جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت پانزده :
ملیسا گوشهای نفسش را حبس کرد. همهچیز در آستانهی انفجار بود. او نمیتوانست بنشیند و دست روی دست بگذارد.
کمی آن طرفتر پرستو خطاب به محمود میگوید: «چرا تا حالا اتفاقی نیوفتاده؟»
محمود مضطرب به آن میدانی که دور تا روش را دیوار پوشانده نگاه میکند و با استرس لب میزند: «خدا کنه اتفاقی نیوفته، اگر اتفاقی بیوفته اینجا خون به پا میشه.»
پرستو نیشخندی بر لب مینشاند. ترس محمÙ
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0نقش کسیم که منتظرش بودیم داره پررنگ تر میشهه🫠😭