پارت دوم :
- نیلرام هیچی مثل یه دورهمی دخترونه درست وسط ظهر جمعه نمیچسبه، بگو که پایهای بدجور داره حوصلم سر میره. سر صبحی هم پستچی بدخوابم کرد اصلا دیگه همهچیز امروز برام خراب شد. بگو که میای.
نیلرام آهی از سر آسودگی کشید، چقدر خوشحال بود که حداقل دوستی همفکر با خودش داشت. لبخند گرمی زد و برای خودش سری تکان داد انگار که پناه میدید. با لبهای لرزان جوری که سعی داشت آرامشش را حفظ کند، زمزمه کرد:
- راستش، منم نمیخوام الان توی خونه باشم.
صدای فریاد پدرش و آوای شکستن شده یک شیشه، با سکوت او همراه شد و این به گوشهای حساس پناه رسید. مکث پناه تنها لحظهای گذاشت اتاق در سکوت حزنانگیزش باقیبماند و بعد صدایش غمگین به گوش رسید.
- دوباره؟ دختر مطمئنم که توی زندگی قبلیت یه کار خوبی کردی که خدا من رو بهت داده تا از مصیبتها بیرونت بکشم.
نیلرام با شنیدن نام خدا اخم کرد اما پناه فرصتی برای بهانهها و گلایههایش نداد و در ادامه با خونسردی گفت:
- آماده شو تا دو دقیقه دیگه در خونتونم. توی خیابون نزدیکتون دارم میام زود باش.
نیلرام نفس آسودهای بیرون داد، ترسید ده دقیقه طول بکشد تا او برسد و خب خوشحال بود که زودتر حرکت کرده بود و تماسش، تنها فرمالیته بود. تنها دو دقیقهی دیگر باید تحمل میکرد و بعد، آرامش مطلق در انتظارش بود. با دوستهایش همیشه راحتتر بود؛ خب حداقل اکثر اوقات که اینطور به نظر میرسید.
تماس که قطع شد خودش را مجبور نکرد تا جوابی به پناه بدهد. همیشه نمیگذاشت موقع خداحافظی از آن تعارفات مسخره را بیان کند. خب این خوب بود ولی گاهی حرفی باقی میماند که پناه مجبور میشد دوباره از اول تماس بگیرد و البته که به خاطر این خصوصیت نیلرام چقدر حرص میخورد.
از روی زمین بلند شد؛ صدای مادر و پدرش نسبتاً آرامتر شده بود اما گلایههای پدرش، خب هرگز قرار نبود او سریع آرام بگیرد. غمگین و بیحوصله به سمت کمد دیواری سمت راست اتاق قدم برداشت و مشغول پوشیدن لباسهایش شد. یک مانتوی سبز کت مانند تا بالای زانو همراه با شال مشکی برداشت. شلوار دم پای مشکی را هم که پوشید به سمت چوب لباسی پشت در اتاقش قدم برداشت. کیف دستی مشکی سفیدش را بر شانه انداخت و ایستاده در وسط اتاق، نفس عمیقی کشید. آرایشی چیزی نیاز نداشت، در واقع اعتقادی به این مسخرهبازیها نداشت. در را گشود و سعی کرد بدون توجه به مادر و پدر تازه آرام گرفتهاش که در هال نشسته بودند، به سمت در خانه برود. همیشه حسرت داشتن یک حیاط و داشتن حیوان خانگی بر دلش مانده بود. آن ساختمان ده طبقه در پایین شهر، واقعا چیزی نبود که هرکسی بخواهد در آن زندگی کند. انگار یک زندان خانهمانند بود. دستش را جلو برد و در خانه را که سعی کرد با بیصدا ترین حالت ممکن باز کند؛ صدای بیحوصلهی مادرش آرام از کنار دیوار هال به گوش رسید:
- مواظب خودت باش.
نیلرام سرش را چرخاند و با آن چشمهای بیروح به مادر گریاناش نگاه کرد. مردمکهای سیاهش میلرزیدند اما او عسل نگاهش را از مادر غمگین و درد کشیدهاش گرفت. پدرش روی مبل نشسته بود اما ذرهای برایش اهمیت نداشت او کجا میرفت. گاهی فکر میکرد اگر خبر مرگش را به او بدهند همینطور خنثی باقی میماند و چیزی نمیگوید. مشغول پوشیدن کفش اسپرت سفیدش شد و زمزمه کرد:
- یعنی برات مهمه؟
مادرش سکوت کرد و پاسخی نداد البته که نیلرام هم منتظر نماند تا پاسخی بشنود. شالش را درست کرد تا نسبتاً موهایش بیرون نباشند و از پلهها تندتند پایین رفت. گاهی دیگر حوصلهی آسانسور را هم نداشت. ترجیح میداد پلهها را تپتپ کنان پایین رود تا آنکه دقایقی بیشتر جلوی مادرش صبر کند و آن نگاه مزخرف مغمومش را تحمل کند. او معتقد بود اگر مادرش از این وضعیت ناراضی است تا حالا دیگر باید طلاق میگرفت. اما انگار اینطور نیست و هنوز میتواند آن مردک از خود راضی را تحمل کند.
