پارت یک :
تنها بودم و آواره
نشستی بر قلبم چه شاهانه
به عشقت اوج گرفتم
پر زدم از آن ویرانه
شدم شیدای چشمانت
با خود شدم بیگانه
جز تو مرا راهی نیست
بمان کنار این دیوانه
آخرین روزهای پاییز بود و زمستان در راه... هوا سرد و شیشه های ماشین عرق کرده بود. حسام پشت فرمان ماشین، به انتظار سبز شدن چراغ راهنما نشسته و چشم به دختربچه هایی داشت که بین ماشین ها در گردش بودند. یکی فال می فروخت و یکی گُل، دیگری اسپند دود می کرد و گاهی شیشه ی ماشینی را با لُنگ پاک می کرد. دختر بچه ای هفت، هشت ساله که از شدت سرما گونه ها و بینی اش سرخ شده بود، نزدیک ماشین آمد. موهایش آشفته از کناره های روسریِ رنگ و رو رفته اش بیرون ریخته بود و لبخند به لب داشت. با انگشت های ظریفش به شیشه ی ماشین زد و گل های رز قرمز را بالا گرفت: « آقا گل نمی خوای؟ بخر واسه خانومت ببر خوشحالش کن»
حسام از شیرین زبانی دخترک لبخند روی لبش نشست، شیشه را پایین داد و گفت:
- چه گل های خوشگلی، چه دختر خوشگلی! اما من که خانوم ندارم.
دخترک با همان لحن شیرین و پر از شیطنت لب باز کرد:
- نامزد چی نداری؟ مامان که داری؟ اصلا یه نفر هست که دوسش داشته باشی دیگه مگه نه؟!
حسام دسته گل را از دخترک گرفت، با تلخندی گفت:
- نه نامزد دارم، نه مامان... اما آره، یه نفر هست که خیلی دوسش دارم.
بدون پرسیدن قیمت شاخه گل ها، تراول پنجاهی را به دختربچه داد. چراغ سبز شد و حسام حرکت کرد؛ صدای دخترک بلند شد: «آقا بقیه ی پولت...»
حسام دستش را از پنجره بیرون برد و تکان داد. گلها را روی صندلی کنارش گذاشت و صورت زیبای هستی مقابل چشم هایش نقش بست. دختری که سال ها عشقش را در دل پرورانده بود و شهامت برملا کردنش را نداشت. این عشق از همان ابتدا همراه با غمی بزرگ در دلش جوانه زد. چطور به دادفر که سال ها برایش پدری کرده بود می گفت دلباخته ی تنها دخترش شده! دختری که همه او را خواهرخوانده اش می دانستند.
درب فلزی و قهوه ای رنگ را با ریموت باز کرد و وارد حیاط شد، دسته گل را از روی صندلی برداشت و بی اختیار لبخند روی لبش نشست. هستی جلوی درگاه خانه به استقبال آمده بود. از ماشین پیاده شد که هستی با دیدن گل ها، صدایش را کمی بالا برد و گفت:
- بازم همه ی گلای دخترک گل فروش رو خریدی؟
حسام همانطور که سمت در ورودی می رفت با لبخند جواب داد:
- مگه بده این همه گل واست گرفتم؟
جلوی در رسید و هستی گل ها را گرفت، بویید و همراه با نفسی که بیرون می داد گفت:
- نه، حداقل بهتر از وقتایی هست که کلی فال می خری! ولی ای کاش یه نفر سر چهارراه پاستیل می فروخت تو یه روز پاستیل می خریدی واسم.
همراه هم وارد ساختمان شدند، حسام پا روی پله گذاشت و لب باز کرد:
- پاستیلم می خرم...
هستی در واحدشان را باز کرد و اخم ظریفی بین ابروهای باریک و کشیده اش نشست و پرسید:
- کجا میری؟ مامان گفت ناهار بیای پایین، بابا هم امروز هست بیا دور هم باشیم.
حسام سر جنباند و جواب داد:
- باشه، برم بالا کیفم رو بذارم، یه آبی به سر و صورتم بزنم میام.
هستی قدمی جلو برداشت، کیف حسام را از دستش گرفت و مصرانه گفت:
- بیا دیگه! بعد از ناهارم می شه کیفت رو با خودت ببری، پایینم آب هست دستاتو بشوری. بهونه الکی نیار!
صدای شریفه از داخل خانه بلند شد:
- چی می گین به هم یه ساعته؟! بیاین غذا از دهن افتاد.
هستی یک تای ابرویش را بالا انداخت و شیطنت وار گفت:
- اینم از مامان... حالا جرأت داری برو بالا!
