جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت پانزده :
ملیسا گوشهای نفسش را حبس کرد. همهچیز در آستانهی انفجار بود. او نمیتوانست بنشیند و دست روی دست بگذارد.
کمی آن طرفتر پرستو خطاب به محمود میگوید: «چرا تا حالا اتفاقی نیوفتاده؟»
محمود مضطرب به آن میدانی که دور تا روش را دیوار پوشانده نگاه میکند و با استرس لب میزند: «خدا کنه اتفاقی نیوفته، اگر اتفاقی بیوفته اینجا خون به پا میشه.»
پرستو نیشخندی بر لب مینشاند. ترس محم
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0نقش کسیم که منتظرش بودیم داره پررنگ تر میشهه🫠😭