صدای بوقهای ممتد یک ماشین در بیرون ساختمان، خبر رسیدن پناه را داد. سریعتر از پلهها پایین رفت و نفسزنان در ساختمان شماره دوازده را باز کرد. در مشکی رنگ سنگین را سریع بست که صدای بلندی ایجاد شد. با رویی خسته به پناه لبخند زد. او واقعا پناه قلب بیپناهش بود. در ماشین را گشود و بر روی صندلی شاگرد نشست، کولر را به سمت خودش تنظیم کرد و با کشیدن یک نفس عمیق، اجازه داد تا اعصابش آرام بگیرد.
پناه دنده را جابهجا کرد و ماشین به حرکت در آمد. همانطور که میرفت تا دوست دیگرشان را بردارد، جدی پرسید:
- خب باز دعوا سر چی بود؟
نیلرام پوزخند زد و خسته سرش را به صندلی تکیه داد. چشمهایش را باز و بسته کرد، سعی داشت مانع درد سرش شود. خیره به درختهای کنار خیابان که یکی پس از دیگری رد میشدند لب زد:
- مثل همیشه سر چیزای مسخره دعوا رو شروع کرد، اینبار یکم حرفهاش رکتر بود بهخاطر حجابش گیر داد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ای کاش واقعا
۲ ماه پیشطوفان
0ای خواهر هییعیی🖤🥺🖤🥺🖤
۲ ماه پیشRoghayyeh
3واقعا مامانش چه دلیلی داره برای تحمل این مرد؟؟سایه سر؟؟؟
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
حرف مردم؟ نمی دونم.
۲ سال پیشزهرا
0شاید نگران اینده دخترشه تا توی سر بقیه نباشی نمی تونی بفهمی شاید تجربیاتی که داره اونو وادار به همچین زند *** می کنه
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بله اینم دیدگاه خوب و مهمیه
۵ ماه پیشامیرعلی
0مشکلی نداشت فقط من زیادی سریع خوندم
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سریع خوندن هم خودش هنره
۱ سال پیشلاله
0هر چقدر که جلو میری بیشتر جذبش میشی
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باعث شادی بندست.
۱ سال پیشshr
2خوبه تا این پارت آدم رو مشتاق به خوندن بقیش می کنه
۲ سال پیشمهسا
0خوبه.میخام پارت بعدی رو بخونم
۲ سال پیشMalih
2دلنشین تر اینه ک بعد از اتمام داستان نظر رو نوشت هر پنج دقیقه بیشتر کلافگی داره
۲ سال پیشنرگس
1عالی خیلی خوبه مخصوصا اونایی که به جادو جنبل اعتقاد دارن
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خب لفظ جنبل برای جادوی با ارزش پارسه به نظرم یکم نامناسبه.
۲ سال پیشزهرا سادات هاشمی
1ممنون که وقت میزارین و برای سرگرم کردن ما متن مفیدی می نویسید لطفاً تا آخرش پر انرژی ادامه بدید:)
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم حتما تا اخرش پر قدرت ادامه میدم.
۲ سال پیشفاطمه
0دردناک
۲ سال پیشنیلوفر سامانی
0عالی😍
۲ سال پیشعسل
0خوبه
۲ سال پیشزینب
0فکر کنم نیل رام انقدر که تو سختی و حنگ اعصاب بوده یه جورهای با خدا قهر کرده. امیدوارم زود با خدا آشتی کنه.
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره متاسفانه. امیدوارم.
۲ سال پیشفاطمه زهرا
0نیل رام اتئیسته که با اسم خدا اخم کرد؟
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
نمیشه اینطور گفت، بستگی به نوع تفکر مخاطب داره. البته که گاهی توضیحی برای نوع تفکرات ما نیست.
۲ سال پیشنیلوفرآبی
3تا اینجا که خوشم اومد ممنون
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خداروشکر، انشالله تا اخرش خوشتون بیاد.
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0کاش یک پناه برای جسم و روح و قلب بی پناه من باشه کاش 😔❤️😔❤️😔❤️😔