پارت نود و یک :
فصل پایانی
خواب نبود، وقتی پناه میگریست به گمان آنکه همه خوابیدهاند، او بیدار بود. وقتی پناه با جادو از کنارش محو شد و به ذرات غبار تبدیل گشت، وقتی دستش را با تردید حرکت داد و گرمای بدن پناه را روی تخت احساس کرد، اما دیگر خودش نبود باز هم بیدار بود. آنشب نیلرام هرگز نخوابید زیرا حسی در او تقویت شده بود. احساسی که درونش فریاد میزد باید همراه ریوند برود. هر طور که شده است. او ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
ریوند😎
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره🥺
۵ ماه پیشآبی
0مهران انقدر بداخلاق عجیبه... شک دارم که تنها چیزی که نیلرام پنهان کرده باشه، ارتباطش با بیکران باشه... دلم پارسه می خواد، کاش اونجا بودم...
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
منم همینطور... منم.
۱ سال پیشم
0نیل نمیخواد بفهمن چرا اصرار داره بره جلو چشمشون سوال پیچش کنن،البته هنوز به باور کامل نرسیده وگرنه نیاز به اعتراف خودش ندارن
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دقیقا.
۱ سال پیشN.U
3این رمان، بدون هیچ مبالغه ای فوق العاده است... جدای از داستان و موضوع بی نظیرش توصیف ها شخصیت های بسیار جذابی داره و فضای رمان با اینکه شاید خیلی دور باشه، انگار خیلی نزدیکه؛ انگار که در درون آدم وجود داره.... فقط نمیتونم اونطور که باید توصیفش کنم... انگار ته دلت، احساس خنکی میکنی..
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
انگار برای یه لحظه به دلت میوفته که واقعا وجود داره. قلبت می لرزه و بعد یهو می بینی توی خونتی و داری با گوشی این نوشته ها رو می خونی و ناخواسته از دنیای رمان پرت شدی بیرون. سلام دوست خوبم:)
۱ سال پیشN.U
1انگار آن پیما کردی...
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
با خودت میگی خدا خواست که اینطوری فکر کنم پس واقعیه.
۱ سال پیشN.U
1دقیقا.....
۱ سال پیشفاطمه ❤️
4ممنون فاطمه جان 💜🌟💜🌟 نیل رام قدرت جادو رو بدست آورده ولی نمی خواد کسی متوجه بشه 😬 که مجبور بشه از پیششون بره آخی دخترکم
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت عزیزم. متاسفانه همینطوره.
۱ سال پیشآمنه
1آخه جان دل این اما رو کجای دلم بذارم راستی کدوم پارت اشاره شده
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دیگه دیگه توی همون قسمت رو به رویی با بختک
۱ سال پیشزهرا سادات هاشمی
3بیا نیل رام هم دیگه جذب پارسه شد
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
به سلامتی
۱ سال پیشاکرم بانو
1نفهمیدم چی شد،نیلرام چیو پنهون میکنه؟ عالی مثل همیشه،خسته نباشید،خداقوت ،جلد بعدی کی میاد؟
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
پارت بعدی مشخص میشه. ممنونم عزیزم. جلد اول که تموم بشه حدود چند روز بعدش شروع میشه. در حدی که من استراحت کنم و مدیریت سایت جلد دوم رو قرار بده.
۱ سال پیشعسل
0نیلرام داره بی خود تلاش میکنه چون از طاق جادو که نمیشه چیزی رو مخفی کرد میگم این بیکران که همه ی کارها رو انجام داد نه نیلرام پس بیکران شاید یه جادوگر خیلی مهم و قوی باشه از طرف طاق جادو
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شاید، اینم احتمال خوب و نکته ی مهمی بود.
۱ سال پیشنیلوفر آبی
1عالی بود ممنون حیف شد تموم شد منتظر جلد دوم هستم خسته نباشید
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی گل هنوز مونده که.
۱ سال پیشطنین
1جدیدا ریوند زیادی کیوت نشده ؟
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چرا بچم.
۱ سال پیشکُلثوم
0نیل رام هم باید میرفت امانر فت سران جادو یچیزایی فهمیدن بنظرم این جلسه واسه خاطرنیل رام کل رمان یطرف قسمت پایان جلداولم یطرف
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
تازه باحال شد نه؟ جذابیت پایان داستان همیشه به کل رمان می ارزه.
۱ سال پیشآمنه
1فاطمه بانوی مهربونم شما چند دقیقه به ما فکر نکنید وبذارید اون فاطمه ای که به ما جواب میده بیاد بالا رشوه بدیم بهمون بگه چی چی شده واقعا تمام اونهایی که خوانده بودم با این پارت قاطی پاتی شدن این مسئله مثل نیلرام چطور ودر کدام قسمت بهش اشاره شده آخه نکنه همین نیلرام باعث ازبین رفتن پارسه قدیم باشه
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ای بابا چاره ای نیست... یه نکته ای رو از دست دادید که توی متن هم بود. برای کنترل باران. برای از بین رفتن پارسه هم شاید... اما...
۱ سال پیشآمنه
0فاطمه بانو الان چی چی شد پناه بر خدا یعنی چی وبطور وکاری انجام داده این نیلرام آخه فکر کردیم بدبخت نزدیک بود بمیره وحالا اون هیچ مشکلی نداره یعنی چی ارتباط داره پناه بر خدا جنی چیزی به نیلرام وصل شده الان توی دلم کارستونه کارستون شده وتوی مغز بمب منفجر شده وهنگ کرده
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یکم دیگه صبر کن ایشالله توی جلد دوم مشخص میشه 😁
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0نیل تو میتونی دماغ شون رو بمال به خاک😎🤛💪😎