دربارهی «خواهر خوانده»؛ عشقی که به آدرس اشتباه رسید
بعضی آدمها یک عمر عاشق کسی میمانند که هیچوقت نمیفهمد چه حسی نسبت به او در جریان است؛ حسام دقیقاً همین آدم است. پسری که از بچگی زیر سایهی مهربانیِ زن و مردی بزرگ شد که خودشان بچهی خونیاش نبودند، اما هیچوقت کم نگذاشتند. حالا او دندانپزشکی موفق، آرام و بهظاهر بینیاز از هرچیزیست؛ بهجز دلی که سالهاست فقط یک اسم را زمزمه میکند: هستی، همان دختر خانوادهای که او را بزرگ کردند.
اما عشق حسام از همان اول محکوم به شکست بود؛ چون هستی قلبش جای دیگریست، پیش مهراد، بهترین دوست خودِ حسام. و طنز تلخ ماجرا اینجاست که هستی، بیخبر از دلدادگی حسام، او را واسطهی رسیدن خودش به مهراد میکند. همینجاست که حسام تصمیم میگیرد فاصله بگیرد و خانهای را ترک کند که سالها برایش «خانه» بود.
دقیقاً در همین بزنگاه، سرنوشت یک نفر دیگر را هم وارد ماجرا میکند: نیهان، دختری هفدهساله که برای فرار از تصمیم شومِ ناپدریاش -فروختن او به آدمهای هوسباز برای پول- از خانه گریخته و حالا سر راه حسام قرار میگیرد. از همینجا، «خواهر خوانده» ماجرای دو آدم زخمخورده را روایت میکند که هرکدام دنبال یک پناهند، بیآنکه بدانند شاید پناهِ واقعی همان کسیست که کنارشان ایستاده. صدیقه سادات محمدی (نگار) این داستان را با نگاهی به عشقهای یکطرفه و پنهانی نوشته؛ روایتی که پر است از حرفهای نگفته، حسادتهای بیجا و آدمهایی که دیر متوجه احساس واقعیشان میشوند.
مقدمهی رمان
از همان کودکی یاد گرفته بود دلبستن آسان است، اما دلبردن نه. حسام، پسرکی که بیوقت بزرگ شد، در سایهٔ مهربانی زن و مردی که به جای والدینش دستش را گرفتند، قد کشید و مرد شد؛ مردی آرام، موفق، اما با قلبی که سالهاست در سکوت میتپد. سالهاست نام «هستی» برای او تنها یک اسم نیست… ضربانیست که هر بار با دیدنش تندتر میشود. ولی عشق، بیرحمتر از آن است که همیشه پاسخی برای تمنّا داشته باشد. هستی بیخبر از این همه دلباختگی، زندگی خودش را دارد و حسام با لبخندی که کسی معنای پشتش را نمیفهمد، روزهایش را میان بیمارانش و شبهایش را میان فکرها و خاطرهها سر میکند. اما زندگی گاهی درست در لحظهای که خیال میکنی همهچیز ثابت و بیتغییر پیش میرود، درِ جدیدی باز میکند. شبی که دختر هفدهسالهای با چشمانی هراسان، لباس خاکی و نفسی بریده سرِ راهش ظاهر شد، حسام نمیدانست تقدیر دارد مسیرش را عوض میکند. نیهان… دختری گریزان از سرنوشتی تلخ؛ درست مثل پرندهای که برای زنده ماندن راه آسمان را انتخاب کرده باشد. ورود نیهان، آرامش خانهٔ ساکت حسام را بر هم زد؛ نه بهخاطر دردسرهایی که پشت سرش داشت، بلکه بهخاطر حقیقتی که خودش هم نمیدانست: گاهی کسی که ناگهان پا به زندگیات میگذارد، همان کسیست که قرار است تمام معنای آن را تغییر دهد. و اینگونه بود که قصهٔ حسام، هستی و نیهان… بهآرامی از دل یک شب گمشده به روشنایی روزی تازه قدم گذاشت.
شخصیتهای اصلی
حسام
مهربان، آرام و صبور، اما وقتی عصبانی میشود، رفتاری بیمنطق و غیرقابل پیشبینی از خودش نشان میدهد. سالهاست عاشق هستی است، بیآنکه جرأت گفتنش را داشته باشد؛ حالا حضور نیهان دارد آرامش همیشگیاش را به چالش میکشد.
نیهان
شروشور و بیتعارف، همانقدر که در حرف زدن رک است، در دلبستن هم صادق. برای فرار از سرنوشتی تلخ خانه را ترک کرده و حالا کنار حسام، دارد کمکم حس تازهای را تجربه میکند که خودش هم اسمش را نمیداند.
