دوست داشتی؟
رمان خواهر خوانده اثری همخونه‌ای و عاشقانه از صدیقه سادات محمدی، کاور اصلی رمان

رمان خواهر خوانده

  • زبان فارسی
  • 1.7M 👁
  • 7.9K ❤️
  • 4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان خواهر خوانده اثر صدیقه سادات محمدی (نگار)، یک رمان عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی و همخونه‌ای است که داستان حسام، دندانپزشکی موفق و عاشق خواهرخوانده‌اش هستی را روایت می‌کند. وقتی حسام درگیر عشقی یک‌طرفه است، آشنایی او با نیهان، دختری که از شرایط سخت زندگی‌اش فرار کرده، مسیر زندگی هر دو را وارد ماجراهایی تازه می‌کند. --- دندانپزشکی به نام حسام که دل در گروی خواهرخوانده اش هستی دارد... حسام در همسایگی زن و مردی زندگی می‌کند که از سن کم، او را زیر پر و بال گرفته اند و سرپرستی کرده اند. حالا او روی پای خودش ایستاده و پزشکی موفق است، اما تنها! دلباخته ی هستی، دختر آنهاست. و این عشق کاملا یکطرفه است! زیرا که هستی به دوست صمیمی حسام یعنی مهراد علاقمند است و بی‌خبر از علاقه‌ی حسام،او را واسطه می‌کند تا به مهراد برسد. حسام آن خانه را ترک می‌کند و در همین موقعیت، نیهان دختری هفده ساله، به این دلیل که ناپدری‌اش قصد دارد او را برای تأمین نیازهای مالی، در اختیار مردنماهای هوس‌بازی چون خودش بگذارد، از خانه فرار می‌کند و از قضا سر راه حسام قرار می‌گیرد و از او کمک می‌خواهد. آشنایی این دو با یکدیگر، سرآغاز ماجراهای تازه ای می‌شود...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

