جادوی کهن - جلد اول پارسه به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب
پارت یک :
مقدمه:
به گفتهی پارسیان باستان در بندبند وجودت جادو نهفته است؛ در تاروپود سلولهایت جادوست که به پرواز در میآید. اما چرا هرگز آن را باور نکردهای؟ چرا باور نمیکنی که جادو وجود دارد؟ که او روح دارد؟ با چشم خویش دیدم که بر روی یک ظرف باستانی نوشته بود: (به سرزمین جادو خوش آمدید. مردم پارسه با جادو متولد میشوند؛ همهچیز اینجا مطلق زیباست، پاکی همهجا را فراگرفته است و زندگی بینهایت جریان دارد. به امید روزی که پارسه جاودان ماند.) آه که اگر واقعی باشد... .
-------
سخن نویسنده:
درود خداوند بر شما عزیزان همراهی کننده، باعث شادی و افتخار بندست که با یک رمان دیگه میتونم همراهتون باشم. با انرژی و روحیهی زیاد رمان رو شروع میکنیم. تنها درخواستی که از شما عزیزان دارم، این هست که با خوندن پارتها با من در ارتباط باشید. نظر بدید، تعامل داشته باشید و روحیه بدید.
پیشاپیش میگم که این رمان بر اساس حوادث تاریخی نیست اما عناوین تمام مکانها و نقشهی خود جهان پارسه، از ایران باستان گرفته شده است. بنابراین اینکه باور کنید این جهان واقعی بوده یا خیر، بر عهده خود شماست. من باور کردم؛ امیدوارم شما هم باور کنید که روزگاری مردمان سرزمین جادو بودیم.
نکته: سبک قلم من ترکیبی از اول شخص و سوم شخص است. در لحظه که راوی روایت می کند، می تواند حضور داشته باشد، می تواند روح باشد. می تواند احساس داشته باشد و می تواند بی حس باشد. افرادی که مجموعه رمان کابوس افعی را خوانده اند کاملا به این سبک اگاه هستند.
بریم که با نام و یاد خدا رمان رو شروع کنیم.
-------
فصل اول
(راوی)
سعید فریاد کشان لگد پرقدرتی به کوسن جلوی پایش زد، کوسن بیچاره که برای مبلهای قدیمی ده سال پیش بود به هوا پرتاب شد و در نهایت آنطرفتر بر زمین افتاد. صدای نعرهی سعید در کل خانه پیچید.
- یکم به خودت برس زن، همش خودت رو زیر اون چادر کوفتی پنهون کردی. منم دل دارم منم آدمم میخوام زنی که کنارم راه میره دلبر باشه. چیه خودت رو زیر صد تا جُل پنهون کردی؟ مگه قراره بخورنت؟ ها؟ مگه یه نگاه مردا قراره بهت آسیب بزنه؟ بدبخت من بهخاطر خودت میگم!
همانطور که در سالن خانهی کوچک و قدیمیشان راه میرفت، دستهایش را تکان میداد و صدا در گلو انداخته بود، همچون ارکستر گروه سرود میمانست.
- آدم کسرشأنش میشه بگه تو زنشی، خب یکم به خودت برس، اونهمه پول بیصاحاب رو خرج نذریهات نکن، برو چهار تا چرتوپرت آرایشی بخر بلکه آدم رغبت کنه بهت چشم بندازه. همش فکر و ذکرت تعذیه و تغذیهی مردم کوچه بازاره، یکم به فکر زندگیت باش زن!
مریم دختر رضا فاتح، همسر اول سعید سبحانی در سکوت کنار ستون مرکزی خانه ایستاده بود و داشت غمزده به حرفهای خجالتآور شوهرش، به کلماتی که از دهانش بیرحمانه خارج میشد گوش میداد. صدها، شاید هم هزاران حرف ناگفته داشت که بگوید، به زبان بیاورد و فریاد بزند که تمام اهل محل بفهمند اما او... با بغض آب دهانش را قورت داد و تنها به حرفهای وقیحانهی شوهرش گوش سپرد. قلبش میلرزید اما حرفی نمیزد. چیزی نمیگفت.