حسام تک خنده ای کرد و ناچار پشت سر هستی قدم برداشت و به دنبالش وارد خانه شد. شریفه خانوم و آقای دادفر پشت میز غذاخوری نشسته و منتظر بودند. سلام کرد و حینی که کتش را روی جالباسی جلوی در می گذاشت، گفت:
- به زحمت افتادین شریفه خانوم، ممنون.
شریفه لبخند زد و چین گوشه ی چشم هایش بیشتر شد، عینکش را کمی بالا داد و گفت:
- چه مزاحمتی پسرم! دلم تنگ شده بود واست. خیلی وقته نیومدی پایین دور هم باشیم.
آقای دادفر همانطور که برای خودش غذا می کشید رو به حسام خطاب کرد:
- تو که می دونی شریفه چقدر دوستت داره، پس خودت حواست باشه و زودتر بیا بهش سر بزن.
حسام دست روی چشم گذاشت و با لبخند جواب داد:«به روی چشم»
در سکوت مشغول غذا خوردن بودند، دادفر کمی آب داخل لیوان ریخت و چند جرعه نوشید، لیوان را روی میز گذاشت و رو به هستی گفت:
- هستی! تو پسر مهندس امیری رو دیدی؟
هستی لقمه اش را قورت داد و سر تکان داد:
- آره، می آم شرکت گاهی می بینمش. چطور؟
- مهندس می گفت اگر اجازه بدیم بیان واسه امر خیر... برای آرش!
حرف دادفر مثل پتک بر سرش فرود آمد، قلبش هُری فرو ریخت. قاشق و چنگال در دستش فشرده شد و زیرچشمی هستی را پایید. با نفسی حبس شده منتظر جوابش بود. لحظه ای سکوت شد و هستی نگاهی گذرا به پدر و مادرش انداخت. لب باز کرد:
- من قبلا گفتم، الان آمادگی ازدواج ندارم. نه پسر مهندس امیری نه هیچکسِ دیگه!
حسام آرام نفسش را بیرون داد، گوشه ی چشمش از لبخندی که سعی در پنهان کردنش داشت، چین خورد. مشغول غذا خوردن شد. شریفه اما اخم ظریفی کرد و رو به هستی گفت:
- دیگه بیست و پنج سالت شده هستی! نمی شه ندیده و نشناخته خواستگار رد کرد. کم کم باید به خواستگارات فکر کنی.
دخترک با کلافگی سر تکان داد:
- تو رو خدا دوباره شروع نکنید! قبلا خیلی راجع به این موضوع حرف زدیم.
حسام لقمه ی آخر را در دهان گذاشت و از جا بلند شد. بیشتر از این ماندن را جایز نمی دانست، همین قدر که متوجه جواب منفی هستی شد برایش کافی بود. رو به شریفه گفت:
- ممنون شریفه خانوم، خیلی خوشمزه بود. فعلا با اجازه!
شریفه متوجه رفتن مصلحتی حسام شد و بدون اصراری برای ماندن گفت:
- نوش جونت پسرم، خسته ای برو استراحت کن.
نه گفتن های بی دلیلِ هستی به خواستگارها برایش جای دلگرمی بود. شاید فقط شاید این علاقه دو طرفه بود. کلید را در قفل چرخاند و وارد خانه شد، کت چرمی و کیفش را کنار مبل گذاشت و همان جا نشست. به مبل تکیه زد و پلک بر هم گذاشت؛ صدای هستی در گوشش می پیچید« الان آمادگی ازدواج ندارم» باید شهامت حرف زدن با دادفر را می داشت، باید حرف دلش را می زد... قبل از اینکه دیر شود! صدای زنگ موبایل رشته ی افکارش را پاره کرد. شماره ی مهراد بود، دوست و رفیق دوران دانشجویی تا به الان.
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آزاده دریکوندی
2در نظر پدر و مادر هستی واقعا هم حسام باید کیس مناسبی باشه هم کاملا می شناسنش هم نزدیکشون زندگی می کنه😊
۱ سال پیشالما
0ممنون بابت رمان قشنگتون
۱ سال پیشسارا
0بسیار عالی
۱ سال پیشناشناس
0عالی
۲ سال پیشزیزی
0عالیییییی
۲ سال پیش...
0خوبه
۲ سال پیشرویا
0عالی
۲ سال پیشزهرا
0عالی
۲ سال پیشزهرا
0عالی
۲ سال پیشمرمر
1فکر کنم ارزش خوندن داره
۲ سال پیشمانبا
1به نظرم شروع خوبی بود
۲ سال پیشمریم
1قشنگه
۲ سال پیشنازنین
0بهترین رمانه دست سازندش درد نکنه❤🙂
۲ سال پیشیسنا
0عالی
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
0اون دو نفر هیچ کدوم نسبتی با حسام ندارن؟ یعنی این پسر فرزند خوندشونه؟ اخه به هیچ کدوم مامان یا بابا نگفت