تنها بودم و آواره
نشستی بر قلبم چه شاهانه
به عشقت اوج گرفتم
پر زدم از آن ویرانه
شدم شیدای چشمانت
با خود شدم بیگانه
جز تو مرا راهی نیست
بمان کنار این دیوانه
آخرین روزهای پاییز بود و زمستان در راه... هوا سرد و شیشه های ماشین عرق کرده بود. حسام پشت فرمان ماشین، به انتظار سبز شدن چراغ راهنما نشسته و چشم به دختربچه هایی داشت که بین ماشین ها در گردش بودند. یکی فال می فروخت و یکی گُل، دیگری اسپند دود می کرد و گاهی شیشه ی ماشینی را با لُنگ پاک می کرد. دختر بچه ای هفت، هشت ساله که از شدت سرما گونه ها و بینی اش سرخ شده بود، نزدیک ماشین آمد. موهایش آشفته از کناره های روسریِ رنگ و رو رفته اش بیرون ریخته بود و لبخند به لب داشت. با انگشت های ظریفش به شیشه ی ماشین زد و گل های رز قرمز را بالا گرفت: « آقا گل نمی خوای؟ بخر واسه خانومت ببر خوشحالش کن»
حسام از شیرین زبانی دخترک لبخند روی لبش نشست، شیشه را پایین داد و گفت:
- چه گل های خوشگلی، چه دختر خوشگلی! اما من که خانوم ندارم.
دخترک با همان لحن شیرین و پر از شیطنت لب باز کرد:
- نامزد چی نداری؟ مامان که داری؟ اصلا یه نفر هست که دوسش داشته باشی دیگه مگه نه؟!
حسام دسته گل را از دخترک گرفت، با تلخندی گفت:
- نه نامزد دارم، نه مامان... اما آره، یه نفر هست که خیلی دوسش دارم.
بدون پرسیدن قیمت شاخه گل ها، تراول پنجاهی را به دختربچه داد. چراغ سبز شد و حسام حرکت کرد؛ صدای دخترک بلند شد: «آقا بقیه ی پولت...»
حسام دستش را از پنجره بیرون برد و تکان داد. گلها را روی صندلی کنارش گذاشت و صورت زیبای هستی مقابل چشم هایش نقش بست. دختری که سال ها عشقش را در دل پرورانده بود و شهامت برملا کردنش را نداشت. این عشق از همان ابتدا همراه با غمی بزرگ در دلش جوانه زد. چطور به دادفر که سال ها برایش پدری کرده بود می گفت دلباخته ی تنها دخترش شده! دختری که همه او را خواهرخوانده اش می دانستند.
درب فلزی و قهوه ای رنگ را با ریموت باز کرد و وارد حیاط شد، دسته گل را از روی صندلی برداشت و بی اختیار لبخند روی لبش نشست. هستی جلوی درگاه خانه به استقبال آمده بود. از ماشین پیاده شد که هستی با دیدن گل ها، صدایش را کمی بالا برد و گفت:
- بازم همه ی گلای دخترک گل فروش رو خریدی؟
حسام همانطور که سمت در ورودی می رفت با لبخند جواب داد:
- مگه بده این همه گل واست گرفتم؟
جلوی در رسید و هستی گل ها را گرفت، بویید و همراه با نفسی که بیرون می داد گفت:
- نه، حداقل بهتر از وقتایی هست که کلی فال می خری! ولی ای کاش یه نفر سر چهارراه پاستیل می فروخت تو یه روز پاستیل می خریدی واسم.
همراه هم وارد ساختمان شدند، حسام پا روی پله گذاشت و لب باز کرد:
- پاستیلم می خرم...
هستی در واحدشان را باز کرد و اخم ظریفی بین ابروهای باریک و کشیده اش نشست و پرسید:
- کجا میری؟ مامان گفت ناهار بیای پایین، بابا هم امروز هست بیا دور هم باشیم.
حسام سر جنباند و جواب داد:
- باشه، برم بالا کیفم رو بذارم، یه آبی به سر و صورتم بزنم میام.
هستی قدمی جلو برداشت، کیف حسام را از دستش گرفت و مصرانه گفت:
- بیا دیگه! بعد از ناهارم می شه کیفت رو با خودت ببری، پایینم آب هست دستاتو بشوری. بهونه الکی نیار!
صدای شریفه از داخل خانه بلند شد:
- چی می گین به هم یه ساعته؟! بیاین غذا از دهن افتاد.
هستی یک تای ابرویش را بالا انداخت و شیطنت وار گفت:
- اینم از مامان... حالا جرأت داری برو بالا!
حسام تک خنده ای کرد و ناچار پشت سر هستی قدم برداشت و به دنبالش وارد خانه شد. شریفه خانوم و آقای دادفر پشت میز غذاخوری نشسته و منتظر بودند. سلام کرد و حینی که کتش را روی جالباسی جلوی در می گذاشت، گفت:
- به زحمت افتادین شریفه خانوم، ممنون.
شریفه لبخند زد و چین گوشه ی چشم هایش بیشتر شد، عینکش را کمی بالا داد و گفت:
- چه مزاحمتی پسرم! دلم تنگ شده بود واست. خیلی وقته نیومدی پایین دور هم باشیم.
آقای دادفر همانطور که برای خودش غذا می کشید رو به حسام خطاب کرد:
- تو که می دونی شریفه چقدر دوستت داره، پس خودت حواست باشه و زودتر بیا بهش سر بزن.
حسام دست روی چشم گذاشت و با لبخند جواب داد:«به روی چشم»
در سکوت مشغول غذا خوردن بودند، دادفر کمی آب داخل لیوان ریخت و چند جرعه نوشید، لیوان را روی میز گذاشت و رو به هستی گفت:
- هستی! تو پسر مهندس امیری رو دیدی؟
هستی لقمه اش را قورت داد و سر تکان داد:
- آره، می آم شرکت گاهی می بینمش. چطور؟
- مهندس می گفت اگر اجازه بدیم بیان واسه امر خیر... برای آرش!
حرف دادفر مثل پتک بر سرش فرود آمد، قلبش هُری فرو ریخت. قاشق و چنگال در دستش فشرده شد و زیرچشمی هستی را پایید. با نفسی حبس شده منتظر جوابش بود. لحظه ای سکوت شد و هستی نگاهی گذرا به پدر و مادرش انداخت. لب باز کرد:
- من قبلا گفتم، الان آمادگی ازدواج ندارم. نه پسر مهندس امیری نه هیچکسِ دیگه!
حسام آرام نفسش را بیرون داد، گوشه ی چشمش از لبخندی که سعی در پنهان کردنش داشت، چین خورد. مشغول غذا خوردن شد. شریفه اما اخم ظریفی کرد و رو به هستی گفت:
- دیگه بیست و پنج سالت شده هستی! نمی شه ندیده و نشناخته خواستگار رد کرد. کم کم باید به خواستگارات فکر کنی.
دخترک با کلافگی سر تکان داد:
- تو رو خدا دوباره شروع نکنید! قبلا خیلی راجع به این موضوع حرف زدیم.
حسام لقمه ی آخر را در دهان گذاشت و از جا بلند شد. بیشتر از این ماندن را جایز نمی دانست، همین قدر که متوجه جواب منفی هستی شد برایش کافی بود. رو به شریفه گفت:
- ممنون شریفه خانوم، خیلی خوشمزه بود. فعلا با اجازه!
شریفه متوجه رفتن مصلحتی حسام شد و بدون اصراری برای ماندن گفت:
- نوش جونت پسرم، خسته ای برو استراحت کن.
نه گفتن های بی دلیلِ هستی به خواستگارها برایش جای دلگرمی بود. شاید فقط شاید این علاقه دو طرفه بود. کلید را در قفل چرخاند و وارد خانه شد، کت چرمی و کیفش را کنار مبل گذاشت و همان جا نشست. به مبل تکیه زد و پلک بر هم گذاشت؛ صدای هستی در گوشش می پیچید« الان آمادگی ازدواج ندارم» باید شهامت حرف زدن با دادفر را می داشت، باید حرف دلش را می زد... قبل از اینکه دیر شود! صدای زنگ موبایل رشته ی افکارش را پاره کرد. شماره ی مهراد بود، دوست و رفیق دوران دانشجویی تا به الان.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

