دوست داشتی؟
slider

رمان پیله ی پروانه

  • زبان فارسی
  • 75K 👁
  • 471 ❤️
  • 849 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

پروانه تک دختر شکیب موحدی که همیشه همه چیز را به راحتی به دست آورده، پس از  ازدواج بافردی که به خیالش عشق اولش بوده، هیچ وقت نتوانسته زندگی زناشویی واقعی را تجربه کند، وهمیشه در تلاش برای دور کردن معشوقه های شوهر قانونی اش بوده.. در این میان یک قاتل مرموز هم برای کشتن او دست به هرکاری میزند.

پارت اول

تمامی حوادث، مکان ها، واسم اشخاص زاده ی ذهن نویسنده ست وهیچ ارتباطی با واقعیت ندارد.
مقدمه
مصیبت در لحظات اول کشنده نیست؛ ضربه آنچنان شدید است که نمی‌توانی درست درک کنی چه بر تو گذشته است.
اما زمان! زمان که می‌گذرد تازه می‌فهمی که بر سرت چه آمده است. زخم به جای التیام گسترش می‌یابد و همه روح و قلبت را در تسخیر خود می‌گیرد.
«*جُرج اورول*»
ایپزود اول، مقابل زندان.
هوا سرد ونیمه ابری بود، هواشناسی تا چند روز آینده احتمال داده بود که مردم اولین برف سال را ببیند.
صدرا توی آینه ای جلوی ماشین سر وریختش را چک کرد، همه چیز درست وبه قائده به نظر می رسید.
طبق عادت همیشگی اش والبته به قول اطرافیانش چندش آور، کف دستش را تُفی کرد وبه موهایش کشید.
بعد هم با اطمینان خاطر از ظاهرش وبا اعتماد به نفس بالایی از ماشین پیاده شد.
او را پی حامی فرستاده بودند وتاکید کرده بودند که حتما سروقت، بدون حتی یک دقیقه اتلاف وقت اورا به خانه برساند.
درب زندان باز شد ونگهبان حامی را بیرون فرستاد، حامی ابتدا ایستاد وبه منظره ای بیرون دقیق نگاه کرد.
طوری به آسمان زُل زده بود که انگار اولین بار است که آن را می بیند.
صدرا با مسرت به سمت او دوید، حامی همین که متوجه حضور او شد ساکش را زمین انداخت وآغوشش را برایش باز کرد.
هردو محکم همدیگر را در آغوش گرفتند. نزدیک به یک سال دوری برای آن ها که جانشان به هم وصل بود زیادی بود.
به خصوص که نسبت نزدیکی هم نداشتند، وصدرا با تمام تلاش هایش نتوانست به ملاقات حامی برود.
بالاخره از هم جدا شدند، حامی آرام روی شانه ای صدرا کوبید.
_چه خبر؟
هردو بلند بلند باهم خندیدند. صدرا بازوی حامی را نیشگون گرفت وگفت:
_زندان بهت ساخته چاق شدی.
حامی ساکش را از روی زمین بلند کرد وروی دوشش انداخت، ابرویی بالا پراند ودر حالی که سعی داشت هیچ کدام از خاطرات زندان را مرور نکند لبخندی زد.
_آره خیلی بهم ساخته، همش خوشگذرونی وپارتی بود.
_معلومه خوش میگذره. رفیق من همه چیز وهمه جارو وسیله خوشگذرونی خودش میکنه.
صدرا هیچ نیتی پشت این حرفش نبود، طعنه وکنایه که اصلا کار او نبود.
اما ناخواسته، خودش هم نفهمید کجای قلب حامی را نشانه گرفت.
حامی به روی خودش نیاورد وجلوتر از صدرا به سمت ماشین راه افتاد.
_بیا بریم، دیر نکنیم.
حامی کنار ماشین ایستاد، سوتی کشید ورو به صدرا گفت.
_نگو که مال خودته؟
صدرا سوئیچ را از جیبش بیرون کشید، درب ماشین را باز کرد وپشت فرمان نشست.
حامی هنوز مات ومبهوت بود، دور ماشین چرخید وبعد سوار شد.
همین که کمربندش را بست خودش را به طرف صدرا پرتاب کرد، پالتوش را کنار زد وپلیور قهوه ای رنگش را بالا زد.
صدرا که دلیل این رفتارهای عجیب حامی را نمی فهمید با زحمت اورا کنار زد وپلیورش را پایین کشید. بعد دست هایش رابه صورت ضربدری روی سینه اش گذاشت وگفت:
_میدونم زندان بهت سخت گذشته، واونجا از دخترا دور بودی اما نمیتونی با من...
ادامه حرفش را قیچی کرد ودهانش را به حالت چندشی کج کرد، حامی سرجایش برگشت وسفت به صندلی تکیه زد.
_اینجوری هم نیست که توی یالغوز تایپ من باشی، روشن کن بریم.
شیشه را پایین کشید، صدرا که سرما تا مغز واستخوانش نفوذ کرده بود، اعتراض گونه گفت:
_ دیونه شدی؟ شیشه رو بده بالا یخ زدیم.
حامی شیشه را بالا کشید اما نگاهش را از خیابان نگرفت، صدرا ماشین را روشن کرد وراه افتاد.
_تو هنوزم موهات رو با تُف مرتب میکنی؟
صدرا این سوال را جواب نداد، وحامی هم دیگر پیگیر نشد.
_یکم پیش فقط خواستم بدونم که کلیه ات رو برای خرید این ماشین ندادی.
صدرا زیر لب ایشی گفت وپایش را بیشتر روی پدال گاز فشار داد.
_مگه دیونه ام، اینو شکیب داده دستم برای یه مدت.
حامی اصلا از شنیدن نام شکیب خوشش نیامد، دست بُرد وضبط ماشین را روشن کرد.
ترانه ای ملایم باصدای داریوش در ماشین پخش شد، چیزی که همین حالا حامی به آن احتیاج داشت، دقیقا یک ساعتی را فرصت داشت که در آرامش به سر ببرد. چشم هایش را بست.
_شکیب خیلی تلاش کرد آزادت کنه موفقم شد، بالاخره رضایت اون یارو رو گرفت، نمیدونم چقدری پول خرج کرد...
سعی کرد حرف های صدرا را نشنیده بگیرد، شنیدن چند باره ای نام شکیب باعث میشد،که همین حالا از ماشین بیرون بپرد، یقه ای یک نفر را در خیابان بگیرد وآنقدر کتکش بزند که دوباره به زندان بیفتد.
_اما خب بهترین کادو رو واسه دختر یکی یه دونه اش درست تو سالگرد ازدواجش تهیه کرد.
آزادی تو حتما سوپرایزش واسه پروانه ست.
شنیدن نام پروانه هم همان قدر برایش منزجرکننده بود، به هرحال که دختر همین پدر بود وانصافا همه ای اخلاقیاتش به او رفته بود.
_شکیب جونش واسه پروانه..
حامی مُشتش را روی داشبورد کوبید، دوهزاری صدرا جاافتاد وزیپ دهانش را بست.
دیگر هیچ حرف بی موردی نزد، او به خوبی میدانست که رفیق شفیقش چقدر از این خانواده نفرت دارد.
_دور بزن!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان پیله ی پروانه

