این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت چهل و پنجم :
صدای تلق سنگین قطع شدن تلفن مثل آخرین تیر خشاب خالی در سکوت خفقانآور اتاق طنین انداخت. مانیتور درجا خاموش شده بود؛ اما نور ضعیف الایدیِ قرمز رنگ هارد اکسترنال که زیر لبهی میز آویزان بود، هنوز با نبضی جنونآمیز چشمک میزد.
قلب دریا چنان به قفسهی سینهاش میکوبید که حس میکرد تیغههای دندهاش در حال خرد شدن است؛ اما همان نقاب سربی و یخزدهی ترنج به دادش رسید. به جای اینک
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

حدیث
0رمان جذابیه ولی اینقد دیر و کم پارت گذاری میشه خسته میشم آدم کاش وی ای پی داشت تا تعداد پارت ها اونجا بیشتر بود حداقل