پارت پنجاه و پنجم :

سرفه‌های دریا میان دیوارهای سیمانی و لخت راه‌پله پیچید؛ صدایی خشن و دردناک که با بوی زنگار آهن و گچِ نمور درآمیخته بود. با کف دستِ راستش بتن سرد و زبر کف زمین را خراشید تا تعادل ازدست‌رفته‌اش را بازیابد. دردی سوزان در بندبند عضلات گردنش نبض می‌زد؛ اما موج خفگی که پس نشست، جایش را به جوشش سردِ خشم و غرور داد؛ قدرتی که درست از لبه‌ی پرتگاه مرگ متولد شده بود.
دستش را آرام از روی گلویش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    1

    آفرین دریا اگه مسیح با زورش تو رو به مرز خفگی برد تو هم با زبونت اونو به مرز خفگی برسون

    ۲ هفته پیش
  • شادی عبادی

    1

    سرباز اگه به ته خط برسه شاه رو هم مات میکنه..میتونم بگم یکی از قشنگ ترین دیالوگ های این بخش بود❤️

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️