۱

درباره‌ی «خواهر خوانده»؛ عشقی که به آدرس اشتباه رسید

بعضی آدم‌ها یک عمر عاشق کسی می‌مانند که هیچ‌وقت نمی‌فهمد چه حسی نسبت به او در جریان است؛ حسام دقیقاً همین آدم است. پسری که از بچگی زیر سایه‌ی مهربانیِ زن و مردی بزرگ شد که خودشان بچه‌ی خونی‌اش نبودند، اما هیچ‌وقت کم نگذاشتند. حالا او دندانپزشکی موفق، آرام و به‌ظاهر بی‌نیاز از هرچیزی‌ست؛ به‌جز دلی که سال‌هاست فقط یک اسم را زمزمه می‌کند: هستی، همان دختر خانواده‌ای که او را بزرگ کردند.

اما عشق حسام از همان اول محکوم به شکست بود؛ چون هستی قلبش جای دیگری‌ست، پیش مهراد، بهترین دوست خودِ حسام. و طنز تلخ ماجرا اینجاست که هستی، بی‌خبر از دلدادگی حسام، او را واسطه‌ی رسیدن خودش به مهراد می‌کند. همین‌جاست که حسام تصمیم می‌گیرد فاصله بگیرد و خانه‌ای را ترک کند که سال‌ها برایش «خانه» بود.

دقیقاً در همین بزنگاه، سرنوشت یک نفر دیگر را هم وارد ماجرا می‌کند: نیهان، دختری هفده‌ساله که برای فرار از تصمیم شومِ ناپدری‌اش -فروختن او به آدم‌های هوس‌باز برای پول- از خانه گریخته و حالا سر راه حسام قرار می‌گیرد. از همین‌جا، «خواهر خوانده» ماجرای دو آدم زخم‌خورده را روایت می‌کند که هرکدام دنبال یک پناهند، بی‌آنکه بدانند شاید پناهِ واقعی همان کسی‌ست که کنارشان ایستاده. صدیقه سادات محمدی (نگار) این داستان را با نگاهی به عشق‌های یکطرفه و پنهانی نوشته؛ روایتی که پر است از حرف‌های نگفته، حسادت‌های بی‌جا و آدم‌هایی که دیر متوجه احساس واقعی‌شان می‌شوند.

