این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت چهل و چهارم :
***
نورِ خیرهکننده و تختِ مهتابیهای سقف، روی سطح صیقلی میزِ شیشهای ماسیده بود و بازتاب پرههای باریکِ کرکره، خطوطی شبیه میلههای قفس روی تن و صورتِ دریا میانداخت.
سکوتِ غلیظِ دفتر کارش در طبقهی چهاردهم با زوزهی ملایم تهویهی مطبوع شکسته میشد؛ زوزهای یکنواخت که به جای تسکین، ضربان تند شقیقههایش را تیزتر توی کاسهی سرش میکوبید.
دستش با لرزشی نامحسوس گوشی تلف
لطفا صبر کنید...

شادی عبادی
0به نقره اعتماد ندارم..فکر میکنم یه ریگی به کفشش میتونه باشه