پارت بیست و هفتم :

اردلان به محضِ بیرون رفت از رستوران گوشی‌اش را برداشت و مشغول شماره گرفتن شد هاویار از پشت شیشه‌ زیر چشمی نگاهش می‌کرد در ظاهر گوشش به حرفهایی بود که بین جمالی و عسگری ردوبدل می‌شد ولی نگاهش اردلان را دنبال می‌کرد. امروز زنگ خورش زیاد شده بود.
-خب! آقای خسروی!
چشمش به سمتِ مرد مقابلش زوم شد مرد لبخندِ مرموزی روی لبش بود چشمهای ریزش پشتِ عینک کمی درشت‌تر به نظر می‌رسید.
-در

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️