۲

مقدمه‌ی رمان

مقدمه

از همان کودکی یاد گرفته بود دل‌بستن آسان است، اما دل‌بردن نه. حسام، پسرکی که بی‌وقت بزرگ شد، در سایهٔ مهربانی زن و مردی که به جای والدینش دستش را گرفتند، قد کشید و مرد شد؛ مردی آرام، موفق، اما با قلبی که سال‌هاست در سکوت می‌تپد. سال‌هاست نام «هستی» برای او تنها یک اسم نیست… ضربانی‌ست که هر بار با دیدنش تندتر می‌شود. ولی عشق، بی‌رحم‌تر از آن است که همیشه پاسخی برای تمنّا داشته باشد. هستی بی‌خبر از این همه دلباختگی، زندگی خودش را دارد و حسام با لبخندی که کسی معنای پشتش را نمی‌فهمد، روزهایش را میان بیمارانش و شب‌هایش را میان فکرها و خاطره‌ها سر می‌کند. اما زندگی گاهی درست در لحظه‌ای که خیال می‌کنی همه‌چیز ثابت و بی‌تغییر پیش می‌رود، درِ جدیدی باز می‌کند. شبی که دختر هفده‌ساله‌ای با چشمانی هراسان، لباس خاکی و نفسی بریده سرِ راهش ظاهر شد، حسام نمی‌دانست تقدیر دارد مسیرش را عوض می‌کند. نیهان… دختری گریزان از سرنوشتی تلخ؛ درست مثل پرنده‌ای که برای زنده ماندن راه آسمان را انتخاب کرده باشد. ورود نیهان، آرامش خانهٔ ساکت حسام را بر هم زد؛ نه به‌خاطر دردسرهایی که پشت سرش داشت، بلکه به‌خاطر حقیقتی که خودش هم نمی‌دانست: گاهی کسی که ناگهان پا به زندگی‌ات می‌گذارد، همان کسی‌ست که قرار است تمام معنای آن را تغییر دهد. و این‌گونه بود که قصهٔ حسام، هستی و نیهان… به‌آرامی از دل یک شب گمشده به روشنایی روزی تازه قدم گذاشت.

۳

شخصیت‌های اصلی

حسام

دندانپزشکِ دل‌شکسته، محور اصلی ماجرا

مهربان، آرام و صبور، اما وقتی عصبانی می‌شود، رفتاری بی‌منطق و غیرقابل پیش‌بینی از خودش نشان می‌دهد. سال‌هاست عاشق هستی است، بی‌آنکه جرأت گفتنش را داشته باشد؛ حالا حضور نیهان دارد آرامش همیشگی‌اش را به چالش می‌کشد.

نیهان

دختری فراری، شاد و بی‌ریا

شروشور و بی‌تعارف، همان‌قدر که در حرف زدن رک است، در دل‌بستن هم صادق. برای فرار از سرنوشتی تلخ خانه را ترک کرده و حالا کنار حسام، دارد کم‌کم حس تازه‌ای را تجربه می‌کند که خودش هم اسمش را نمی‌داند.

