اینکا به قلم شهره احیایی
پارت بیست و هفتم :
اردلان به محضِ بیرون رفت از رستوران گوشیاش را برداشت و مشغول شماره گرفتن شد هاویار از پشت شیشه زیر چشمی نگاهش میکرد در ظاهر گوشش به حرفهایی بود که بین جمالی و عسگری ردوبدل میشد ولی نگاهش اردلان را دنبال میکرد. امروز زنگ خورش زیاد شده بود.
-خب! آقای خسروی!
چشمش به سمتِ مرد مقابلش زوم شد مرد لبخندِ مرموزی روی لبش بود چشمهای ریزش پشتِ عینک کمی درشتتر به نظر میرسید.
-در
لطفا صبر کنید...
