اینکا به قلم شهره احیایی
پارت سی و هشتم :
بیوقفه و تند جواب داد:
-نهال هرچی وسایل داری یه جا پنهون کن.
نهال یکه خورده بود که با مکث جواب داد:
-چیزی شده پسرخاله؟
هاویار هول بود:
-نهال هرچی میگم گوش کن... مامانم اینا تا یه ساعت دیگه جلوی خونه هستن.
صدای وای نهال را شنید پلک بست قیافهی نهال پشت چشمان بستهاش نقش بست. صدای لرزانش او را از فکر بیرون آورد:
- دیروز بهتون زنگ زده بودن یادم رفت بگم.
وقت مواخذ
لطفا صبر کنید...