۴

برشی از متن رمان

برش از متن

نیهان آخرین بشقاب را شست و داخل آبچکان گذاشت؛ دستکش‌ها را از دست بیرون آورد و از آشپزخانه بیرون رفت. موهایش کمی نامرتب به نظر می‌رسید؛ گل‌مو را باز کرد و روی مبل نشست تا موهایش را شانه بزند. حسام از اتاق بیرون آمد و همان‌طور که نگاهش به نیهان بود، روی مبل نشست و گفت:« بذار من واست ببافم.» دل دخترک قنج رفت برای پیچ و تاب موهایش لا به لای انگشت‌های دست حسام، بدون مخالفتی جلوی حسام و پشت به او نشست. دست حسام که موهای خوش جعد و شکن او را به بازی گرفت، وجودش پر از خوشی شد. با لبخند گفت:« چه مرتب هم می‌بافی! معمولا آقایون بلد نیستن.» - یه موقعی موهای هستی رو می‌بافتم؛ از اون موقع یاد گرفتم! ‌جواب حسام تمام خوشی‌اش را زایل کرد و با حرص لب به دندان گرفت؛ با لحنی مغموم گفت:« به یاد اون داری موهای من‌و می‌بافی؟! » حسام متعجب سر کج کرد و نگاهی به دخترک انداخت:« نه... همین‌جوری!...» نیهان موهایش را با غیظ از دست حسام جدا کرد و از جا برخاست:« من هستی نیستم! به یاد اون واسه من کاری نکن خواهشا.» مقابل نگاه گنگ حسام سمت اتاقش رفت که صدای زنگ آیفون بلند شد؛ شریفه‌خانوم برای دیدن پسر‌خوانده‌اش آمده بود. لحظاتی بعد شریفه روی مبل مقابل حسام نشسته بود؛ با اینکه دهه‌ی پنجاه زندگی‌اش را می‌گذراند اما هنوز سرزنده و دلشاد بود. روسری زرشکی‌اش را زیر گلو گره زده بود و لب‌های باریکش همرنگ روسری بود، عینک دور مشکی مستطیلی‌اش را کمی با سرانگشت بالا زد و دل‌نگران پرسید:« صورتت چی‌شده حسام؟!» دست حسام روی گونه‌اش نشست و لب زد:« چیزی نیست؛ یه تصادف کوچیک بود! » - تصادف با چَک و لگد مردم؟! حسام نیشخندی به طعنه‌ی شریفه‌خانم زد و گفت:« ‌بگذریم... هر چی بود تموم شد!» شریفه نفسش را با صدا بیرون داد و لب گشود:« ببخش پسرم که حالت خوب نبود و نیومدم. این چند روز گرفتار بودم.» - این چه حرفیه؟! شما ببخش که این مدت اصلا کمکی بهتون نکردم. شب مجلس حالم اصلا خوب نبود؛ نتونستم بمونم. نیهان با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و چای را مقابل شریفه‌خانم تعارف کرد؛ شریفه نگاهی به قامت دخترک انداخت و با تشکری زیر لب، فنجان را برداشت. - باز خوبه نیهان‌جان بوده کنارت؛ تنها نبودی! حسام نگاهی به نیهان انداخت و با لبخند ملیحی جواب داد:« آره، طفلی خیلی زحمتم رو کشید. حسابی اذیت شد.» نیهان بی‌هوا جواب داد:« مخلصم، کاری نکردم!» لحظه‌ای نگاه سرزنشگر حسام به چشم‌‌های نیهان دوخته شد و دخترک لب گزید؛ شریفه نخودی خندید و گفت:« بامزه حرف می‌زنی!» حسام با سرانگشت آهسته پیشانی‌اش را خاراند:« ببخشید، هنوز عادت نکرده لحنش رو عوض کنه!» نیهان به آشپزخانه برگشت و شریفه تکیه‌اش را به مبل زد؛ پا روی پا گرداند و دست‌هایش را دو طرف مبل گذاشت:« آخر هفته مهمونی دعوتیم؛ خانواده‌ی مهراد دعوتمون کردن. برنامه‌ریزی کن حتما بیای» حسام در دل‌آشوبه‌ی ذهنش دنبال راه فراری می‌گشت برای زیر بار این مهمانی نرفتن. - او...