لیست کلیه پارتهای رمان این شهر شاهد بود : پارت های 41 تا 49
تعداد کل پارت های منتشر شده : 49
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 41
مسیح هنوز ایستاده بود. قامتش چتر تاریکی بود که گویی نور ضعیف راهرو را هم در خود میبلعید. نگاه یخبسته و نقرهفامش، از روی چشمهای هراسان دریا سُر خورد و روی پالتوی تیره و شیک رهام و سوئیچِ ماشین که بین انگشتان برادرش میچرخید، ثابت ماند. سکوتِ راهرو آنقدر کش آمد که حتی صدای تیکتیک ساعت دیواری ...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 42
پردههای ضخیم و مخملینِ ذغالی، تا آخرین میلیمتر روی پنجرههای سرتاسری کشیده شده بودند؛ آنچنان کیپ و بیروزن که هیچ پرتویی از خاکستریِ کدرِ آسمان به داخل رخنه نمیکرد. اتاقِ مدیریت در تاریکیِ قیرگونی غرق بود؛ تاریکیِ سنگین و لزجی که تنها با نورِ فلورسنت و سردِ مانیتورِ لپتاپِ ضدجاسوسیِ مسیح شکا...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 43
درِ سنگین و ضدسرقتِ عمارت با لمسِ حسگرِ اثرانگشت بدون کمترین صدایی عقب رفت. فضای داخلی خانه تلفیقی خفهکننده از بتنِ اکسپوز، کفپوشِ گرانیت مشکی و نورپردازی خطی مینیمال بود؛ قلمرویی بیروح و منجمد که بیشتر به سردخانهای فوقمدرن شباهت داشت تا خانهای برای زیستن. اما امشب؛ سکوت مقبرهگون خانه لگد...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 44
*** نورِ خیرهکننده و تختِ مهتابیهای سقف، روی سطح صیقلی میزِ شیشهای ماسیده بود و بازتاب پرههای باریکِ کرکره، خطوطی شبیه میلههای قفس روی تن و صورتِ دریا میانداخت. سکوتِ غلیظِ دفتر کارش در طبقهی چهاردهم با زوزهی ملایم تهویهی مطبوع شکسته میشد؛ زوزهای یکنواخت که به جای تسکین، ضربان تند شقیق...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 45
صدای تلق سنگین قطع شدن تلفن مثل آخرین تیر خشاب خالی در سکوت خفقانآور اتاق طنین انداخت. مانیتور درجا خاموش شده بود؛ اما نور ضعیف الایدیِ قرمز رنگ هارد اکسترنال که زیر لبهی میز آویزان بود، هنوز با نبضی جنونآمیز چشمک میزد. قلب دریا چنان به قفسهی سینهاش میکوبید که حس میکرد تیغههای دندهاش ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 46
آسانسور شیشهایِ اختصاصی با غرشِ بم و مهارشدهای در دلِ چاهکِ بتونی بالا میخزید و با هر شمارهای که روی نمایشگرِ لمسی روشن میشد، گویی دریا یک فرسنگ از دنیای زندهها فاصله میگرفت و به مغاکِ تاریک هلدینگ نزدیکتر میشد. شیشههای دودی، منظرهی محو و خاکستریِ شهرِ تهران را زیر لایهای از غبار و دو...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 47
خون در رگهای دریا منجمد شد. قطرهای عرقِ سرد از گودی کمرش فرو لغزید، اما صورتش مثل مجسمهای سنگی، بیحالت و نفوذناپذیر باقی ماند. مانیفستِ پنهان بارنامه… کلماتی که نباید از دهانش بیرون میپرید، به تیغی زیر گلوی خودش بدل شده بود. نگاهِ تیزِ مسیح روی صورتش سنگینی میکرد؛ چشمغرهای خردکننده و نامح...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 48
صدای بستهشدن فندک زیپو مثل چکاندن ماشهی اسلحه در خلوت سربی اتاق پیچید. بوی بنزینِ سوخته با عطر خنک و گزندهی مسیح در هم آمیخت؛ عطری که حالا شبیه داروی بیهوشی، گلوی دریا را میفشرد. دستش روی دستگیرهی سرد برنجی خشک مانده بود. هر سلول از تنش فریاد میزد فرار کند، دستگیره را پایین بکشد و در راهروه...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 49
سرمایِ نوک انگشت مسیح روی پوست نرم لالهی گوشش شبیه کشیده شدن لبهی چاقوی جراحی بود؛ برّنده، دقیق و منجمدکننده. مویرگهای تن دریا منقبض شد؛ اما به جای آنکه شانه خالی کند یا از وحشت پس بکشد، نفسش را در سینهی پرآشوبش حبس کرد و با طمأنینهای که فقط از عمق جنون یا شجاعتی مرگبار برمیآمد، سرش را برگر...
بروزرسانی در : ۶ ساعت پیش
