رمان یک عمر تاوان (آفلاین)
- به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
- ⏱️۹ ساعت و ۲۶ دقیقه
- 20.9K 👁
- 175 ❤️
- 113 💬
داستان فرهاد پژوهان مردی که در سن کم و اوایل دوران دانشجویی عاشق شده و ازدواج کرده است. همان سالهای اول ازدواج صاحب فرزند شدهاند و اما خیلی زود زندگی مشترکشان خاتمه یافته است. حالا فرهاد در سن چهل و پنج سالگی استاد دانشگاه هست، مجرد و صاحب دو دختر جوان با خلقیات کاملا متفاوت و مشکلاتی که با آن دست و پنجه نرم میکند.
شیدا گونهاش را روی تهریش زبر فرهاد کشید و حلقهی دستهایش تنگتر شد. با لبخند عمیقی گفت:
- خدایی خیلی سعی کردم ولی نمیشه. فرهادو عشقه!
فرهاد ریز خندید و دستهای شیدا را از دور گردنش آزاد کرد. از جا برخاست و لب زد:
- باشه. من بیخیال بابا گفتنت میشم ولی خداوکیلی مامانمو درست صدا بزن.
شیدا لب باز کرد تا حرفی بزند که در اتاق باز شد و فرزاد به داخل سرک کشید:
- کجایید شماها؟ نمیاین دور هم باشیم؟
فرهاد دستش را دور بازوهای دخترک انداخت و گفت:
- ما الان میریم پایین، فقط لطفا تو برو با شیوا حرف بزن ببین میتونی آرومش کنی بیاد پایین؟
فرزاد پوفی کشید و سرش را به طرفین تکان داد:
- باشه... شما برید من الان میارمش.
***
صدای آلام گوشی بلند شد و شیوا خوابآلود دستش را روی پاتختی به گردش درآورد و پی گوشی میگشت. صدایش را قطع کرد و خواست بخوابد که اینبار گوشی زنگ خورد. تماس را وصل کرد که صدای فریاد معترضانهی ساحل به گوشش رسید.
- معلوم هست کجایی تو؟ زیر پای منو و صبا علف سبز شد!
خوابآلود لب زد:
- اومدم... پنج دقیقه دیگه اونجام!
- زهرمار... خوابی که هنوز. زود اومدی آ!
باشهای زیر لب گفت و تماس را قطع کرد. با بیمیلی از جا برخاست و مستقیم سمت حمام رفت. بوی حلوا در فضای خانه پیچیده بود و صورتش را با انزجار جمع کرد. در حمام را بست و حینی که لباسهایش را در میآورد با خود غرولند میکرد:
- دخترهی احمق! هر چی بهش میگم مامانمون نمرده هی واسش حلوا میپزه...
دوش را باز کرد و پلکهایش را روی هم فشرد. خشمی فرو خورده، غمی کهنه و بغضی سنگین سالها در وجودش بود. بعد از یک دوش کوتاه و ده دقیقهای فورا مانتو و شلوار اسپرتش را پوشید و موهای خیس و نمدارش را با گلمو بست. شال را روی سرش انداخت و سمت آشپزخانه رفت.
شیدا مشغول تزئين حلوا بود و شیوا با نیشخند گفت:
- واسه مامانه؟
شیدا قیف را فشرد و حواسش پی تزئين بود؛ آهسته جواب داد:
- آره، روز مادره گفتم واسش خیرات کنم.
شیوا زیر لب گفت:
- خیلی بدبختی...
شیدا چشم درشت کرد و نگاه تند و تیزش را به شیوا دوخت. لب فشرد و با غیظ نهیب زد:
- خودت بدبختی، به توچه اصلا؟! مثل تو خوبه که همه از دستت کلافه شدن؟
شیوا بیتوجه به عصبانیت و غرولندهای شیدا، سبد پیکنیک را از داخل کابینت برداشت و سمت یخچال رفت. هر چه از گوشت و میوه و سبزیجات که دم دستش بود را داخل سبد ریخت. فرهاد وارد آشپزخانه شد و با اخم ظریفی پرسید:
- چه خبره اول صبحی؟ کجا میری تو؟
شیوا ابرو در هم کشید و بدون نگاه به پدرش جواب داد:
- با دوستام میرم پارک جنگلی.
فرهاد دستش را به دیوار کنارش تکیه داد و لب باز کرد:
- کدوم دوستات؟
شیوا برای برداشتن مابقی وسایلها کابینتها را زیر و رو میکرد.
- نترس... تفریح سالمه فقط هم ساحل و صبا میان.
سبد را برداشت و از کنار فرهاد رد شد. سمت در سالن میرفت که فرهاد لب روی هم فشرد تا عصبانیتش را کنترل کند و صدایش را بالا برد:
- قبل از غروب خونه باشی شیوا.
آفتاب سرد پاییزی بر شهر میتابید و اندکی ترافیک در خیابان بود. ساحل و صبا کنار خیابان ایستاده بودند و صبا کولهاش را روی دوش جا به جا کرد:
- نمیری شیوا که یه ساعته ما رو اینجا کاشتی! ساحل روی پنجهی پاها بلند شد و کمی دورتر و انتهای خیابان را نگاه کرد:
- فکر کنم اومد.
لحظهای بعد شیوا مقابلشان ترمز زد. صبا در جلوی ماشین را باز کرد و با دیدن سبد پیکنیک روی صندلی گفت:
- جا قحط بوده اینو گذاشتی اینجا؟
- بشین بده به ساحل بذاره کنار خودش.
