جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت یک :
"به نام خالق جهان هستی"
مقدمه:
برایم قصه بگو!
قصهی لیلی و مجنون تکراری شده...
برایم قصهای خونین را بازگو کن!
داستان کلیشه شدهی پسر شاه و دختر گدا را نمیخواهم...
از زیبایی سطرهای بهشت و طعم شیرین عسل نگو!
من داستان پر درد دختر و پسر گدا را میخواهم...
از لذت شیاطین و فوارههای آتش بگو!
تکراریها را نمیخواهم اگر تکرارش تو نباشی...
قصههای کلیشه را نمیشنوم اگر راویاش تو نباشی...
خندهای شیرین و عشق لیلی را نمیخواهم اگر فرهادم تو نباشی...
زیبایی فرشتهها و عظمت خدا را نمیخواهم اگر همراهم تو نباشی...
یک عمر از خوبی خدا و زیبایی بهشت برایم گفتند.
از ظالمی شیطان و عظمتش خواندند.
من را از تاریکی شب و زوزههای گرگ ترساندند.
یک عمر از بدی تو و شیاطین اطرافت ترسیدم؛ اما حال...
آرزوی جهنمت کولهباری از غم را برایم ساخته...
با همین کوله بار پردرد به جنگ با فرشتگان میروم.
من خدا و فرشتگانش را به تو و جهنمت میفروشم...
آسمان و زمینش را بی تو و احساساتت نمیخواهم...
من جهنمی ساخته شده از احساساتت را میخواهم...
اگر شیطان تو باشی.
گول بازیهایت را میخورم...
بیخیال جامهای بهشتی و فوارههای عسل...
با تو به جهنم میآیم...
به جهنمت میآیم...
میسوزم...
درد میکشم...
و به گناهانم اعتراف میکنم!...
از هیچکدامشان پشیمان نیستم...
اعتراف میکنم که من همان عجوزهی کهنه پوش میان جامهای نقره و لباسهای زرین هستم...
اعتراف میکنم، من خود اهریمنم!
اهریمنی پستتر از هر اهریمن...
اهریمنی دستساز یک اهریمن...
من همان تاریکی کمین کرده در شب هستم!
به دنبالم بیا...
جهنم به انتظار توست!...
--------
سخنی از نویسنده:
این رمان برای به تصویر کشیدن افکار های نویسنده به انتشار رسیده و قصد جریحهدار کردن هیچ قوم و دین و مذهب و اعتقادی را ندارد.
حوادث رمان، افکار اشخاص، اعتقاداتشان، حرف ها و هر گونه اتفاقی که در رمان می افتد برای پیش بردن مسیر رمان است.
برای به تصویر کشیده شدن و بکار برده شدن کلمات و جملات این رمان تحقیقات زیادی انجام شده؛ بنابراین انتقاداتتان را در قالب ادب و احترام بیان کنید.
خوشحال می شوم اگر هرگونه کاستی در رمان دیدید را نقد کنید و نظراتتان را به اشتراک بگذارید.
با تشکر از تک تک همراهان عزیز...
امیدوارم این رمان نتایج درستی را به بار بیاورد.
--------
«فصل اول»
شب، سیاهتر از همیشه بر شهر سایه انداخته است. نور چراغهای نئون روی آسفالت خیس خیابان میرقصد، بوی دود و بنزین در هوا پیچیده، و صدای غرش موتورهای مسابقهای، هیجان را در رگهای تماشاچیان زنده میکند. اینجا، در حاشیهی شهر، جایی که قانون معنایی ندارد، تنها یک چیز حکم میراند؛ و آن چیزی نیز جز قدرت... در میان جمعیت، همه چشم دوختهاند به دختری که کلاه کاسکتش را محکم روی سرش جا میدهد. لباس چرمی سیاهش به تن جاده چسبیده، انگشتانش روی گاز میلغزند، و قلبش، اگر هنوز چیزی از آن باقی مانده باشد با ریتم آرام و یکنواختی در سینهاش میتپد. این اولین مسابقهاش نیست. و آخرین هم نخواهد بود. برای او، پیروزی تنها راه اثبات وجود است، تنها راهی که میتواند فریاد بزند هنوز اینجاست، هنوز سقوط نکرده.