میدانستم که او میشنود. دخترش را میگویم، نیلرام سبحانی نوهی آقا رضا و حاج علی سبحانی بود که چشمهای عسلیاش را از پدربزرگ پدریاش به ارث برده بود. عسل نگاهش را از پدر بیغیرتش گرفت و به مادرش داد که ترسیده بود و چیزی نمیگفت. پوست گندمی مایل به سفیدش را از مادرش به ارث برده بود. از هر دویشان متنفر بود. نه آن تنفری که در نگاه اول به نظر میرسد بلکه متنفر بود که در هنگام دعوا، به همدیگر رحم نمیکردند. نیلرام آب دهانش را به زور قورت داد، خیلی سعی داشت خودش را به میان دعوا نیندازد. که با پدرش درگیر نشود زیرا دعواهایشان هرگز تمامی نداشت و مادرش قبلاً گفته بود نمیخواهد رابطهی نیلرام با پدرش، خرابتر از چیزی که هست شود. بغضش را به سختی فرو خورد و از روی مبل راحتی کرمیرنگ که اکنون دیگر از کثیفی دم به قهوهای میزد، برخاست و به طرف اتاقش رفت. قبل از شروع دعوا داشت تلویزیون نگاه میکرد. انیمهی دفترچه مرگ در حال پخش بود و ترجیح میداد آن را ببیند زیرا از شخصیت اصلی که دچار بیماری روانی بود، خوشش میآمد. اما وقتی پدرش وارد شد و آن دعوای مسخره را بهخاطر حجاب مادرش به راه انداخت، بیخیال آن شد. البته که توپش از جای دیگری پر بود. مثلا، آن همسر دومش شاید چیزی میخواست که از توان وی خارج بود و اکنون آمده بود تا بر سر دیوار کوتاهی که مادرش بود، حرصش را خالی کند.
وارد اتاق که شد در را بست، نسبتاً صدای بلندی ایجاد کرد اما سر و صدای آندو آرام نگرفت. حتی بیشتر شدت گرفت زیرا پدرش اعتراض کرده بود که این یک بیاحترامی به بزرگ خانواده است و این دختر تربیت ندارد، البته که اصلا برای نیلرام اهمیتی نداشت اما بازهم تمام کاسهکوزهها بر سر مادرش فرو ریخت، که نتوانسته است یک دختر تربیت کند.
نیلرام ناامید به در تکیه داد و روی زمین سرد سرامیکی اتاقش سُر خورد. رنگ سفید و قهوهای وسایل اتاقش، به خوبی خبر از افکار ناامید و شخصیت بیحوصلهاش میداد. نیلرام شخصیت جالبی داشت، گاهی آنقدر پر انرژی بود که همچون رنگ سفید میتوانست شادابی را به همه هدیه بدهد و گاهی... آنقدر ناامید و سرد و تیره میشد که همه را در عمق چالهی افکارش میکشاند، به تباهی محض.
پاهای برهنهاش که زمین سرد سفید رنگ را لمس کردند، لرزی بر اندامش افتاد اما سردی زمین آرامش استواری به او داد. نگاهش را به پنجرهی زوار در رفتهی اتاقش دوخت که از هر طرفش باد زوزه میکشید. ظهر بود، گرمای هوا این روزها کاهش یافته بود اما حس عجیبی داشت. همزمان میخواست بیرون برود و از هوا لذت ببرد و در همان لحظه سعی داشت از این وضعیت مزخرف دعوای خانوادگی، سرش را زیر بالشت برده و فریاد سر بدهد. اما این افکار مزخرف و درهم و متضاد خوشبختانه زیاد طول نکشیدند زیرا دوستش پناه، همان لحظه باعث شد موبایل کوچک و قدیمیاش شروع به لرزیدن کند. نگاه مشتاق و خوشحالش را به قاب راهراه گورخری گوشی داد و شمارهی پناه را زمزمه کرد. با حس نسبتاً خوبی نام پناه را بر لب راند و انگشت شستش را بر روی دایرهی سبز رنگ روی صفحه کشید. تماس برقرار شد و صدای شاد و پر انرژی پناه در پشت خط گوشی، توسط بلندگوهای گوشی درون اتاق ساکت و سرد پیچید.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
هزار و یک شب رو خوندم؛ می فهمم که چرا باور می کنی...
۱۰ ماه پیشآتنا
0رمانش خیلی خوبه
۱۰ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خوشحالم که دوستش داشتی.