صبا سبد را برداشت و روی صندلی نشست. در سبد را باز کرد و نگاهی به محتویاتش انداخت. خیاری برداشت و سبد را پایین پاهایش، کف ماشین گذاشت. شیوا حین رانندگی نیمنگاهی انداخت و لب زد:
- اول صبح میخوای خیار بخوری؟
ساحل با نیشخند لب به طعنه باز کرد:
- خیلی علاقه به خیار داره... خیلی!
در پی حرفش ریز ریز خندید و صبا ابرو در هم کشید ، تشر زد:
- زهرمار بیتربیت! خیار و سیب اول صبح بخوری شکمت تخت میشه، پوست صورتت هم شفاف. افتاد؟
گازی به خیار زد و همین که جوید، صورتش را چندشوار مچاله کرد و گفت:
- اه اه اه... چه تلخ بود!
شیوا نیمچه لبخندی زد:
- هنوز نمیدونی ته خیار تلخه؟
- من سر و ته خیار رو از کجا بشناسم؟
ساحل با خنده گفت:
- صبا سر و ته خودش رو نمیشناسه، توقع داری سر و ته خیار رو بلد باشه؟
صبا شیشهی ماشین را پایین کشید و سرش را بیرون برد، محتویات دهانش را خالی کرد.
- عوق... حالم بد شد اول صبحی. یه چی شیرین بده!
اطلاعیه ها :
فصل دوم رمان یک عمر تاوان ( رمان گرداب سرنوشت) در بخش رمانهای آنلاین به اتمام رسیده است و میتوانید مطالعه کنید.
توجه کنید :
خوانندگان عزیز : فصل دوم مشترک این رمان و رمان التیام با نام گرداب سرنوشت به اتمام رسیده است. شما میتوانید فصل دوم را به پرداخت حق عضویت یا دریافت سکه از طریق نمایش تبلیغ به صورت رایگان مطالعه کنید :
خواندن فصل دوم : گرداب سرنوشت
Star
3دیشب ساعت ۱۲ شروع کردم الان ساعت نزدیک ۹ صبحه نتونستم نصفه بزارمش برم بخوابم اصن نمیشد دوسش داشتم زیاااد اما تهش میشد یکم ادامه دار تر باشه زود تموم شد.یکم رابطه ی سعید و شیدا رو نشون میداد یا امیرعلی و شیوا کلا تا بله گفتن تموم شد😁اما بازم عالی بود ممنون از نویسنده خوبه این رمان❤️🙏
۸ ماه پیشیاسی
0خب چرا میگییی😭 من اومدم نظراتو بخونم الان برام اسپویل شددددد🙂
۴ هفته پیشمرجان
0شیدا رو دوست داشتم و فرهادی که به شدت با فهم بود امیدوارم باباهایی با اخلاق فرهاد بیشتر بشن 🌹
۴ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خوشحالم رمانو دوست داشتین ممنون از انرژی و همراهیتون🥰😍❤😘
۴ هفته پیشیگانه
0خیلی عالی و متفاوت بود دوست داشتم
۴ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از انرژیت یگانه جان😘💚🌹🙏🏻
۴ هفته پیشتیسراتیل
0جالب بودم دوستش داشتم، ممنون از نویسنده عزیز💕🌱
۱ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خوشحالم رمان به دلتون نشسته، ممنون از نظر و انرژیتون❤💚
۱ ماه پیشزلفا
0خیلی خوب بود دستت طلا باتشکرفراوان وموفقیت بیشتر
۴ ماه پیشنرگس یعقوبی
0خیلی خیلی خوب بود ممنونم از نویسنده این کتاب
۳ ماه پیشفاطمه
2خیلی خیلی عالی و متفاوت بود حتما پیشنهاد میکنم
۵ ماه پیشرضوانه
1رمان متوسطی بود زیاد مناسب سلیقه من نبود
۶ ماه پیشNgn
1چی بگم آخه قلم عالی موضوع عالی ذهن نویسنده بسیار زیبا عمل کرده واقعا لذت میبره آدم
۷ ماه پیشندا
1رمان عالی و جذابی بود و از خوندنش لذت بردم
۸ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
متشکرم مهربون❤
۷ ماه پیشSevda
2خوب بود ارزش خوندن داشت
۸ ماه پیشGoli
1خوب بود رمانش ، شخصیت شیدا رو دوست داشتم ، پیشنهاد میکنیم بخونید
۸ ماه پیشزهرا
2بدک نبود ولی عالی هم نبود.. متوسط
۱۰ ماه پیشyegane
3تکراری نبودن داستان و قلم قوی رمان جذابی ساخته بود
۱۱ ماه پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده sedighe6965۳ -
آیدی تلگرامی نویسنده s_negar_m -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
-
التیام (آفلاین) ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
سوت پایان ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #معمایی
-
زندگی را نمی بازم ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #معمایی
-
یک عمر تاوان (آفلاین) ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
مارپیچ ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #درام
-
گرداب سرنوشت ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
التیام ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
خاموشی آوا ژانر : #عاشقانه #درام
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
توپاز آبی ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
یک عمر تاوان ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
طعم تلخ زندگی ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #تراژدی
-
خواهر خوانده ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #همخونه ای
-
فرار از سنت - VIP ژانر : #عاشقانه #اربابی #تاریخی
-
مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #تراژدی
-
خواهر خوانده ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #همخونه ای
-
در حصار گذشته ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
Hanie
0خوب بود اول میخواستم بگم کاش ادامه میدادید فهمیدم فصل دومداره خیلی خوش حال شدم فقط دوستای عزیز خواهشا تو کامنتا اسپویل نکنید