پارت دوم :

تماس را وصل کرد.
- الو
صدای بم و آمیخته به مزاح مهراد در گوشش پیچید:
- الو سلام جناب دکتر به دادم برس... دندون درد اَمونم رو بریده، بیام واسم بکِشی؟
لبخند روی لبش نشست و جواب داد:
- جناب به جای دندون، زبونت رو باید کِشید! می ذاری منم حرف بزنم یا نه؟!
- شما حرف بزن دکترجون... کیه که گوش بده
تک خنده ای کرد و پرسید:
- حالا بگو غرض از مزاحمتت چی بوده؟
- هیچی... دلتنگی! تو که معرفت نداری یه زنگ بزنی، من گفتم زنگ بزنم ببینم مُرده ای یا زنده؟
پنجه میان موهایش کشید و گفت:
- زنده ام شکر خدا
- امشب می آی بریم دربند؟ بقیه بچه ها هم هستن.
بی حوصله جواب داد:
- نه حس و حال تفریح ندارم. می خوام خونه باشم خسته ام.
صدای زنگ خانه بلند شد، حسام از جا بلند شد و سمت در رفت. از چشمی در نگاهی انداخت و هستی را دید. مهراد گفت:
- بابا پاشو شب جمعه ای بریم بیرون، چپیدی تو خونه که چی؟
حسام دستش سمت دستگیره رفت و گفت:
- نه مهراد جان، تو برو خوش بگذره. مهمون دارم، بعد بهت زنگ می زنم.
بی توجه به پرحرفی های مهراد، تماس را قطع کرد و در را گشود. هستی سر کج کرد و گفت:
- مزاحم که نیستم؟
حسام لبخند زد و قدمی عقب برداشت.
- نه مراحمی، بیا داخل...
وارد خانه شد و سمت کاناپه رفت. نگاهی به اطراف انداخت. روی مبل ها پیراهن، کت و کیف بود. روی عسلی هم چند فنجان خالی و میز غذاخوری هم پر بود از بشقاب ها و ظرف های کثیف. هستی سر تکان داد و گفت:
- خب چرا نمی ذاری مهتاج خانوم بیاد بالا رو هم تمیز کنه؟! خودت که صبح تا شب مطبی.
حسام تند تند پیراهن ها و لوازم روی مبل ها را برداشت و گفت:
- الان تازه اومدم خونه وقت نشد. یه ساعت بیشتر وقتم رو نمی گیره، هر شب مرتب می کنم خونه رو.
-می دونم اما خب خسته ای، بسپار به مهتاج خانوم
حسام حینی که تقلا داشت کمی خانه را مرتب کند، فنجان ها را سمت آشپزخانه برد و گفت:
- مهم نیست، قهوه می خوری یا چای؟
-قهوه، مثل همیشه تلخ
لحظه ای بعد، حسام با دو فنجان قهوه برگشت و مقابل هستی نشست. نگاهش کشیده شد سمت هستی، موهای لخت و مشکی اش آزادانه از کنار شال سفید بیرون ریخته و زیبایی صورتش را بیشتر به رخ می کشید. اما نگاهش پر از حرف بود و غم داشت. فنجان قهوه را مقابلش گرفت و لب گشود:
- چی شده هستی؟ به نظر ناراحتی.
نفسش را بیرو داد و فنجان را گرفت، با شست لبه ی فنجان کشید و زیر لب گفت:
- چیزی نیست، دلم گرفته!
- می خوای بریم بیرون؟
کمی از قهوه خورد و سر تکان داد:
- نه، حوصله ندارم
حسام اما قانع نشد و باز پرسید:
- کاری ازم بر می آد؟ بگو شاید کمکت کنم.
این بار هستی به چشم هایش خیره شد، بی مقدمه گفت:
- حسام! تو چرا ازدواج نمی کنی؟
چند لحظه نگاهش کرد، گیج و گنگ در ذهنش دنبال جواب می گشت. شانه بالا انداخت و مردد گفت:
- خب... خب درس می خوندم، الانم که زیاد نمی گذره مطب زدم. حالا تا رو به راه بشم بعد شاید به ازدواج هم فکر کردم.
فنجان را روی میز گذاشت و انگشت هایش را به هم قفل کرد، نگاهش روی صورت حسام چرخید و با استیصال گفت:
- هربار که خواستگار می آد، مامان و بابا خیلی پا پیچم می شن. خسته شدم.
شک و دودلی وجود حسام را گرفته بود، دلیل حرف های هستی را می خواست... واضح و روشن، بی پرده! تردید را کنار گذاشت و پرسید:
- تو چرا خواستگاراتو رد می کنی؟ می دونم اینکه می گی آمادگی نداری بهانه اس، پای کسی در میونه؟
نگاهشان به هم قفل بود، هستی میان گفتن و نگفتن حرف دلش این پا و آن پا می کرد. بغض در گلویش نشسته و حریری از اشک چشم هایش را پوشاند. چانه اش لرزید و لب گشود:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

رمان شخصیت حسام رمان خواهرخوانده به قلم نگار حسام
رمان شخصیت حسام رمان خواهرخوانده به قلم نگار هستی
رمان شخصیت حسام رمان خواهرخوانده به قلم نگار نیهان
آخرین نظرات ارسال شده
  • آزاده دریکوندی

    1

    منتظرم بگه تو توی زندگیمی🙈

    ۲ سال پیش
  • ....

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ال

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • عالی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ....

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • محمد جواد

    0

    خیلی عالی

    ۲ سال پیش
  • مبینا فره آبادی

    0

    خیلی خوب بود

    ۲ سال پیش
  • م ت

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ازیتا

    0

    واقعا دست سازندش درد نکنه

    ۲ سال پیش
  • ملیکا

    0

    👍👍

    ۲ سال پیش
  • باران

    0

    خوب بود 🗿

    ۲ سال پیش
  • مانیا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • شیلا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مانیا

    0

    قلم روونی دارع

    ۲ سال پیش
  • خیلی خوبه

    0

    خیلی ممنون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️