دوست داشتی؟
رمان فانتزی, رمان عاشقانه, رمان کابوس افعی, فاطمه سادات هاشمی نویسنده

رمان کابوس افعی جلد اول (پیشگویی در رویا)

  • زبان فارسی
  • 11K 👁
  • 90 ❤️
  • 109 💬

خلاصه رمان فانتزی کابوس افعی جلد اول (پیشگویی در رویا)

در سرزمین حومورا که نیمی از ساکنین آن را اژدهایان تشکیل می‌دهند پرنسسی از تبار بریل در قصر طلایی خود زندگی می‌کند. به گمان خیلی‌ها تصور می‌شود او نالایق است اما حقیقت چیز دیگری‌ست. او یک کابوس است و چیزی نمی‌گذرد تا به همه ثابت می‌شود. مار در دل اژدهایان می‌روید و به کابوسش‌هایشان جان دیگری می‌بخشد. خشک سالی همه جا را فرا می‌گیرد و اکنون داستان شروع خواهد شد.

قسمتی از متن رمان کابوس افعی جلد اول (پیشگویی در رویا)

- اعلیحضرت ملکه، بانوی ارشد به دنبال پرنسس رفتن و تا بازگشتشون بنده شما رو همراهی می‌کنم.
ملکه نیم نگاهی به او انداخت، دختری که مونیکا او را برای آموزش به قصر آورده و قرار بود جانشین او باشد. گویا خواهرزاده‌اش است که از نژاد پایین رتبه‌تر بریل و دورگه بود. ملکه کلافه دستی بر موهای بهم پیچیده شده‌اش کشید و خسته پاسخ داد:
- موهام رو باز کن، می خوام استراحت کنم.
مینا سریع چشمی گفته و به سوی ملکه قدم برداشت. آرام کنارش ایستاد و با دست‌هایی ظریف، شروع به باز کردن گیره‌های تاج طلایی و جواهرنشان ملکه کرد. دقایقی طول کشید تا بتواند آن همه گیره چسبیده به موهای سرورش را باز کند. با برداشتن آن تاج سنگین و مجلل، ملکه لبخندی زد و آرام موهایش را درحالی که در پشتش تاب می‌خوردند، به چپ و راست تکان داد تا کمی هوا بخورند.
مینا تاج را با دو دستش گرفت و آهسته و با دقت بسیار زیاد آن را به طرف جای خودش برد، تاج واقعاً سنگین است و مینا برای اولین‌بار بود که به یک شیء سلطنتی دست می‌زد، برای همین برایش بسیار جذاب و البته خطرناک بود. زیرا یک اشتباه کوچک، جانش را می‌گیرد.
با دقت و به نرمی، تاج را روی پایه‌ای طلایی که رویش را مخمل قرمزی پوشانده بود، نهاد و به طرف ملکه بازگشت. تعظیم کرد و با استرس ناشی از گرفتن تاج، گفت:
- ملکه من، امر دیگه‌ای ندارین؟
ملکه درحالی که روی تخت بزرگش دراز می‌کشید و لحاف طلایی و مشکینش را کنار می‌زد تا جواهرات کار شده رویش بر داخل بدنش فرو نرود، بی حوصله پاسخ داد:
- می‌تونی بری.
مینا با دستور ملکه به سرعت چشمی گفت و عقب- عقب، درحالی که تعظیم کرده بود مرخص شد. با بیرون رفتنش دو درب بزرگ طلایی آرام باز و بسته شدند و باری دیگر سکوت اتاق برهم خورد. با بسته شدن درب‌ها، ملکه سریع از جایش بلند شده و به طرف کمد طلایی و سیاهش رفت. درب آن را به سرعت گشود و نگاهی اجمالی به لباس‌های سلطنتی انداخت. نه آن‌ها برای هدف الآنش مناسب نیستند. مجدد به دنبال لباس مناسب گشت که با دیدن یک لباس ساده و غیر اشرافی در انتهای کمد، لبخندی زده و لباسش را به سرعت، تعویض کرد. البته تعویض آن لباس تنگ با آن دامن بزرگ‌تر از خودش به تنهایی و در نبود مونیکا به شدت سخت بود! اما نمی‌توانست به شخص دیگری دستور بدهد. زیرا آن‌ها در مقامی نبودند که به حریم شخصی ملکه وارد شوند.
