پارت سی و چهارم :

حرفِ امروز و دیروز نبود حرفِ ده سال رفاقت و هفت، هشت سال شراکت بود.
اردلان پشت به او با صدایِ آهسته‌ای با گوشی حرف می‌زد هاویار نگاه مشکوکی به او کرد لابه‌لای موهای مشکی‌اش تارهای سپید سرک کشیده بودند. نفس‌ِ بلندی کشید یک روز باید وقت می‌گذاشت و پایِ ناگفته‌های اردلان می‌نشست.

گوشی روی پیغامگیر رفت و صدای شادِ دلنیا در سالن پیچید
-سلام داداش! می دونم خونه نیستی هروقت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️