دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان معمایی جنایی این شهر شاهد بود اثر حنانه بامیری

رمان این شهر شاهد بود

  • زبان فارسی
  • 18K 👁
  • 135 ❤️
  • 99 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

در دنیایی که قدرت پشت نام چند خاندان بزرگ پنهان شده، شبکه‌ای مخفی سال‌هاست همه‌چیز را از سایه‌ها کنترل می‌کند. اتهام سنگین بردیا افروز خواهرش را مجبور می‌کند به دنیایی تازه ورود کند. حالا او با هویتی تازه وارد همان دنیایی شده که روزی خانواده‌اش را از او گرفت؛ دنیایی پر از پرونده‌های محرمانه، حقیقت‌های دفن‌شده و آدم‌هایی که هیچ‌کس نمی‌تواند واقعاً به آن‌ها اعتماد کند. در این میان، مسیح برکام، مردی که نامش با قدرت و نفوذ گره خورده، درست در قلب همان سیستمی ایستاده که دریا قصد دارد پرده از رازهایش بردارد. یک برخورد اتفاقی، شروع بازی خطرناکی می‌شود؛ بازی‌ای که هرچه جلوتر می‌رود، رازهای بیشتری از گذشته آشکار می‌کند و مرز میان دشمنی و همدستی را مبهم‌تر می‌سازد. در دنیای اوروبوروس، حقیقت همیشه بهایی دارد و گاهی نزدیک شدن به آن، می‌تواند همه‌چیز را نابود کند.