با تعویض لباس بدان آن‌که لباس قبلی‌اش را داخل کمد بگذارد، همان‌جا روی زمین رهایش کرده و به طرف کمد شنل‌هایش رفت، او در حالت عادی از بی‌نظمی متنفر بود اما اکنون وقت تنگ است، باید برای دختر خود کاری انجام بدهد، چراکه او هنوز هم قبل از آن‌که ملکه یک کشور باشد، یک مادر بود.
با پوشیدن شنل توسی رنگ، بر روی لباس ساده و رعیتی آبی و سورمه‌ای، به طرف پنجره رفت. ماسک ساده‌ای را از کنار کمد کوچک پنجره برداشت و آن را بر روی دو چشم مشکینش نهاد تا کسی او را نشناسد. با تکمیل شدن تغییر چهره مورد نظر، سریع پنجره بزرگ مستطیل شکل و زیبای اتاقش را گشود. با کمی تلاش روی لبه پنجره ایستاد. ارتفاع بیش از ششصد هزار پا است اما او گویی اصلاً برایش اهمیتی ندارد. با آرامش تمام خود را از برج به پایین پرت کرد و لحظه‌ای بعد به اژدهایی قرمز، با بال‌هایی بلند تبدیل شده و بر فراز آسمان‌ به پرواز در آمد.
همراهش حرکت کردم تا نظاره‌گر آن باشم که به کجا می‌رود. او به سرعت در پایین قصر فرود آمد و در جنگل کناری قصر باز به جسم خود بازگشت. مرموز به اطراف نگاهی انداخت تا کسی او را نشناسد. پس از اطمینان حاصل کردن از نبود کسی، نفس عمیقی کشید.
با قدم‌های کوچک اما تند از جنگل بیرون آمد و به شهر جلوی خود خیره شد. شهری که پایتخت پادشاهی کشورش آزتلان بود. شهر آزتلان بسیار زیباست مردمش در دشت بزرگی که جلوی قصر قرار دارد زندگی می‌کنند، مردم از تمام کشور‌ها به آزتلان می‌آیند و پارچه‌های نفیس پوستین اژدها را که به پارچه‌های سلطنتی معروف هستند، خریداری می‌کنند تا برای پادشاه‌های خود هدیه ببرند.
ملکه آرام درون شلوغی و جمعیت زیاد مردم آمد. با لبخند پای به داخل مسیر سنگ فرش شده شهر گذاشت و به اطراف نگاه کرد. درخت‌های اقاقیا به زیبایی دو طرف مسیر را آراسته و همچون چتری در بالای مسیر شکل گرفته بودند.
بوی دلپذیر گل‌های اقاقیا، ملکه را مجبور به کشیدن نفس‌های عمیقی می‌کرد تا بتواند نهایت استفاده و لذت را از آن‌ها ببرد. چه‌قدر از بودن در این‌جا لذت می‌برد، هرچند اکنون وقتی برای هدر دادن ندارد، چشم‌هایش را لحظه‌ای باز و بسته کرد و به طرف مسیری نامشخص قدم نهاد.
به سرعت از کنار مردم می‌گذشت و شنلش را بیشتر روی صورتش می‌کشید تا کسی او را نشناسد. چراکه تمام مردم، ملکه بزرگ و خردمند پادشاهی آزتلان را می‌شناختند. ملکه همیشه در مراسم‌های بزرگ با مردم دیدار می‌کرد و این اکنون برای او یک ویژگی منفی بود، هرچند برای پرنسس این خصوصیت، خاصیت برعکسی داشت.
چراکه هایدرا هيچگاه در مراسم‌ها حضور نداشت و همیشه در پی گشت‌ و گذار و تفریحات جوانی خودش بود. هرچند که دوستی نداشت اما با لیتلی های سلطنتی، بسیار صمیمی بود و این گویی او را سرگرم و راضی نگه داشته است.
*دفترچه لغات*
نژادهای اژدها به چند دسته تقسیم می‌شوند که معیار اصلی آن‌ها رنگ‌های خالص هر نژاد است. (رنگ خالص: قرمز مطلق، آبی مطلق، سفید مطلق، سیاه مطلق...) این نژادها برترین نژادهای اژدهایان، در تمام سرزمین حومورا) هستند که رگ اصیل دارند و خالص هستند. (خالص و اصیل: یعنی از ابتدای خلقت با نژاد دیگری ادغام و ترکیب نشده‌اند.) خصوصیت مشترک آن‌ها تبدیل شدن به جسم انسانی و شناسایی نشدن است که بسیار به آن ها کمک می‌کند. درمیان آن‌ها، سه نژاد، جزو نژادهای اصیل هستند که بخاطر کارهای گذشتگانشان به این درجه رسیده‌اند و بسیار مورد احترام قرار گرفته اند.
