این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه و پنجم :
سرفههای دریا میان دیوارهای سیمانی و لخت راهپله پیچید؛ صدایی خشن و دردناک که با بوی زنگار آهن و گچِ نمور درآمیخته بود. با کف دستِ راستش بتن سرد و زبر کف زمین را خراشید تا تعادل ازدسترفتهاش را بازیابد. دردی سوزان در بندبند عضلات گردنش نبض میزد؛ اما موج خفگی که پس نشست، جایش را به جوشش سردِ خشم و غرور داد؛ قدرتی که درست از لبهی پرتگاه مرگ متولد شده بود.
دستش را آرام از روی گلویش
لطفا صبر کنید...

راز
1آفرین دریا اگه مسیح با زورش تو رو به مرز خفگی برد تو هم با زبونت اونو به مرز خفگی برسون