صدای زنی از میان جمعیت بلند میشود:
- شرط میبندم امشب زلزله رو میبینید که توی آسفالت له میشه.
همه میخندند، اما خودش را بیتفاوت جلوه میدهد. خیلی وقت است که این حرفها هیچ تأثیری رویش ندارند. چراغ قرمز خاموش میشود. با صدای فریاد داور موتورها مثل گلولههایی که از اسلحهای رها شدهاند، به جلو شلیک میشوند. زلزله نفسش را حبس میکند، بدنش با موتور یکی میشود، انگار خودش بخشی از این وسیله است، یک روح سرگردان که در میان باد و تاریکی میتازد. جلوتر از همه میرود، یکی پس از دیگری رقبا را پشت سر میگذارد. و وقتی خط پایان را رد میکند، صدای تشویقها و فریادها در گوشش زنگ میزند. مرد دیگری که با شادی فریاد میزند:
- برنده، مثل همیشه، زلزله است...
اما هیچکدام از اینها خوشحالش نمیکند. نه پیروزی که کسب کرده و نه حتی پولی که به جیب زده.
در میان جمعیت جفت چشم سرد و تیز بدون هیچ احساسی او را تماشا میکند یک سایه کسی که هنوز خودش را نشان نداده. اما برای مدتی است که زلزله را زیر نظر گرفته. زلزله این را به خوبی حس میکند. وقتی مسابقه تمام میشود، او از روی موتور پیاده میشود، عرق روی پیشانیاش مینشیند، اما قبل از آنکه بتواند نفس راحتی بکشد، پسری با خالکوبیهایی روی دستانش و نگاهی آتش زده، مقابلش ظاهر میشود.
نگاهش را به چشمان مرد میدوزد. مرد نیشخند زده و میخواهد از کنار ملیسا رد بشود که ملیسا بازوی او را میگیرد. با لحنی که سعی در آرام بودنش دارد میغرد: «تو کی هستی؟!»
مرد نیشخند زده و بازویش را از دست ملیسا بیرون میکشد. با صدایی بم و خشدار پاسخ میدهد: «نمیدونستم باید به تو جواب پس بدم.»
ملیسا ابرو بالا انداخته و با نیشخند میگوید: «اگه نمیدونستی... حالا بدون... اینجا قلمرو منه یابو... منم ازت پرسیدم کی هستی؟!»
مرد ابرو بالا انداخته و با تمسخر میپرسد: «خب حالا اگه من جواب ندم چی میشه؟»
ملیسا نگاهی آتشین به او میاندازد؛ نفسش را با حرص بیرون داده و به او خیره میشود. مرد باری دیگر نیشخند زده و سرش را جلو میآورد:
- حالا برای اینکه توی خماری نمونی... بهت میگم... بقیه صدام میکنن شیطان!
«شیطان» را نجواوار میگوید. طوری که صدایش همانند یک نسیم بهاری در گوش ملیسا میپیچد. مرد میرود و ملیسا به جای خالی او مینگرد. واژهای که در سرش میپیچد برایش عجیب است. انگار که قبلاً این واژه را شنیده. بدون اینکه صاحب آن لقب را بشناسد؛ حس میکند آن لقب را از کسی شنده است.
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
اسرا
0عالیه
۲ سال پیشکمیل
0عالی
۲ سال پیشمحمد
0خوب
۲ سال پیشمنا
0عالی
۲ سال پیشسوگی
1با اینکه اولین پارت بود به نظرم خوب اومد
۲ سال پیشسوگی
0با اینکه اولین پارت بود به نظرم خوب اومد
۲ سال پیشHadis
0خوب
۲ سال پیشسمانه
0خوبه
۲ سال پیشپریسا
0همه رمان ها عالی
۲ سال پیشدنیا
0واقعا عالیه
۲ سال پیشمایا
0خوب بود
۲ سال پیشالف
0خوبه
۲ سال پیشهدیه
0بسیار عالی است تا بیبینم بعدش چی میشه
۲ سال پیشnnnn
0تا
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Asma
0عالی