نژاد بریل (Braille Dragon) : این اژدهایان سلطنتی، به رنگ قرمز خالص و بسیار با شکوه و زیبا هستند. از خصوصیت آن‌ها می‌توان به بسیار دانا بودن و توانا بودن آن‌ها اشاره کرد. از قدرت‌های اختصاصی این نژاد شعله‌های آتش قرمز و نارنجی است که بسیار سوزان و قوی‌ترین نوع آتش در حومورا است. این نژاد در پادشاهی آزتلان حکومت می‌کنند و نسل در نسل به رونق و کشور گشایی آزتلان، کمک کرده‌اند.
لیتلی (Little): آن‌ها موجوداتی کوچک هستند که تنها به شصت سانتی‌متر می‌رسند. لیتلی‌ها انواع و گونه‌های مختلفی دارند که هر کدام بسته به منطقه‌ای که در آن زندگی می‌کنند متفاوت هستند. خصوصیت بارز این گونه‌ها چشم‌های بسیار بزرگ و زیبا و بدنی پر از موهای بلند است. آن‌ها بسیار خون گرم و مهربان هستند که ساعت‌ها بازی کردن با آن‌ها، اصلا شما را خسته نخواهد کرد.
پِگاسیس (Pegasis): گونه‌ای از اسب، با دو بال بزرگ و زیبا که می‌تواند با کوبیدن سُم خود بر روی زمین، چشمه‌ای از آب شیرین و لذیذ ایجاد کند.
نژاد وُرتلِس (Wortless): باید گفت حدود دو چهارم حومورا را این نژاد تشکیل می‌دهد. تعداد آن‌ها به بیش از دو میلیارد می‌رسد که در تمام پادشاهی‌های تحت حکومت اژدهایان زندگی می‌کنند. این نژاد خالص نیست و انواع رنگ‌های زیادی را شامل می‌شود. به طوری که بعضی از این اژدهایان به رنگ آبی و سبز ترکیبی، یا بنفش و نارنجی هستند که تعداد رنگ ترکیبی این نژاد از دو رنگ تا دویست رنگ متغیر است. به همین دلیل آن‌ها پایین‌ترین نژاد در هرم حومورا هستند. آن‌ها قدرت‌های خاصی ندارند و خیلی کم مشاهده می‌شود جز دو بال و شاخ، آتش درونی داشته باشند.
ملکه با رسیدن به یک ساختمان چوبی هکاکی شده زیبا، جلوی درب آن ایستاد و به ساختمان نگاه کرد، گویی دو طبقه بود و به زیبایی با چوب، طرح‌های گل را بر روی آن هک کرده بودند. بالکن کوچکی داشت که نرده‌های زیبایش محافظ ساکنا‌ش بودند تا مبادا از آن ارتفاع بیافتند.
ملکه نفس عمیقی کشید تا آشوب درون دلش را آرام کند، سپس قدمی به جلو نهاد و به درب نزدیک شد. آرام دست‌اش را بالا آورد و به درب کوبید. هیاهوی اطراف در گوش‌اش زنگ می‌زند. آیا خانه است؟ مدتی نگذشت که درب کمی باز شده و چشمی از لا‌به‌لای درب به ملکه خیره شد. صدای زخیمی داشت و کمی ترسناک بود.
- فرمایش!
ملکه بدان آن‌که شنلش را عقب بکشد، با احتیاط دستش را به زیر دامنش برده و نشانی را از جیب مخفی داخل دامن بیرون آورد. با نشان دادن آن نشان طلایی که طرح اژدهای بریل قرمز در آن دایره کوچکش هک شده بود، مرد سریع در را کامل گشود. جلوی ملکه با دو زانویش روی زمین نشسته و دست‌هایش را بالا آورد. محکم دو دستش را بر روی قلب خود نهاد و سرش را پایین انداخت. سپس با صدایی که لرزش عجیبی در آن مشهود بود، گفت:
- ملکه!
ملکه اما تعلل نکرد و سریع وارد ساختمان چوبی شد. درب را محکم بست که صدای بلند آن در تمام ساختمان پیچید و سپس اکوی آن به گوش ملکه بازگشت. ملکه رایو به مرد جلویش نگاه کرد. چه‌قدر پیر شده بود. دست‌هایش را بر روی شانه مرد نهاد و نرم آن را نوازش کرد. سپس غمگین و دلتنگ گفت:
- برادر، لازم به تعظیم نیست، لطفاٌ از جاتون بلند شین.
