این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه و نهم :
چکشِ سهمگینِ آن نام، استخوانهای قفسهی سینهی دریا را خرد کرد. «مدیا»… پژواک نام خواهرش در دهلیزهای تاریک ذهنش جیغ کشید؛ خواهری که سه سال پیش در شبی مبهم و بارانی غیبش زده بود و پروندهاش میان کاغذباطلههای بایگانی راکد خاک میخورد.
خون پشت کاسهی چشمهایش نبض میزد؛ انگار هزاران سوزن گداخته را همزمان در گوشت شقیقههایش فرو میکردند. بغضی مسموم مثل گلولهای از خردهشیش
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
رز سیاه
0یعنی ممکنه مدیا زنده باشه؟! پدر و مادرش برا چی مردن! نویسنده عزیز پارت هاتو یکم طولانی تر کن من یکم بیشتر سر در بیارم.. یکمبیشتر توضیح بده من بفهمم
۴ روز پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
علت فوتشون در پارتهای آینده مشخص میشه
۴ روز پیشنادیا
2کاش حداقل مدیا زنده باشه
۴ روز پیشضحی
0وایی آره کاش زنده باشه
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...

راز
0آره دریا این لاشخورها رو نیستشون و نابودشان کن