پارت هجده :

محمود با لحنی آرام می‌گوید: «اصل کاریاشون نبودن. ما چهارتا لات و لوت و کتک زدیم... اون پسره سلطان هم فرار کرد.»
ملیسا می‌خواهد باز گردد که آبتین با بی‌حالی لب می‌زند: «خ... خواهرم.»
ملیسا می‌خواهد بی‌خیال باشد و برود تا کار نیمه تمامش را تمام کند ولی نمی‌تواند. با اخم خطاب به آبتین می‌غرد: «چی گفتی؟»
آبتین باز هم با همان صدای ضعیف می‌گوید: «خواهرم اون تو هست... نجاتش بدین!»

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    2

    ضربه ی شدیدی زد حاج بابا😂😂پارت خوبی بود✨🫠

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️