م... راستش، چطور بگم؟! خب... من آخر هفته نیستم. با دوستام قرار مسافرت گذاشتم؛ بخاطر این سفر چند روز مطب رو هم تعطیل کردم و نوبت‌ها رو جا به جا کردم. اگه کنسل کنم خیلی بد می‌شه! شریفه فنجان را از روی عسلی برداشت و حینی که به لب‌هایش نزدیک می‌کرد گفت:« نمی‌شه فردای مهمونی بری سفر؟!» حسام بی‌هوا جواب داد:« نه، تاریخ سفر دو روز قبل از مهمونیِ!» ابروی شریفه بالا پرید و با لبخند پرسید:« من که نگفتم چند شنبه دعوتیم!» حسام آب دهانش را فرو داد و مِن مِن کنان جواب داد:« عه... اوم... گفتین آخر هفته دیگه! خب یعنی حتما پنجشنبه!» - نه، روز جمعه برای ناهار دعوت شدیم. - آهان! خب به هر حال من سه شنبه تا شنبه‌ی بعدش نیستم. شریفه با مکثی کوتاه، باشه‌ای گفت و بیش از آن اصرار نکرد. نیهان حینی که خودش را مشغول کار و آشپزی در آشپزخانه نشان می‌داد؛ تمام هوش و حواسش پی صحبت‌های حسام و شریفه بود. بعد از خداحافظی شریفه، با شور و شوق سمت حسام رفت و کنارش روی مبل نشست. - حسام خداوکیلی راست میگی؟ برنامه سفر داریم؟! حسام نفسش را بیرون داد و لب کج کرد؛ بی‌تفاوت لب باز کرد:« نه بابا... سفر کجا بود؟! یه چیزی گفتم که فقط مهمونی نرم. تا یه مدت نمی‌خوام اصلا هستی یا مهراد رو ببینم.» نیهان لب ورچید و ذوقش کور شد؛ زانوهایش را بغل گرفت و با صدایی غمگین و ضعیف زیر لب زمزمه کرد:« چه حیف! فکر کردم برای یه بارم شده توو عمرم میرم مسافرت...» آهی کشید و نگاهش را به سرامیک‌های کف سالن دوخت که حسام با لبخند کجی پرسید:« تا حالا سفر نرفتی یعنی؟» دخترک نگاه چپ چپی به حسام انداخت و با تمسخر و کنایه جواب داد:« چرا رفتم... اصلان هر شیش ماه یه بار می‌برد سفر! این آخریا ایران دیگه تکراری شده بود داشتیم جهانگردی رو شروع می‌کردیم که خوشی زد زیر دلم از قصر اصلان فرار کردم!» حسام بلند خندید اما به سرفه افتاد و میان تک سرفه‌هایش خنده را بلعید. رد پای خنده هنوز روی صورتش مانده بود که سر تکان داد و گفت:« باشه... مسافرتم می‌برمت، خوبه؟!» نیهان دست‌هایش را مشت کرد و روی مبل با خوشحالی بالا پرید:« دمت گرم حسام، جون ننه بگو راست میگی! یعنی می‌بریم شمال، دریا ببینم؟» حسام به مبل تکیه زد و با نگاه خندانش به نیهان چشم دوخته بود:« آره می‌برمت اما شمال نه! هوای سرد شمال کجا بریم آخه؟ باید بریم سمت جنوب.» نیهان جلو خزید و با فاصله‌ی کمی از حسام نشست. - حسام، جونِ من، نیهان بمیره، بریم شمال... تو رو خدا! حسام چشم درشت کرد و با تشر شیرینی گفت:« عه! میگم سرده؛ برف و بارونه! شمال کجا بریم دختر؟!» دست‌های نیهان، دور گردنش حلقه شد و صورتش را جلو آورد، مصرانه ادامه داد:« حسام تو رو خدا! آرزو دارم دریا و جنگلای شمال رو ببینم؛ زمستونشم قشنگه! جنگل برفی‌ هم قشنگه... بریم دیگه!» عطر تن نیهان، مشامش را پر کرده بود و گرمای تنش را از این فاصله‌ی نزدیک حس می‌کرد؛ نگاهش روی صورت دخترک چرخید و لبخندش محو شد. کلافه از این نزدیکی و هجوم احساسات مردانه‌اش، دست‌های نیهان را از دور گردنش آزاد کرد و حینی که از جا برمی‌خاست گفت:« بهار می‌ریم شمال، الان جنوب، اون‌جا هم دریا داره »

