پارت چهل :

منتظر جواب او نماند و گوشی را روی صندلی رها کرد. نهال را تحویل می‌داد؟ فکر بدی نبود ولی مگر پلیس صدوده بود یا مسئول انتظامات؟
یعنی که چه؟ مگر با دختربچه! طرف بود.
چنگی لای موهایش کشید هرچند از دختربچه‌ هم بچه تر بود.

راهنما زد و وارد خیابان اصلی شد نوشته بود بوستان شقایق... سرش را چرخاند تا از درستی آدرس خاطرش جمع شود کمی جلوتر رفت با دیدن تابلوی بوستان شقایق سرعت ماشین را Ú

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️