برادر ملکه که استیو نام داشت سریع بلند شده و با چشم‌هایی براق به خواهر بزرگش خیره شد. به طرفش قدمی برداشت و او را محکم در آغوش مردانه‌‌اش گرفت، آرام با لحنی دلتنگ در کنار گوشواره‌های بلند و زنگوله‌ای ملکه زمرمه کرد:
- دلم برات تنگ شده بود. رایو.
گرمی نفس‌هایش که به گوش ملکه خورد، احساس خوبی به او داد. ملکه رایو که مدت‌ها بود از فراغ دوری برادرش رنج می‌کشید، بدان توجه به تشریفات و هویت فعلی خود دست‌های لرزانش را دور کمر برادرش حلقه کرده و سر خود را روی سینه‌های مردانه او نهاد. سپس درحالی که به خاطر عطر خوش‌بوی برادرش مدام نفس‌های عمیقی از روی لذت می‌کشید، با تردید پاسخ داد:
- مدت‌ها بود که نتونستم به دیدنت بیام. چه‌قدر عوض شدی استیو. چه‌قدر گذشته.
استیو با لحن بغض‌آلود خواهرش، او را از آغوش خود جدا کرد و به چشم‌های تیله‌ای او که به رنگ شب بودند، خیره شد. قلبش محکم به سینه‌اش می‌کوبید و بی‌تابی می‌کرد، با هیجان پاسخ خواهرش را داد:
- از وقتی دخترت پونزده ساله و به بدن اصلیش تبدیل شد دیگه نیومدی.
ملکه با یادآوری مشکل اصلی و دلیل این‌جا بودنش آهی کشید، نگاهش در لحظه مجدد رنگ غم به خود گرفته و صدایش بیشتر از پیش اندوهگین شد.
- برادر، برای همین الآن این‌جا هستم. هایدرا، اون...
استیو که از لحن غمگین ملکه نگران شده بود، او را از آغوش خود جدا کرده و دستش را گرفت. ملکه را به طرف میز کوچک سمت چپ خانه راهنمایی کرد، رایو نیز بدان مخالفتی همراهش کشیده شد. با رسیدن به گوشه خانه، رایو با اشاره استیو آرام روی صندلی چوبی قدیمی نشست. استیو نیز سریع به طرف اتاقک کنار قفسه‌های کتاب رفت، دو لیوان چای از سماور گوشه میز برای خواهرش و خودش ریخته و سریع بازگشت.
او یک مرد کاملاً عادی بود که علاقه زیادی به کتاب خواندن داشت، به قدری که حاضر شده بود از خانواده سلطنتی و خون سلطنتی‌اش بگذرد تا بتواند آزادانه زندگی‌اش را در خانه‌ای چوبی بگذراند. هرچند آن‌که از آن همه طلا و تجملات دل خوشی نداشت هم شاید ریشه این خواسته‌اش بود. به حتم او هنوز آن دختر زیبا را که از نژاد ورتلس بود فراموش نکرده است.
بگذریم، او با سینی چای بازگشت و روی میز نهاد، کنجکاو و نگران روی صندلی جلوی خواهرش نشست و منتظر به او و نگاه غمگینش خیره شد. دست‌های رایو مدام می‌لرزیدند و پی‌در‌پی در هم فرو می‌رفتند. مدتی می‌گذشت و همچنان سکوت اختیار کرده بود که استیو عصبی شد.
- خواهر بگو دیگه، هایدرا چی؟ نکنه باز گند زده؟ ماشالله این‌قدر خراب کاری کرده که دیگه خودت استادی شدی توی گند جمع کردن، پس چرا به این‌جا اومدی.
رایو در دلش لبخندی زد و با خود گفت، ای‌کاش باز مثل همیشه خراب کاری کرده بود. چراکه او با جان و دل خراب کاری‌هایش را جمع می‌کرد اما این‌گونه نبود. اوضاع بد تر از آن است که بتوان خود و همسرش آن را جمع و جور کند.
ناامید سرش را به چپ و راست تکان داده و زمزمه کرد:
- نه... کاش مثل همیشه فقط یه گند بود.
استیو که با حرف ملکه بیشتر از قبل نگران شده بود، کلافه با صدایی تقریبا بلند گفت:
- چی‌شده؟ خواهر؟!