۱۰ ماه پیشآبی
2برای شروع یک رمان فانتزی، واقعا غیرقابل پیش بینی و جالب بود... جمله ی توی مقدمه برام جالب بود، اینکه بستگی به خودت داره که باور کنی این دنیا رو یا نه و همچنین، جمله نوشته شده روی ظرف(:
۱۰ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یه چیزی بهت میگم تا اخر رمان یادت بمونه، تو داری یه رمان معمولی نمی خونی. نه یه داستانی که از ذهن یه نویسنده اومده، نه، بلکه داری تاریخ رو می خونی. اینجوری بهش فکر کن و یکهو میبینی همه چیز توی دیدت تغییر می کنه.
۱۰ ماه پیش...
3(4)باز هم میگم که شاید من خیلی این مسائل رو جدی گرفتم اما بعداز این رمان میل شدیدی برای باور درونم به وجود اومد که باعث شداین سوالاتو بپرسم،مخصوصا بعد از این جمله ی شما«من باور کردم،امیدوارم شماهم باور کنید» از دو حالت خارج نیست،یا عقلم رو از دست دادم یا واقعا قلم فوق العاده شما منطقم رو مختل کرده
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شاید عنصر باور رو پیدا کنی. الکی نیست که تنها دو نفر در جهان جادو بهش دست پیدا کردن. من باورش دارم که نوشتمش، خوشحالم که حرفم فکرت رو مشغول کرده.
۱۱ ماه پیش...
0از وقت و دقتی که برای پاسخگویی گذاشتید ممنونم،خیلی ابهاماتم برطرف شد و از این دنیای جدیدی که برای ما خلق کردید متحیر و سپاسگزارم، و با تمام وجودم پارسه رو احساس میکنم
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
از هم صحبتی باهاتون لذت بردم. اولین شخصی بودید که بهم نگفت این ها همش تخیله و واقعا خوشحالم که همفکر خودم پیدا شده. به امید روزی که جادو دیده بشه.
۱۱ ماه پیش...
0من هم از خوندن کلمه به کلمه نوشته هاتون لذت بردم،امیدوارم پارسه اونطور که باید و لیاقتش رو داره در سطح جهانی دیده بشه، بهترین هارو براتون آرزومندم. به امید اون روز...
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم به امید اون روز واقعا.
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
حالت سومی هم هست، شاید نوع دیگری فکر می کنی.
۱۱ ماه پیشچ
0مرسی از رمان خوبی که نوشتید
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنون که مطالعه کردید.
۱۱ ماه پیشمر
0عقاید سعید خیلی مسخره ست،اگه پولت زیادی کرده مریم میتونه هم شیک پوش باشه هم اعتقاداتش رو حفظ کنه،آرایش هم مال تو خونه وخلوت خانوادست،متاسفانه خیلیا الان اینجورین،میخوان زنشون به نمایش بزارن که پز بدن مثلا من همچین زن زیبایی دارم
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
متاسفانه همینطوره. میشه گفت غیر منطقی ترین دلیل منطقی طلاق های امروزست.
۱۱ ماه پیش...
2(2) اول از همه، اینکه کتاب ششم دینکرد جادوگری را چنین تعریف کرده: «برخورداری از خوی پنهان و خویشتن را جدا از آنچه هست نمودن» همچنین با توجه به کتاب سوم دینکرد۳، جادوگری یکی از ۵ عامل اهریمنی در درون انسان است و ایرانیان جادوگری را دین اهریمن می دانستند، پس اساس و پایه این داستان چی میشه؟
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
من کاری به باور های کشور های دیگه نداشتم. طبق تحقیقاتی که داشتم قبایلی در دوران پیش از هخامنش بودند که با جادو و طلسم، سحر و این حرف ها کار می کردند.
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شواهد زیادی ازشون نیست، توی تاریخ انگار محو شدن و زیاد از اون دوران مدرک نداریم. اما حدس من زمانی قوت واقعیت گرفت که یک قبیله با عنوان پریان در تمدن گذشته ی ایران پیدا کردم. گاهی با خودم میگم این سازه های گذشته اگر با جادو باشه چی میشه؟
۱۱ ماه پیش...
0منم دقیقا به همین فکر کردم و انگار با وجود جادو همه چیز برای یک لحظه رنگ منطق گرفت، مخصوصا موجوداتی مثل شیردال که در تاریخ ایران و چین و یونان و...مشترکه، مگر میشه چندین تمدن یک افسانه واحد داشته باشن و از یک تخیل همچین مجسمه ها آثاری خلق کرده باشن؟این فکر که «حتما چیزی بوده!..»
