پارت هجده :

محمود با لحنی آرام می‌گوید: «اصل کاریاشون نبودن. ما چهارتا لات و لوت و کتک زدیم... اون پسره سلطان هم فرار کرد.»
ملیسا می‌خواهد باز گردد که آبتین با بی‌حالی لب می‌زند: «خ... خواهرم.»
ملیسا می‌خواهد بی‌خیال باشد و برود تا کار نیمه تمامش را تمام کند ولی نمی‌تواند. با اخم خطاب به آبتین می‌غرد: «چی گفتی؟»
آبتین باز هم با همان صدای ضعیف می‌گوید: «خواهرم اون تو هست... نجاتش بدین!»

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    2

    ضربه ی شدیدی زد حاج بابا😂😂پارت خوبی بود✨🫠

    ۲ سال پیش
کپی شد!