ملکه باز در فکر فرو رفت، طفل بی‌گناهش بدان آن‌که بتواند زندگی شاهانه خود را داشته باشد، محکوم به مرگ بود و چه زجرآورتر از آن که ملکه باشی و نتوانی فرزندت را نجات بدهی. رایو با صدا زده شدن‌های مکرر اسمش توسط استیو، نفس عمیقی کشید و به چشم‌های قهوه ای استیو که مصل خودش بود، خیره شد، آرام لب زد:
- اگر بهت بگم، ممکنه توهم توی خطر بیوفتی اما... اما واقعاً دیگه کس دیگه‌ای نبود تا ازش کمک بگیرم. مامان و بابا که مردن و از بین خواهر و برادرها تنها تو کنارم موندی. برادر، عذر می‌خوام.
رایو همچنان درحال مقدمه چینی بود که استیو بی‌حوصله و نگران میان حرف‌های مضطربش پرید و عصبی پرسید:
- رایو، چی شده؟ برای هایدرا چه اتفاقی افتاده؟
ملکه از نگرانی بسیار برادرش لبخندی زد، چه جالب است، او پس از چند ماه در نزد کسی جز همسرش و دخترش می‌خندد، البته، استیو که هر کس نیست، برادرش است. چه‌قدر از دیدن خنده‌های خشنود‌ش خوشحال شدم، او همیشه سرد و با وقار است و اکنون گویی برای لحظه‌ای گرم شده بود، ای‌کاش هایدرا هم این صحنه را می‌دید تا کمی دلش گرم شود.
ملکه آرام سرش را به طرف انبوه قفسه‌های کتاب کج کرد و با تردید جواب داد:
- از چند سال پیش شروع شد، درست روزی که هایدرا به جسم اصلیش مبدل شد. شخصی ناشناس هر روز برامون نامه‌ای می‌فرسته، مبنی بر این که باید هایدرا رو بکشیم، میگه اون خطرناکه و دنیا رو نابود می‌کنه، می‌گفت اگر تا تولد هجده سالگیش هنوز زنده باشه خودش به آزتلان میاد و قصر رو به آتش می‌کشه و اون رو می‌کشه تا دنیا رو نجات بده!
با تمام شدن حرفش، ناخواسته با کلمه مرگ و حس منفی آن، بغض درون گلویش شکست و به گریه افتاد. هق- هقش در کل خانه پیچید و گل‌های آرگا اطراف خانه که به آن زیبایی بخشیده بودند، از اندوه بسیارش، پژمرده شدند.
استیو با شنیدن آن حرف‌ها و آگاه شدن از ماجرا، آرنج‌هایش را روی میز نهاد. دست‌هایش را در هم قفل کرده و زیر چانه‌اش گذاشت و متفکر به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد. عمیقا‌ً به دلیل و علت آن فکر می‌کند، آن ناشناس که است که همچون پیشگویان رفتار می‌کند؟ در این سرزمین افراد زیادی ادعای پیشگویی می‌کنند اما هیچ‌کدام واقعی نیستند، طبق چیز‌هایی که در کتاب‌هایش خوانده بود، پیشگویان خیلی کم هستند و در واقع اگر می‌گفت اصلاً وجود ندارند، اغراق نبود! گویی باید خیلی طالع والایی داشته باشید تا بتوانید با یکی از آن‌ها رو‌به‌رو شوید.
ملکه گریه می‌کند و استیو به فکر کردن ادامه می‌دهد. باید یک راهی پیدا کند تا هایدرا را نجات بدهد، از آن گذشته اگر راهی پیدا نکند، خواهرش تا چند ماه دیگر به حتم دق می‌کند. او نگران خطری که پادشاهی آزتلان را تهدید می‌کند نیست، چراکه خیلی وقت است که از سلطنت و این پادشاهی روی برگردانده بود، شاید از همان روزی که آن دختر را به دلایل مسخره خون اصیل اژدها، به دور دست ترین نقطه حومورا فرستاند و شاهزاده استیو را به مدت چندین ماه در اتاقش حبس کردند تا مبادا باز به دیدن آن دختر برود.
سپس ماه‌ها بعد، پس از آزاد شدنش خبر رسید که افراد پادشاه به دستور ملکه که مادرش بود، آن دختر را کشته و سوزانده بودند تا حتی قبری برای وداع برای استیو به جای نگذارند.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان کابوس افعی جلد اول (پیشگویی در رویا)
  • ...

