پارت دوم :

با حس اینکه کسی پشت سرش است می‌چرخد و با دیدن پرستو لبخندی بر لب می‌نشاند. پرستو دست روی شانه‌ی او گذاشته و با لحنی آرام و پر از شادی می‌گوید: «پول و گرفتم... بریم.»
کلاهش را روی موتور گذاشته و دست پرستو را می‌گیرد. پرستو در حالی که با دست اشاره می‌کرد تا شخصی بیاید و موتور را ببرد از ملیسا می‌پرسد: «خب با این پول چیکار کنیم؟!»
ملیسا موهایش را جمع کرده و آنها را با کلاه پنهان می‌کند و در پاسخ به پرستو زمزمه می‌کند: «میریم یکم غذا بگیریم ببریم برای بچه‌هایی که سر فلکه کار می‌کنن.»
مردی می‌آید و موتور را می‌برد. پرستو با تعجب خطاب به ملیسا می‌پرسد: «ملی زده به سرت؟!... کلش و می‌خوای بدی غذا واسه اون بچه‌ها؟...»
ملیسا با تاکید و لحنی محکم می‌گوید: «آره... مگه مشکلی داره؟!»
بعد هم به سمت ماشینِ پرستو حرکت می‌کند. پرستو با عجله به دنبالش می‌رود و سعی می‌کند ملیسا را قانع کند: «ببین ملیسا... درسته می‌خوای به اون بچه ها کمک کنی... کارت خیلی هم قشنگه که می‌خوای بهشون کمک کنی ولی لطفاً یک مقدارش و بذار برای خودت...»
به لباس‌های پاره‌ی ملیسا اشاره کرده و با اخم می‌غرد: «دوتا تیکه لباس سالم واسه خودت نداری...»
ملیسا دستی به لباس تنگ و چرمی که از یک فروشگاه دزدیده بود می‌کشد و با اخم می‌گوید: «لباسای من خیلیم سالم و خوبن. دو سال بیشتر نیست که دارم می‌پوشمشون...»
بعد هم قبل از اینکه پرستو چیزی بگوید. سوار بر نیستان سفید شده و داد می‌زند: «به جای اینکه اینقدر وِر وِر کنی... بیا این ابوطیارت و روشن کن تا بریم.»
پرستو که می‌بیند حریف رفیق لجباز خود نمی‌شود. سوار شده و به سمت رستورانی که در محلشان وجود دارد حرکت می‌کند. با وزش باد شدید از سمت او، ملیسا زیر لب می‌غرد: «شیشه رو بکش بالا یخ کردم.»
پرستو با اینکه عاشق آن نسیم ملایم است، شیشه را بالا می‌دهد تا ملیسا سرما نخورد. با اینکه هنوز هوا آنقدر هم سرد نشده؛ ولی ملیسا لرز می‌کند. پرستو می‌داند که او شدیداً از سرما متنفر است. از باران و برف و هرچیزی که باعث سرما بشود بدش می‌آید. ملیسا بر خلاف اکثریت مردم که عاشق سرما هستند، چنان نسبت به این فصل تنفر می‌ورزد که انگار سرما دشمن خونینش است! روبه‌روی رستوران می‌ایستد. ملیسا پتویی را دورش داده و با خستگی می‌گوید: «من نمیام... تو برو پول اون دویستا رو بده و بیا.»
پرستو با صدایی آرام می‌پرسد: «تو از قبل سفارش داده بودی؟!»
ملیسا بی حرف سر تکان می‌دهد. پرستو با حرص و صدایی آرام‌تر می‌غرد: «امیدوارم به اندازه‌ی خودمون هم سفارش داده باشی.»
پرستو به سمت رستوران می‌رود. در محله شان تعداد کمی از مغازه‌ها باز بودند. این رستوران هم گاهی اوقات تا دیروقت باز بود تا مردم گرسنه نمانند. پرستو با دیدن صاحب رستوران لبخند زده و با لخن لاتی می‌گوید: «بَه... مش غلام... چطور مطوری تو؟»
پیرمرد عصا به دست به شاگردش اشاره می‌کند تا ساندویچ‌ها را بیاورد. با لحنی آرام صدایی گرفته می‌پرسد: «اون ذلیل مرده... بلای جون کجاست؟!»
لقب «بلای جون» را مَشتی غلام همیشه به ملیسا می‌داد. او اولین نفری بود که ملیسا را پیدا کرد و به خانه‌ی حاج بابا آورد. پرستو خنده‌ای می‌کند و با صدایی نسبتاً بلند پاسخ می‌دهد: «بلای جون تو ماشینه... کارت خوانت و بیار کارت بکشم.»
مَشتی غلام اخم می‌کند و با بدخلقی لب می‌زند: «اگه پول دزدیه من نمی‌خوام... پول حروم نمی‌برم تو سفرم.»
پرستو جلو می‌رود و با خنده و شوخی می‌گوید: «منو اون لپت و بخورم مشتی... نگران نباش حلاله حلاله... همین الآن از سر کار برگشتیم.»
مشتی غلام لبخند زده و با ذوق می‌پرسد: «بالاخره این دختر سر عقل اومد نه؟... بالاخره رفت یه کار درست و درمون برای خودش پیدا کرد نه؟!»
پرستو به دروغ لبخندی می‌زند و درحالی که رمز کارت را وارد می‌کرد، می‌گوید: «آره...»
مشتی غلام دستش را به سمت آسمان بلند کرده و با شادی داد می‌زند: «خدایا به حق پنج تن این ملیسای ما رو عاقبت به خیر کن... کاری کن سر عقل بیاد.»
پرستو به سختی از او خداحافظی می‌کند. دلش نمی‌آید بیشتر از آن به این پیرمرد دروغ بگوید. مشتی غلام مرد جبهه و جنگ بود که بعد از برگشتنش به شهر متوجه می‌شود، همسرش او را رها کرده و با بچه‌هایش به جایی دور رفته. او همیشه رستوران را تا دیروقت باز می‌گذارد تا اگر همسرش قصد بازگشت داشته باشد؛ با چراغ روشت رستوران او، او را پیدا کند. پرستو لبخندی کمرنگ بر روی لب می‌نشاند. بیشتر از مبلغ اصلی کارت کشید تا بتواند کمک کوچکی به او کند. سوار ماشین می‌شود. ملیسا به بیرون از ماشین خیره است. ماشین را روشن می‌کند. صدای ملیسا را می‌شنود:
- بازم بهش دروغ گفتی؟!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    0

    رمان خیلی خوبی بود

    ۲ سال پیش
  • کمیل

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • هدیه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    ملیسامون داش مشتیه😂❤️ 🔥

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️