پارت صد و دوم :
چراغ راهنما سبز شد و سیاوش با روشن کردن ماشین، از چهارراه عبور کرد. نیم نگاهی به طوبی انداخت که نگاه غمگینش را به خیابان دوخته و بیرون را تماشا میکرد، با نیمچه لبخندی گفت:
- چی شده طوبی؟ چرا اینقدر پکری؟ خوشحال نیستی برادرم باهام آشتی کرده و مادرم رو دیدم؟
طوبی تلخندی روی لب نشاند و جواب داد:
- چرا عزیزم، برای تو خوشحالم. حالا دیگه هم مادر و برادرت رو داری و هم یه دختر از وجود خوØ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
🙏❤🌹
۳ هفته پیشماهی
0رمان خاص و زیبایی بود خیلی ممنون
۱ ماه پیشمادمازل
1قشنگ بود 🌸
۶ ماه پیشنرگس
1عالی بود خانم نویسنده ازتون ممنونم بابت قلم زیبا و هنرمندانتان خیلی فوق العاده نوشته شده باز هم به نوشتن ادامه بدهید حیف این قلم بی استفاده بماند .💖💖
۶ ماه پیشپونه
1قشنگ بود خسته نباشی نویسنده جان
۷ ماه پیشماری
0خانم محمدی عزیز این رمان وخوندم بسیار عالی سپاسگزارم قلمتون توانا
۸ ماه پیششهلا
0سلام.خسته نباشید به نویسنده عزیز به قول نیهان دوستانمون خیلی دمت گرم فیض بردیم انشاالله بارومانهای بهتر ماسرافرازنماید ❤️❤️🙏
۱۰ ماه پیشحدیث
0ممنون از نویسنده عزیز رمان قشنگی بود حسام من خیلی حرص داد😂😂😂
۱۱ ماه پیشهانیه
0علی بود دست نویسنده درد نکنه ✨👌🏻🤍
۱۲ ماه پیشهستی
0ممنونم عزیزم از رمان قشنگت من خیلی دوسش داشتم🥰🥰
۱ سال پیشآزاده دریکوندی
1خسته نباشی نگار جان مهربونم💋امیدوارم به زودی زود مهجور عشق رو هم شروع کنم🤩همیشه بدرخشی عزیزم
۱ سال پیشتمنا
0اینقدرعالی بود ک تو ی روز تموم کردم رمانتونو
۲ سال پیشتمنا
0خیلی عالی بود قلبم اکلیلی شد💖
۲ سال پیشنسترن
0عالی بود نگارخانم دست طلا
۲ سال پیشسحر معتمدی
3جالب بود قلم روانی داشت نویسنده ولی من ب عنوان کسی ک از ۲۴ ساعت روز ۲۸ ساعتش رمان میخونم نتونستم متاسفانه با این رمان ارتباط برقرار کنم با وجودی ک بر خلاف میلم تا تا آخرش خوندم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ایلی
0ممنون از قلم زیبا