    0

    سلام من اصولا خیلی اهل خوندن رمان تخیلی نیستم دیدم نظرات مثبه خوندمش واقعا رمان متفاوت وعالی ای بود فقط کاش حجم کمتری داشت

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی🌸 حجم زیادش اگر کم میشد تاثیر اصلی رو نمیذاشت

    ۲ هفته پیش
  • عاشق رمان

    0

    انقدر رمان های خانم هاشمی خوب هست که از بقیه نویسنده ها دست بکشم 💟😘

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    من ذوق😍

    ۲ هفته پیش
  • Sani

    0

    عالی بود واقعا لذت برم ،ممنونم از رمان زیباتون

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربانت عزیزم 😍♥️

    ۱ ماه پیش
  • jojo

    0

    فوق العاده بود

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنون🌸

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    به معنای واقعی کلمه محشر بود یه رمانی ک بعد مدت ها تونست منو جذب کنه از همه ی رمان های تکراری عاشقانه خسته شده بودم با هر قسمتش قلبم تند و کند میزد با بعضی از قسمت ها اشک ریختم من ده ساله دارم رمان میخونم رمان های مختلف فقط میتونم بگم قلم شما محشره لذت بردم بریم برای فصل های بعدی دست مریزاد♥

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    واقعا بهم انرژی دادی عزیزم، به همچین کامنتی نیاز داشتم واقعا🥺

    ۲ ماه پیش
  • Zaza

    0

    واقعا عالی بود انگار توی داستان بودی با جزییات و دقیق و زیبا واقعا خسته نباشین بلاخره یه داستان درست حسابی و جدید خوندیم

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث افتخاره که دوستش داشتید😍

    ۲ ماه پیش
  • پریسا تیس

    0

    عالی بود میرم که فصل دومشو بخونم🥰

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    با لذت بخونی

    ۲ ماه پیش
  • mah

    0

    من 12ساله ک رمان میخونم نویسنده عزیز رمانت عالی بود ولی اگ یکم از جزییات کاسته میشد بهتر بود خیلی خوبه ک ب جزئی ترین چیزها توجه کردین اما خیلی از جاها توضیحات اضافه خسته کننده میشه اما بازم میکم رمانتون عالی بود♥💐

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بله درست میگید در جلد های بعدی اصلاح شده. ممنونم 😍🌸

    ۲ ماه پیش
  • ...

