمت گرم فیض بردیم انشاالله بارومانهای بهتر ماسرافرازنماید ❤️❤️🙏

    ۷ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