فرگل حسینی : ۵ ماه پیش

برای باز شدن پارت های قفل شده و همراهی با ما تا انتهای داستان، کافیه مراحل زیر رو دنبال کنید:
• اپلیکیشن دنیای رمان رو نصب کنید.
• رمان رو پیدا کنید و روی «درخواست عضویت» (کادر قرمز) کلیک کنید
• بعد «درخواست سکه مورد نیاز» (کادر سبز) رو انتخاب نمایید.
• روی آیکون زنگوله شکل کلیک کنید و پیام پشتیبانی رو با دقت بخونید.
• مبلغ عضویت رو به شماره حساب اعلام شده واریز و روز و ساعت واریز رو در همون قسمت ارسال کنید.
• پس از ارسال اطلاعات، منتظر پیام تایید عضویت خود بمونید.
• بعد از مشاهده پیام تأیید عضویت پارت های قفل شده برای شما باز میشه.

روش دوم:
خرید سکه برای مطالعه پارت به پارت
می تونید به صورت پارت به پارت و با خرید سکه هم، داستان رو مطالعه کنید. برای این روش
هر پارت از رمان نیازمند ۳۰۰ سکه است.
برای خرید سکه، روی آیکون سکه که کنار زنگوله است، کلیک کنید و بقیه مراحل شبیه به روش اول هستش.

4.7 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 470 رای
5 ★
73%
4 ★
24%
3 ★
3%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان پیله ی پروانه

  • هلنا

    در پارت 860

    واقعا عالی بود خیلی حس خوبی بهم داد پارت اخر

    ۶ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    هلنای‌ عزیز خیلی خوشحالم خوشت اومده🥹وپارت به پارت کامنت گذاشتی🥹🍓

    ۶ ماه پیش
  • هلنا

    در پارت 830

    وای این مرتیکه های رو مخ رو کجای دلم بذارم

    ۶ ماه پیش
  • هلنا

    در پارت 790

    حامی مارمولک

    ۶ ماه پیش
  • هلنا

    در پارت 780

    وای حامی چقدر غیرحامیه

    ۶ ماه پیش
  • هلنا

    در پارت 740

    چه انتخاب حلقه ی رندومی😂

    ۶ ماه پیش
  • هلنا

    در پارت 720

    اخیشش بلاخره گفت

    ۶ ماه پیش
  • هلنا

    در پارت 660

    رو که نیست سنگ پای قزوینه واقعا اقا حامی مارمولک بد ذات

    ۶ ماه پیش
  • هلنا

    در پارت 640

    اخی گوگولی فامیل هوتن رو گفتتت

    ۶ ماه پیش
  • هلنا

    در پارت 590

    خداروشکر هوتن هست

    ۶ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    آره والا😂🥹

    ۶ ماه پیش
  • هلنا

    در پارت 610

    گوگولیای منن

    ۶ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    🥹🍓

    ۶ ماه پیش
  • هلنا

    در پارت 520

    ای عمه ی ماموز

    ۶ ماه پیش
  • پروانه

    در پارت 510

    پروانه ی بیچاره

    ۶ ماه پیش
  • هلنا

    در پارت 450

    بهار چقدر پسته

    ۶ ماه پیش
  • هلنا

    در پارت 300

    حامی مارمولکککککک مارمولککک اون هوتن مردددد کجاست پس

    ۶ ماه پیش
  • هلنا

    در پارت 280

    حامی سیب زمینی خیانت میکنه بعد میاد غیرتی میشه پررو

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️