    3

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    لیاقت هایدرا رو نداشت

    ۷ ماه پیش
  • Goleyakh

    2

    تا حالا رمانی با این همه دقت و خوب نخونده بودم نمیتونم چطور توصیفش کنم از بس خوب بود، عالی بودی بانوی نویسنده ان شاءالله موفق باشی و بازم بهترین رمان هارو بنویسی، فقط آخرش رو متوجه نشدم هایمون چکار کرد ک مورد خشم هایدرا قرار گرفت؟

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم، توی جلد دوم و سوم پاسخ سوالتون داده شده.

    ۶ ماه پیش
  • Yasi

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ای بابا نمیگن تا رمان و نخوندی کامنت ها رو نخون؟ شاید نظرت با بقیه فرق داشته باشه.

    ۵ ماه پیش
  • Yasi

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خخخ پس کامل برات اسپویل نشده. ببین فکر می کنم جلوتر خودت بهم حق میدی.

    ۵ ماه پیش
  • افشان

    1

    یعنی هایمون و هایدرا به هم نمیرسن؟ هنوز تموم نکردم رمان رو ولی امیدوارم پایانش خیلی قشنگ باشه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    پایانش تاثیر گذاره

    ۳ ماه پیش
  • mah

    0

    هایمون دقیقا چیکار کرد مگ؟ تا جایی ک فهمیدم اومدنش برنامه از پیش تعیبن شده بود درست ولی تا لحظه آخرشم هایدرا رو دوس داشت که.. میشه توضیح بدین؟

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود، در جلد دوم و سوم بهش پرداخته شده🌸

    ۲ ماه پیش
  • مهنا

    1

    اولش حس میکنی بده ولی رفته رفته جالب میشه واقعا بهترینی رمانی بود که راحت میتونم بگم خوندم

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث افتخار بندست🍁

    ۳ ماه پیش
  • الهه ماه

    1

    سلام دوستای گلم این رمان عصیانگر قرن رو باید کجا بخونم

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود تا چند روز آینده توی اپلیکیشن قرار میگیره.

    ۴ ماه پیش
  • نازنین

    0

    یه رمان خوب دیگه، مطمئنم از خوندنش پشیمون نمیشم

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قطعا💚

    ۴ ماه پیش
  • ♡♡♡

    1

    در ادامه نظر قبلیم باید بگم که بنظرم این رمان کاملااا قابلیت تبدیل شدن به فیلم سینمایی یا حتی سریال داره.اگه بودجه خوبی براش صرف بشه حتی میتونه با سریال های تخیلی معروف خارجی برابری کنه. نویسنده عزیز استعداد فیلمنامه نویسی هم دارن کاملا👏 موفق باشید🧡.

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم متاسفانه بودجه نیست بلکه یکی از اون طرف پیدا بشه بیاد بسازه

    ۴ ماه پیش
  • ♡♡♡

    1

    رمان بسیار دلنشین و عالی بود.توصیف نویسنده از مکان ها،شخصیت ها،و رویدادهای رمان کاملا با جزئیات و دقیق بود ،طوری که میتونسی کاملا تصور کنی فضای رمانو و لحظه لحظه اش حس کنی. خسته نباشید میگم به نویسنده عزیز بابت خلق این اثر به یاد موندنی😍🥰✍️🙏💕🧡.

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزم باعث خوشحالیمه که دوستش داشتید😍

    ۴ ماه پیش
  • سیمین

    0

    درود می خوام امشب رمان شروع کنم امیدوارم پشیمون نشم از خواندنش چون رمان خون حرفه ای هستم تو ژانرهای فانتزی و ترسناک میام بعد. از خوندنم نظرمو میگم اما از همین الان خسته نباشید به نویسنده عزیز چه باب سلیقم باشه چه نه بابت زحمتی که کشیدین سپاسگزارم

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم، منتظر نظرتون هستم.

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!