پارت بیست و چهارم :


-پسرخاله!
نیم دوری چرخید هاویار فاصله‌اش کم بود قدمی عقب گذاشت ای کاش یک دوش گرفته بود.
گونه‌هایش سرخ شده بودند، لحن هاویار آمرانه شده بود:
-دیشب من عصبی بودم... گفتم به یاسر زنگ می‌زنم ولی بهت قول می‌دم اگر ...
مکث هاویار باعث شد نگاهش درون تیله‌های روشن مرد به گردش دربیایند.
-آدرس محل کارت‌و بده خیالم راحت باشه... فکر کن مثل دلنیایی... می‌خوام فکرم راحت باشه خواهرÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    حالا این شد

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️