پارت نود و سوم :
مرد سرش را موافق تکان داد و همراه زن که هر دو تازه آمده بودند به سوی جمعیت تعظیم کردند. نیلرام گیج به آندو خیره شد. این فلسفهی تعظیم دیگر چه بود؟ درگیر افکارش بود که یکهو پشت سرش صدایی آمد. چرخید و با چشم خود دید که چطور طاق مربعی که از زیرش عبور کرده بود تا وارد این عمارت شود سیاه گشته و کدر شد. با بهت به آن خیره بود که همه از تعظیم برخاستند. با این کارشان حدس زد که باید در عمارت بسته شده
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
فقط به باور راضی هستی؟
۲ هفته پیشGOLBARG
0چقدر خوب به جزئیات و شکل این مکان پرداختی. آدم کیف میکنه. ستون هارو عالی ساختی طاق و بوته های گل رز و کلا همه چی عالیه
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یه رویای تصویری توی ذهن خودم بود.
۱ سال پیشساجد
0وای نیلرام وسطی عنصر باور بود دختر حواست کجاست....راستی مهربانو فاطمه اسم جلد بعدیش چیه؟
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سحر آمیز دوست عزیز، افرین بله باور بود.
۱ سال پیشآبی
0ای وای من جنگ در پیش داریم؟ می شه من عنصر آتش داشته باشم☝️؟ توروخدا. بریم رداهای خوشگل خوشگل بپوشیم که جنگ خونی در پیش داریم. شما رو هم با خودمون می بریما، به هرحال به عنوان برگ برنده باید فرمانده اصلی رو داشته باشیم دیگه ولی نیلرام خنگ. الان با بوران میخوای چیکار کنی آخه؟
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باید اول تست جادو بدی ببینیم عنصرت کدومه :) من خودم آب و دوست دارم. برای نبرد آماده می شویم شمشیر ها را تیز کنید ناقوس را به صدا در آورید
۱ سال پیشعسل
2پیروز میدان ما هستیم
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
امیدوارم.
۱ سال پیشآمنه
1اگه قرار جنگ باشه خوب همه میریم ولی شما رو می بریم تا حضوری زمان جلسه بهمون بگید چی باید بشه وکار کنیم به هرحال ارشد هستین بین ما راستی من که پیش شما می ایستم وفقط مثل الان سوال میکنم
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بسیار عالی، شما فرمانده ی گارد راست باش.
۱ سال پیشآمنه
2سلام فاطمه بانو یعنی چی آخه باز هم سوال وباز هم سردرگمی آخه این پارت جدید هم شد ونیم رام فقط مثل خنگها فقط نگاه میکنه وتجزیه وتحلیل میکنه پس قدرتش چیه چطوری بدون اجازه رد شد واقعا نمیدونم رمان عالی 👍
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
توی پارت بعدی مشخص میشه چطور بدون اجازه رفته عزیزم. مرسی
۱ سال پیشاهوk
1سلام عزیزم عالی بود و جنگ آغاز می شود برای نبرد آماده شوید🥷🏻🥷🏻🥷🏻🏹⚔
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت آهوی عزیز. شمشیر ها را بکشید، تبل ها را بزنید.
۱ سال پیشفاطمه ❤️
3ممنون عزیزم 😘💜🌟💜🌟 وقتی اینقدر قشنگ جزئیات رو توضیح میدی به وجد میام وهمش برای پارت بعدی لحظه شماری میکنم
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت بانو خوشحالم که دوستش داری.
۱ سال پیشطنین
0میگم اون استوری *** مال این رمان ک نبود ؟من قلبم ضعیفه ها
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
متاسفانه مال همین رمان بود عزیز دلم.
۱ سال پیشاکرم بانو
1بریم ک جنگ درپیش است
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شمشیر ها را تیز کنید.
۱ سال پیشنیلوفر آبی
2خیلی قشنگ بود مرسی خسته نباشید
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم بانوی زیبا.
۱ سال پیشarmy...
2چقدر زیبا هر حالت رو توصیف کردید. مثل همیشه عالی بود ♥️
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم.
۱ سال پیشسهیل۲۸
5زمان جنگ فرا رسیده است همراهتان خواهیم ماند 🥹🤝
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
به به یک سرباز دلیر می بینم.
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0میگم به من عنصر باور بدید بریم لباسای خوشگل مشکی چرم ببپوشیم که جنگ جهانی داریم بخدا رازیم به باور من همه جوره هستم بریم راستی یه مهمون دارم طاق عزیز اسمش مهربانو فاطمه هست اونم میخواد بیاد 🗡️⚔️🩸⚔️⚔