پارت دوازده :

ملیسا به آرامی نفس می‌کشد. چیزی در درونش متزلزل است، اما هنوز هم قادر به پذیرش این آرامش نبود. دنیای او همیشه درگیر شورش‌ها و درگیری‌ها بود، اما اینجا، در این لحظه، با این دو نفر که بیشتر شبیه به خانواده برایش بودند، کمی احساس امنیت می‌کرد:
- ممنونم...
صدای او خیلی آرام بود، اما پرستو بلافاصله گوشش را تیز کرد:
- چی؟!
ملیسا چشم‌هایش را به سختی باز می‌کند و نگاهی به حاج بابا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    درستت حدس زدمم ابتینههه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️