اینکا به قلم شهره احیایی
پارت سی و یک :
اسکاچ را برداشت ظرفهای صبحانه را باید میشست، ماشین لباسشویی را هم روشن میکرد.
یادِ حرفهای مادرو پدرش افتاد حق داشتند مدام سفارش میکردند 《مشکلی داشتی ما دسترست نبودیم نوهی خاله متانت هست میشه روش حساب کرد》
لیوان را زیر آب برد حین آبکشی چشمش به طرح حک شده افتاد چشم تنگ کرد طرح گلهای زیبایی که با حالت خاصی نقاشی شده بودند به نظرش آشنا آمد لبش را زیر دندان اسیر کرد آنطور مو
لطفا صبر کنید...