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
درسته به نظرم یه چیزی دیده بودن. توی تاریخ هنر گفته شده به دلیل باور هایی که به هر حیوان داشتند خودشون ترکیب کردن تا یه حیوان بزرگ و قوی بسازن. اما به نظر من خدای توانا قادر به هرچیزی هست. جادو براش غیر ممکن نیست.
۱۱ ماه پیش...
0کاملا موافقم
۱۱ ماه پیش...
2(3) جدای از اینها چرا به جای باد عناصر چوب،فلز و باور قرار دارند و همچنین در جدول جادو برای عناصر آب و خاک یک نباتات درنظر گرفته شده و جالب تر آنکه شه بانو به پناه گفته برای ارتباط گیری بیشتر با عنصرت،باید در کارهات نظم داشته باشی،بنابراین فردی با عنصر باور، باید همواره همراه تنفر باشه؟
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
عناصر اب اتش باد و خاک برای یونان هست. اما برای اسیا مثل چین و ایران باستان اتش، خاک، چوب، اب و فلز بودند. که بنده باور رو طبق تحقیقاتی که از جادو داشتم وارد کردم. میشه گفت اگر باور به جادو پیدا بشه، در صدر جدول کنترل قرار می گیره.
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اینم بگم که اب و باد و خاک و اتش همدیگه رو کامل، تبدیل به دیگری یا تولید می کنند. اما اب و چوب و فلز و خاک و اتش همه مکمل یا تضاد میشن و برابر به حساب میان. خاک هم محور اصلی مرکزی هست.
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
برای آب ارزن زرد و برای خاک ارزن سفید در نظر گرفته شده چون میشه گفت خاک و اب نزدیک ترین ارتباط رو دارن. چوب به خاک وابسته است، فلز به اتش و خاک، اتش به اب و اما خاک تنها به اب وابسته است.
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
درسته، عناصر طبق خصوصیت فرمان پذیری بهتری دارند. تنفر منظور از فردی نیست که همیشه از همه کس و همه چیز متنفر باشه. منظور اینکه اگر چیزی باعث تنفرش میشه اون رو ثابت نگه داره. تنفرش رو از دست نده.
۱۱ ماه پیش...
2(1) سلام و درود بخش ابتدایی این پارت، حقیقت داره؟ اون نوشته، بر روی ظرف باستانی، وجود داره؟ شاید سوالاتم کمی، و حتی کمی بیشتر از کمی خنده دار باشه، اینکه یه نفر به یک داستان، به چشم تئوری نگاه کنه و در تلاش باشه تا اون رو باور کنه... اما در هر صورت، باید ابهاماتی رو برای خودم برطرف کنم.
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
درود دوست عزیز، از خوندن کامنت ها و نظراتتون واقعا لذت بردم. برای اولین بار با خودم گفتم بالاخره یک نفر پیدا شد که بهش جدی فکر کنه و چقدر خوشحالم که همفکریم. میگن وسایلی پیدا شده که چیز هایی روش نوشته اما قابل خوانش نیست و واضح نیستند. شاید در مورد جادو باشه. منم نمی دونم اما حدس می زنم.
۱۱ ماه پیشهیلدا
0عالی بود.خیلی خوشم اومد.
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باعث شادی بندست.
۱۱ ماه پیشshr
2پارت اول جوری نوشته شده که خواننده رو به خودش جذب می کنه،امیدوارم تا آخر داستان جذاب باشه
۱۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قطعا همین طوره.
۱۲ ماه پیشزهرا
1خیلی خوبه من این سبکو خیلی دوست دارم
۱۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باعث خوشحالیه عزیزم.
۱۲ ماه پیشRoghayyeh
1شروع خوبی بودی😍 نیل رام در زمان سفر میکنه؟
۱۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
البته ممنونم.
۱۲ ماه پیشیکتا
2رمانی که خیلی راز آلود و جالبه و خیلی قشنگه و واقعا برای فکر همچین رمان خیلی باید ذهن خلاقی داشت ❤❤💌💌
۱۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باعث شادی بندست عزیزم.
۱۲ ماه پیشسارا
1سلام تا این جا که خوب بود باید ادامه اش را هم بخونم ممنونم 🌹
۱۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باعث شادی بندست.
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
GOLBARG
0نویسنده عزیز! من قسمت یک رو خوندم و باید بگم من باور میکنم! برید هزار و یک شب و بخونید! خودتون میفهمید چرا میگم باور میکنم