اینکا به قلم شهره احیایی
پارت سی و نهم :
با گفتن حرفش نگاه از مادر دزدید و به بخارچایِ گل محمدی چشم دوخت.
علیار خان ظرفِ باقلوا را جلوی پسرش گرفت:
- بخور که از جای همیشگی برات گرفتیم.
تشکر زیر لبی کرد و یکی از باقلواها را برداشت.
دلنیا با صدای زنگ دارش رو به هاویار گفت:
-خدایی خیلی غافلگیر شدی که هنوز رنگت پریده...
بازویی نشانش داد به رسم شوخیهای همیشگیشان. با هم کری داشتند دلنیا طرفدار دو آتشه خانمها و ها
لطفا صبر کنید...