۵

برچسب‌های موضوعی

همخونه‌ای ازدواج صوری فرار از ناپدری تفاوت سنی درام خانوادگی ایرانی عشق پنهانی
۶

فکت‌شیت رمان

عنوانخواهر خوانده
نویسندهصدیقه سادات محمدی (نگار)
ژانرعاشقانه / همخونه‌ای / اجتماعی / خانوادگی
رده سنی+۱۶
شخصیت‌های کلیدیحسام، نیهان، هستی، مهراد
مضمونعشق یکطرفه، فرار از خانه، دلبستگی پنهانی
تاریخ نگارش۱۳ تیر ۱۳۹۸
۷

سوالات متداول

رمان خواهر خوانده درباره چیست

درباره‌ی حسام، دندانپزشکی است که سال‌ها عاشق خواهرخوانده‌اش هستی بوده اما این عشق یک‌طرفه مانده و حالا با ورود نیهان، دختری فراری از خانه، وارد ماجرایی تازه می‌شود.

نیهان چرا از خانه فرار کرده است

نیهان هفده‌ساله است و برای فرار از تصمیم ناپدری‌اش که می‌خواسته او را برای پول در اختیار افراد هوس‌باز بگذارد، از خانه گریخته و سر راه حسام قرار می‌گیرد.

آیا حسام و هستی نسبت خونی دارند

خیر؛ هستی دختر زن و مردی است که از کودکی سرپرستی حسام را برعهده گرفته‌اند، بنابراین بین آن‌ها نسبت خانوادگی خونی وجود ندارد و رابطه‌شان همخونه‌ای است.

رمان خواهر خوانده مناسب چه رده سنی است

این رمان برای رده سنی +۱۶ منتشر شده و در ژانر عاشقانه با درون‌مایه‌ای اجتماعی و خانوادگی روایت می‌شود.

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 7,865 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان خواهر خوانده

  • ایلی

    در پارت 1020

    ممنون از قلم زیبا

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    🙏❤🌹

    ۳ هفته پیش
  • ماهی

    در پارت 1020

    رمان خاص و زیبایی بود خیلی ممنون

    ۱ ماه پیش
  • زن شرک 🦦

    1

    چطوری زمانی که همایون۱۷ سالش بوده مُردهه بعد همایون شیش سال از حسام کوچیک تر بود ، ولی دادفر وقتی حسام ۱۱ سالش بوده به فرزند خوندگی قبولش کرده برای اینکه جای خالی پسرش حس نکنن ؟؟😐🤔🤔

    ۲ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    همایون هفت‌سالش بوده عزیزم. 👌🏻💕

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 1021

    قشنگ بود 🌸

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 773

    کسانی که تعجب میکنن از حرف آخر حسام. این همه نیهان غر میزنه شب نمیزاری بخوابم جُک که براش تعریف نمیکنه تا صبح 😂 چه بچه مثبت هایی هستین اون اصل کاری و گذاشتن برا عروسی دیگه بدون لباس اش و که دیده 🤭 👻 مفهومه؟

    ۶ ماه پیش
  • ی

    در پارت 677

    اینهمه ما زور میزنیم به مردم حالی کنیم نباید سن زن کمتر از شوهر باشه حالا شما بازم میخای این رسم زشتو زنده نیگه داری که پسره یا یکی وصلت کنه که سن نسل بعدیشو داره، نکن! اقلا سن نیهان رو بالاتر میذاشتی

    ۵ سال پیش
  • مادمازل

    در پارت 662

    امیدوارم مهراد به هستی خیانت نکرده باشه ☹️ آرش و ندا دستشون رو بشه. این پنهان کاری نیهان هم کار دستش میده ممکنه حسام اون و با حامد ببینه یا پیام هارو بخونه و سوتفاهم پیش بیاد

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 573

    هستی قشنگ خواهر شوهره خوشم میاد ازش 😂

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 272

    بیا اینم دردسر 😂

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 252

    چرا با هستی مشکل دارید؟ 😂 من خوشم میاد ازش والا بیشتر از نیهان. حالا چون عاشق مهراد بوده یا اون حرف و زده باید ازش متنفر بشید ؟

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 72

    همیشه حرف دلتون و بزنید... نزارید دیر بشه یا مدیون قلب تون بشید.

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 42

    آخی حسام طفلک خودش هستی و دوست داره ولی حالا باید فکر مهراد و ببره سمت هستی

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 10

    اون دو نفر هیچ کدوم نسبتی با حسام ندارن؟ یعنی این پسر فرزند خوندشونه؟ اخه به هیچ کدوم مامان یا بابا نگفت

    ۶ ماه پیش
  • نرگس

    در پارت 1021

    عالی بود خانم نویسنده ازتون ممنونم بابت قلم زیبا و هنرمندانتان خیلی فوق العاده نوشته شده باز هم به نوشتن ادامه بدهید حیف این قلم بی استفاده بماند .💖💖

    ۶ ماه پیش
  • پونه

    در پارت 1021

    قشنگ بود خسته نباشی نویسنده جان

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️