جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت دوازده :
ملیسا به آرامی نفس میکشد. چیزی در درونش متزلزل است، اما هنوز هم قادر به پذیرش این آرامش نبود. دنیای او همیشه درگیر شورشها و درگیریها بود، اما اینجا، در این لحظه، با این دو نفر که بیشتر شبیه به خانواده برایش بودند، کمی احساس امنیت میکرد:
- ممنونم...
صدای او خیلی آرام بود، اما پرستو بلافاصله گوشش را تیز کرد:
- چی؟!
ملیسا چشمهایش را به سختی باز میکند و نگاهی به حاج بابا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0درستت حدس زدمم ابتینههه