برشی از متن رمان
نیهان آخرین بشقاب را شست و داخل آبچکان گذاشت؛ دستکشها را از دست بیرون آورد و از آشپزخانه بیرون رفت. موهایش کمی نامرتب به نظر میرسید؛ گلمو را باز کرد و روی مبل نشست تا موهایش را شانه بزند. حسام از اتاق بیرون آمد و همانطور که نگاهش به نیهان بود، روی مبل نشست و گفت:« بذار من واست ببافم.» دل دخترک قنج رفت برای پیچ و تاب موهایش لا به لای انگشتهای دست حسام، بدون مخالفتی جلوی حسام و پشت به او نشست. دست حسام که موهای خوش جعد و شکن او را به بازی گرفت، وجودش پر از خوشی شد. با لبخند گفت:« چه مرتب هم میبافی! معمولا آقایون بلد نیستن.» - یه موقعی موهای هستی رو میبافتم؛ از اون موقع یاد گرفتم! جواب حسام تمام خوشیاش را زایل کرد و با حرص لب به دندان گرفت؛ با لحنی مغموم گفت:« به یاد اون داری موهای منو میبافی؟! » حسام متعجب سر کج کرد و نگاهی به دخترک انداخت:« نه... همینجوری!...» نیهان موهایش را با غیظ از دست حسام جدا کرد و از جا برخاست:« من هستی نیستم! به یاد اون واسه من کاری نکن خواهشا.» مقابل نگاه گنگ حسام سمت اتاقش رفت که صدای زنگ آیفون بلند شد؛ شریفهخانوم برای دیدن پسرخواندهاش آمده بود. لحظاتی بعد شریفه روی مبل مقابل حسام نشسته بود؛ با اینکه دههی پنجاه زندگیاش را میگذراند اما هنوز سرزنده و دلشاد بود. روسری زرشکیاش را زیر گلو گره زده بود و لبهای باریکش همرنگ روسری بود، عینک دور مشکی مستطیلیاش را کمی با سرانگشت بالا زد و دلنگران پرسید:« صورتت چیشده حسام؟!» دست حسام روی گونهاش نشست و لب زد:« چیزی نیست؛ یه تصادف کوچیک بود! » - تصادف با چَک و لگد مردم؟! حسام نیشخندی به طعنهی شریفهخانم زد و گفت:« بگذریم... هر چی بود تموم شد!» شریفه نفسش را با صدا بیرون داد و لب گشود:« ببخش پسرم که حالت خوب نبود و نیومدم. این چند روز گرفتار بودم.» - این چه حرفیه؟! شما ببخش که این مدت اصلا کمکی بهتون نکردم. شب مجلس حالم اصلا خوب نبود؛ نتونستم بمونم. نیهان با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و چای را مقابل شریفهخانم تعارف کرد؛ شریفه نگاهی به قامت دخترک انداخت و با تشکری زیر لب، فنجان را برداشت. - باز خوبه نیهانجان بوده کنارت؛ تنها نبودی! حسام نگاهی به نیهان انداخت و با لبخند ملیحی جواب داد:« آره، طفلی خیلی زحمتم رو کشید. حسابی اذیت شد.» نیهان بیهوا جواب داد:« مخلصم، کاری نکردم!» لحظهای نگاه سرزنشگر حسام به چشمهای نیهان دوخته شد و دخترک لب گزید؛ شریفه نخودی خندید و گفت:« بامزه حرف میزنی!» حسام با سرانگشت آهسته پیشانیاش را خاراند:« ببخشید، هنوز عادت نکرده لحنش رو عوض کنه!» نیهان به آشپزخانه برگشت و شریفه تکیهاش را به مبل زد؛ پا روی پا گرداند و دستهایش را دو طرف مبل گذاشت:« آخر هفته مهمونی دعوتیم؛ خانوادهی مهراد دعوتمون کردن. برنامهریزی کن حتما بیای» حسام در دلآشوبهی ذهنش دنبال راه فراری میگشت برای زیر بار این مهمانی نرفتن. - او...م... راستش، چطور بگم؟! خب... من آخر هفته نیستم. با دوستام قرار مسافرت گذاشتم؛ بخاطر این سفر چند روز مطب رو هم تعطیل کردم و نوبتها رو جا به جا کردم. اگه کنسل کنم خیلی بد میشه! شریفه فنجان را از روی عسلی برداشت و حینی که به لبهایش نزدیک میکرد گفت:« نمیشه فردای مهمونی بری سفر؟!» حسام بیهوا جواب داد:« نه، تاریخ سفر دو روز قبل از مهمونیِ!» ابروی شریفه بالا پرید و با لبخند پرسید:« من که نگفتم چند شنبه دعوتیم!» حسام آب دهانش را فرو داد و مِن مِن کنان جواب داد:« عه... اوم... گفتین آخر هفته دیگه! خب یعنی حتما پنجشنبه!» - نه، روز جمعه برای ناهار دعوت شدیم. - آهان! خب به هر حال من سه شنبه تا شنبهی بعدش نیستم. شریفه با مکثی کوتاه، باشهای گفت و بیش از آن اصرار نکرد. نیهان حینی که خودش را مشغول کار و آشپزی در آشپزخانه نشان میداد؛ تمام هوش و حواسش پی صحبتهای حسام و شریفه بود. بعد از خداحافظی شریفه، با شور و شوق سمت حسام رفت و کنارش روی مبل نشست. - حسام خداوکیلی راست میگی؟ برنامه سفر داریم؟! حسام نفسش را بیرون داد و لب کج کرد؛ بیتفاوت لب باز کرد:« نه بابا... سفر کجا بود؟! یه چیزی گفتم که فقط مهمونی نرم. تا یه مدت نمیخوام اصلا هستی یا مهراد رو ببینم.» نیهان لب ورچید و ذوقش کور شد؛ زانوهایش را بغل گرفت و با صدایی غمگین و ضعیف زیر لب زمزمه کرد:« چه حیف! فکر کردم برای یه بارم شده توو عمرم میرم مسافرت...» آهی کشید و نگاهش را به سرامیکهای کف سالن دوخت که حسام با لبخند کجی پرسید:« تا حالا سفر نرفتی یعنی؟» دخترک نگاه چپ چپی به حسام انداخت و با تمسخر و کنایه جواب داد:« چرا رفتم... اصلان هر شیش ماه یه بار میبرد سفر! این آخریا ایران دیگه تکراری شده بود داشتیم جهانگردی رو شروع میکردیم که خوشی زد زیر دلم از قصر اصلان فرار کردم!» حسام بلند خندید اما به سرفه افتاد و میان تک سرفههایش خنده را بلعید. رد پای خنده هنوز روی صورتش مانده بود که سر تکان داد و گفت:« باشه... مسافرتم میبرمت، خوبه؟!» نیهان دستهایش را مشت کرد و روی مبل با خوشحالی بالا پرید:« دمت گرم حسام، جون ننه بگو راست میگی! یعنی میبریم شمال، دریا ببینم؟» حسام به مبل تکیه زد و با نگاه خندانش به نیهان چشم دوخته بود:« آره میبرمت اما شمال نه! هوای سرد شمال کجا بریم آخه؟ باید بریم سمت جنوب.» نیهان جلو خزید و با فاصلهی کمی از حسام نشست. - حسام، جونِ من، نیهان بمیره، بریم شمال... تو رو خدا! حسام چشم درشت کرد و با تشر شیرینی گفت:« عه! میگم سرده؛ برف و بارونه! شمال کجا بریم دختر؟!» دستهای نیهان، دور گردنش حلقه شد و صورتش را جلو آورد، مصرانه ادامه داد:« حسام تو رو خدا! آرزو دارم دریا و جنگلای شمال رو ببینم؛ زمستونشم قشنگه! جنگل برفی هم قشنگه... بریم دیگه!» عطر تن نیهان، مشامش را پر کرده بود و گرمای تنش را از این فاصلهی نزدیک حس میکرد؛ نگاهش روی صورت دخترک چرخید و لبخندش محو شد. کلافه از این نزدیکی و هجوم احساسات مردانهاش، دستهای نیهان را از دور گردنش آزاد کرد و حینی که از جا برمیخاست گفت:« بهار میریم شمال، الان جنوب، اونجا هم دریا داره »
برچسبهای موضوعی
فکتشیت رمان
سوالات متداول
رمان خواهر خوانده درباره چیست
دربارهی حسام، دندانپزشکی است که سالها عاشق خواهرخواندهاش هستی بوده اما این عشق یکطرفه مانده و حالا با ورود نیهان، دختری فراری از خانه، وارد ماجرایی تازه میشود.
نیهان چرا از خانه فرار کرده است
نیهان هفدهساله است و برای فرار از تصمیم ناپدریاش که میخواسته او را برای پول در اختیار افراد هوسباز بگذارد، از خانه گریخته و سر راه حسام قرار میگیرد.
آیا حسام و هستی نسبت خونی دارند
خیر؛ هستی دختر زن و مردی است که از کودکی سرپرستی حسام را برعهده گرفتهاند، بنابراین بین آنها نسبت خانوادگی خونی وجود ندارد و رابطهشان همخونهای است.
رمان خواهر خوانده مناسب چه رده سنی است
این رمان برای رده سنی +۱۶ منتشر شده و در ژانر عاشقانه با درونمایهای اجتماعی و خانوادگی روایت میشود.


ایلی
در پارت 1020ممنون از قلم زیبا