لیست کلیه پارتهای رمان خواهر خوانده : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان خواهر خوانده - پارت 1
تنها بودم و آواره نشستی بر قلبم چه شاهانه به عشقت اوج گرفتم پر زدم از آن ویرانه شدم شیدای چشمانت با خود شدم بیگانه جز تو مرا راهی نیست بمان کنار این دیوانه آخرین روزهای پاییز بود و زمستان در راه... هوا سرد و شیشه های ماشین عرق کرده بود. حسام پشت فرمان ماشین، به انتظار سبز شدن چراغ راهنم...
بروزرسانی در : ۲۰۰۱ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 2
تماس را وصل کرد. - الو صدای بم و آمیخته به مزاح مهراد در گوشش پیچید: - الو سلام جناب دکتر به دادم برس... دندون درد اَمونم رو بریده، بیام واسم بکِشی؟ لبخند روی لبش نشست و جواب داد: - جناب به جای دندون، زبونت رو باید کِشید! می ذاری منم حرف بزنم یا نه؟! - شما حرف بزن دکترجون... کیه که گوش بده...
بروزرسانی در : ۲۰۰۰ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 3
-حسام، من... من عاشق کسی هستم که اصلا منو نمی بینه، اما... اما من به خودم گفتم یا اون یا هیچکس! حسام گنگ و مبهم نگاهش می کرد، نفس در سینه اش حبس شده و منتظر شنیدن بود، شنیدن اسم کسی که هستی از عشق به او حرف می زد. - حسام من... من... نگاهش را به زمین دوخت و با صدایی که به سختی شنیده می شد ادا...
بروزرسانی در : ۱۹۹۹ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 4
بعد از ساعت ها گَز کردن کوچه و خیابان، با پاهایی که از شدت سرما و خستگی ذق ذق می کرد به خانه برگشت. روی کاناپه دراز کشید و مچ پای راست را روی پای دیگر گرداند. ساعد روی پیشانی گذاشته و پلک ها را بست. خسته بود؛ خسته از فکرهای پریشان و در هم، بی نتیجه و بی فایده. طولی نکشید که خواب مهمان چشم هایش شد...
بروزرسانی در : ۱۹۹۸ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 5
مهراد سر تکان داد و گفت: - دیوونه ای به خدا، خواهر خونده کدومه! من جای تو بودم معطل نمی کردم می رفتم خواستگاری، تا الان همیشه فکر می کردم حتما خودت هم همین تصمیم رو داری. می دونستم پای تو وسط نیست زودتر خودم رو از گیر دادنای مامان خلاص می کردم. کی بهتر از هستی؟! نگاه حسام خیره ماند، نفس در سینه...
بروزرسانی در : ۱۹۹۷ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 6
حسام لبخند نرمی زد و آهسته سلام گفت. با احترام قدمی عقب برداشت و از جلوی در کنار رفت. - بفرمایید دادفر دستی به محاسن جو گندمی اش کشید و گفت: - مزاحم نباشم. ابرو بالا انداخت و جواب داد: - نه، خواهش می کنم مراحمید. آقای دادفر وارد خانه شد و حسام در را بست. دادفر رو به حسام گفت: - مهتاج خانو...
بروزرسانی در : ۱۹۹۶ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 7
پشت چراغ قرمز ایستاده بود، دوباره دخترکان گلفروش و فال فروش. با صورت هایی سرخ و یخ زده! دوباره کودکی اش پیش چشمانش نقش بست. وقتی که با لُنگ مرطوب، شیشه ی ماشین لوکسی را تمیز می کرد به امید پولی ناچیز و در عوض فحش و ناسزا بود که می شنید یا گاهی پس گردنی و اُردنگی. کمتر پیش می آمد پولی نصیبش شود. ح...
بروزرسانی در : ۱۹۹۵ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 8
باد سردی می وزید و دانه های سرگردان برف را به این سو و آن سو می کشاند، هر وزشِ باد، لرز به تن می انداخت. آسمان زودتر از هر شبِ دیگر رو به تاریکی می رفت. حسام ماشین را جلوی در پارک کرد و وارد حیاط خانه ی جدیدش شد. خانه ای که یک پنجم از خانه ی بزرگ دادفر هم نمی شد. نگاهی به حیاط خانه انداخت. باغچ...
بروزرسانی در : ۱۹۹۴ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 9
حسام با دلسوزی نگاهی انداخت و گفت: - کجا با این حال و روزت؟ بریم درمانگاهی جایی؟ یا بگو برسونمت خونتون. دخترک اما با لحنی خشن جواب داد: - لازم نکرده! می خواستی زودتر راه بیوفتی که اینجوری کتک نخورم، حالا هم نمی خواد دلت بسوزه... بکش کنار ببینم. گره ای بین ابروهای حسام افتاد و با کنایه لب باز ...
بروزرسانی در : ۱۹۹۳ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 10
نیهان کمی سمت حسام متمایل شد و پهلویش تیر کشید، کمی حالت تهوع داشت اما بروز نداد و پرسید: - ببینم خداوکیلی دکتری؟ - دندونپزشکم لبخند کمرنگی زد و یک تای ابرویش را بالا داد، گفت: - هنوزم سر حرفت هستی؟ که منو ببری خونه ات؟! حسام چشم ریز کرد و با نگاهی موشکافانه گفت: - چیه نظرت عوض شد؟ دکترا کب...
بروزرسانی در : ۱۹۹۲ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 11
حسام حین رانندگی زیر لب به خودش بد و بیراه می گفت و خود را سرزنش می کرد: « همه اش تقصیر منه، منه احمق! اگر همون لحظه که گفت راه بیوفت، می رفتم اینطوری کتک نمی خورد... خدایا خودت کمک کن، چیزیش نشده باشه! چجوری خودم رو ببخشم؟ بهم پناه آورده بود...» صدای زنگ گوشی بلند شد، بلافاصله گوشی را برداشت و ...
بروزرسانی در : ۱۹۹۱ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 12
دخترک آهسته پلک گشود، دیدش تار بود و رفته رفته چهره ی حسام واضح تر شد. لحظه ای به چشم های دریایی حسام خیره شد و بعد به اطراف چشم چرخاند، لب زد: - من کجام؟! - بیمارستانی، خوبی؟ درد نداری؟ هنوز گیج و گنگ بود. حرف حسام را در ذهن مرور کرد و یکباره چشم درشت کرد. هولناک گفت:« بیمارستان!» نیمخیز شد...
بروزرسانی در : ۱۹۹۰ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 13
لحظاتی بعد نیهان با قدم هایی سست، سلانه سلانه کنار قامت بلند و چهارشانه ی حسام قدم بر می داشت و از بیمارستان بیرون می رفتند. کنار ماشین ایستاد و با تردید پرسید: - ببینم، تو واسه چی داری کمکم می کنی؟ حسام چند ثانیه ای نگاهش کرد، در ماشین را باز کرد و حینی که می نشست گفت: - بشین تا واست بگم. ن...
بروزرسانی در : ۱۹۸۹ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 14
حسام شانه بالا انداخت و جواب داد: - خب اگر قبول کرد که مشخصه می ری باهاش زندگی می کنی، اگر هم پیدا نشد یا قبولت نکرد اون وقت بازم من حمایتت می کنم مثل دادفر، کسی که سال ها حمایتم کرد. نیهان متفکرانه نگاهش می کرد، سر دو راهی بود که قبول کند یا نه؟ اصلان، برزو و وحید؛ نام هر کدامشان لرز به تن دخ...
بروزرسانی در : ۱۹۸۸ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 15
نگاهش روی صورت دخترک لغزید و به چشم های قهوه ای رنگش خیره ماند. نیهان سر جنباند و لب زد: - هان... چیه نیگا می کنی؟! شاخ در آوردم؟ حسام نگاه از دخترک برداشت و عقب گرد کرد. - نه، بیا شام... با قدم هایی بلند سمت آشپزخانه رفت، صندلی فرفورژه را عقب کشید و نشست. بی حرف مشغول غذا خوردن شد. نیهان به ...
بروزرسانی در : ۱۹۸۷ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 16
نگاه گنگ حسام روی صورت هستی چرخید و ناباور لب زد: - چی میگی هستی؟! راجع به من چهجوری فکر میکنی؟ هستی حق به جانب نگاهش کرد و با اطمینان گفت: - فکر نمیکنم، دارم میبینم! خونهی ما دست و بالت بسته بود نه؟ خونش به جوش آمد و با غیظ نیمنگاهی به پذیرایی انداخت و شریفهخانوم را پایید، دهن باز ک...
بروزرسانی در : ۱۹۸۶ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 17
دخترک لبخند دنداننمایی زد و گفت: - ایول، حالا شد یه چیزی! حسام روی صندلی نشست و دست زیر چانه برد. با لبخند نیهان را نگاه میکرد که تابه را روی اجاقگاز گذاشت. خواست روغن بریزد که گفت: - روغن نه! کره بریز خوشمزهتر میشه. یک تای ابرو را بالا انداخت و لب باز کرد: - چه تحویلم میگیره، چیز دیگ...
بروزرسانی در : ۱۹۸۵ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 18
نیهان سویشرت خزدار و سفیدرنگ حسام را پوشیده و داخل حیاط منتظر ایستاده بود. آستینهایش را تکاند و با خود غرولند کرد: «شکل دلقکا شدم با این سویشرت گُنده... چه هیکلی هم داره! دو تا دیگه سایز خودم تو این جا میشه!» با بیرون آمدن حسام از خانه، دخترک با چموشی مُشتی برف برداشت. برف را بین دستهای نحی...
بروزرسانی در : ۱۹۸۴ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 19
مرد لاغراندام بود و ضعیفالجثه، با ضربهای که خورد فورا خودش را کنار کشید و دستها را برای دفاع از خودش بالا برد. حسام تنها با چَک و لگدی حریفش بود و او را به گوشهای پرت کرد. - بیشرف حیوون... بزنم لِهت کنم... مرد که میدانست حریف حسام نمیشود در خودش جمع شد - غلط کردم نزن... غلط کردم... ...
بروزرسانی در : ۱۹۸۳ روز پیش
-
رمان خواهر خوانده - پارت 20
حسام نفسش را بیرون داد و پرسید: - حالا چرا فرار کردی؟ نیهان سر به زیر انداخت و آهسته لب باز کرد: - یه لحظه ترسیدم گفتم نکنه پلیس بهت شک کنه! بعد هم با خودم گفتم تا کی مزاحمت باشم؟ حسام حینی که سمت کارتنها میرفت تا دوباره مشغول کار شود گفت: - خب حالا چیشد که برگشتی؟ نگاه دخترک ثابت ماند و...
بروزرسانی در : ۱۹۸۲ روز پیش