پارت اول

در این شهر
قدرت
پشت میزهای روشن نمی‌نشیند.
در اتاق‌هایی نفس می‌کشد
که پنجره ندارند
و تصمیم‌هایی گرفته می‌شود
که هیچ‌کس مسئولشان نیست.
اینجا
حقیقت را نمی‌کشند؛
فقط جایی دفنش می‌کنند
میان امضاها
میان اعداد
میان سکوت آدم‌هایی
که یاد گرفته‌اند
کمتر بپرسند.
و بازی
همیشه
قبل از آن‌که کسی بفهمد آغاز شده است.
باران از عصر شروع شده بود و هنوز آرام و یکنواخت بر سنگفرش‌های خیس شهر می‌بارید. خیابان بالادست ساختمان قدیمی تقریباً خالی بود؛ ساختمانی بی‌نام، بی‌تابلو، با پنجره‌هایی که سال‌ها بود پرده‌های ضخیمشان اجازه نمی‌داد کسی بداند پشت شیشه‌ها چه می‌گذرد.
زیر همان ساختمان، جایی پایین‌تر از سطح خیابان، اتاقی بود که نور زرد و خفۀ چراغ‌های سقفی فقط تا نیمۀ دیوارها می‌رسید. دیوارها پوشیده از چوب تیره بود و بوی کهنۀ سیگار و چرم در هوا مانده بود؛ بویی که انگار از سال‌ها قبل همان‌جا جا مانده بود و هیچ‌وقت از بین نمی‌رفت.
روی دیوار روبه‌رو نشان فلزی مارِ حلقه‌زده‌ای دیده می‌شد که دم خودش را در دهان گرفته بود. چهار صندلی دور میز سنگین چوبی قرار داشت. چهار مرد نشسته بودند. هیچ‌کس عجله نداشت. سکوتی سنگین میانشان افتاده بود؛ از آن سکوت‌هایی که نه خالی، بلکه پر از چیزهایی بود که هنوز گفته نشده بود.
یکی از آن‌ها پوشۀ باریکی را روی میز گذاشت. صدای برخورد کاغذ با چوب در اتاق پیچید. انگشتانش آرام روی جلد پوشه ضرب گرفت.
- گزارش هلدینگ فرش اومد.
مردی که روبه‌رویش نشسته بود، کمی به جلو خم شد. نور چراغ روی نیمۀ صورتش افتاد؛ اما چشم‌هایش هنوز در سایه مانده بود.
- کدوم هلدینگ؟
- هلدینگ زرین‌بافت.
چند ثانیه سکوت شد. بعد یکی از مردها نفس کوتاهی کشید، مثل کسی که از قبل حدس زده بود ادامۀ جمله چه خواهد بود.
پوشه باز شد. چند برگه بیرون آمد. اعداد، تاریخ‌ها و فهرست محموله‌ها.
- سه محموله در دو ماه. هر سه با عنوان فرش دستباف صادراتی ثبت شدن.
مرد کناری لبخند کمرنگی زد. لبخندی که بیشتر به کنایه می‌مانست تا رضایت.
- و؟
- و وزن محموله‌ها با چیزی که توی اسناد گمرک ثبت شده، نمی‌خونه.
نگاه‌ها برای لحظه‌ای به هم افتاد. یکی از آن‌ها آرام‌تر از بقیه حرف می‌زد. صدایش خشک و کنترل‌شده بود.
- اختلاف چقدر بود؟
برگه‌ای جلو کشیده شد.
- حدود شصت کیلو در هر محموله.
مردی که تا آن لحظه ساکت مانده بود، آرنجش را روی میز گذاشت و انگشتانش را به هم قفل کرد. نگاهش ثابت روی اعداد مانده بود.
- شصت کیلو فرش اضافه نمی‌شه. مگر این‌که چیزی لای فرش‌ها خوابیده باشه.
کسی جواب نداد؛ اما سکوت اتاق معنای جمله را کامل کرد. صدای باران از لوله‌های قدیمی ساختمان پایین می‌آمد.
- بازار اروپا دیگه مثل قبل سود نمی‌ده.
صدای مردی دیگر آرام اما پر تحکم کلام را شکست.
- اروپا نه.
نگاه‌ها که به سمتش چرخید، با دستی درهم قلاب‌شده ادامه داد:
- اما قطر پول خوبی برای این جواهرا می‌ده. یه کلکسیونر خصوصی می‌شناسم که قیمت براش مهم نیست.
پوشه دوباره ورق خورد. این بار برگه‌ای جدا شد؛ عکسی کوچک و تاریک از فرشی که طرحش به‌وضوح قدیمی‌تر از یک فرش صادراتی معمولی بود.
- این‌ها صادراتی نیستن.
- نه عتیقه‌ان. از دورۀ زندیه.
چراغ بالای میز کمی سوسو زد و سایه‌ها روی دیوار تکان خورد.
مردی که تا آن لحظه کمتر حرف زده بود، سرش را کمی کج کرد. نگاهش از روی عکس‌ها گذشت و روی نشان فلزی مار روی دیوار ایستاد.
- پس فقط زرین‌بافت داره این عتیقه‌ها رو می‌فرسته اون‌ور.
- نه لزوماً. بازار سیاه از قبل بوده. فقط زرین‌بافت یاد گرفته چطوری پول خوبی دربیاره از این مسیر.
کسی چیزی نگفت. هوا سنگین‌تر شد.
یکی از مردها سیگاری روشن کرد. شعلۀ فندک برای لحظه‌ای صورتش را روشن کرد؛ خطی عمیق کنار لبش افتاده بود. دود آرام بالا رفت.
- مسئله این نیست که فرش‌ها کجا می‌رن. مسئله اینه که پورسانت ما چقدره.
کلمۀ آخر را آرام گفت؛ اما در اتاق پیچید. برای چند ثانیه فقط صدای باران بود که خصمانه خودش را بر پشت‌بام می‌کوبید و صدایش در سالن پژواک می‌شد.
مردی که پوشه را آورده بود، آهسته گفت:
- رد حساب‌ها رو گرفتم. پول‌ها مستقیم وارد حساب هلدینگ زرین‌بافت نشده.
- پس کجا رفته؟
نگاه مرد لحظه‌ای روی کاغذها ماند.
- به چند شرکت واسط و بعد به یک حساب ناشناس.
سکوت این بار طولانی‌تر شد. یکی از مردها خیلی آرام خندید. خنده‌ای بی‌صدا که بیشتر شبیه نفس کشیدن بود.
- جالبه.
سیگار را در زیرسیگاری خاموش کرد.
- خیلی جالبه.
سرش را بالا آورد و چشم‌هایش در تاریکی برق زد.
- یکی داره ما رو می‌فروشه.
باران بیرون شدیدتر شد و در آن اتاق زیرزمینی، جایی دور از خیابان و آدم‌ها، تصمیمی در سکوت شکل گرفت؛ تصمیمی که هنوز کسی نمی‌دانست چه کسانی را در مسیر خودش خواهد کشید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان این شهر شاهد بود

  • ابی

    در پارت 370

    واقعا دست وپنچه و قلمت ماندگار

    ۵ روز پیش
  • تیسراتیل

    در پارت 370

    بعید نیس، شاید رهام هم داره بازیش میده

    ۶ روز پیش
  • نادیا

    در پارت 370

    ای خداا قلبمم از هرس داره میترکه

    ۶ روز پیش
  • نادیا

    در پارت 360

    لعنتی دوس دارم زبون این بازپرس و به موهای سرش گره بزنم

    ۶ روز پیش
  • راز

    در پارت 370

    عالی بود عالی خیلی دوسش دارم

    ۶ روز پیش
  • رها

    در پارت 371

    رمان به این قشنگی🥹چرا اصلا کسی کامنت نمیزاره؟

    ۶ روز پیش
  • کایلی

    در پارت 371

    واقعا رمان قشنگیه،و قلم نویسنده فوق العادست، خودم به شخصه رمان هایی زیادی خوندم ولی تا الان رمان به این زیبایی و قلم رو تا حالا نخونده بودم خسته نباشی عزیزم🩵

    ۶ روز پیش
  • دلی

    در پارت 371

    حس میکنم بعد از نزدیک شدن دریا به رهام و وارد شدن دریا به خانواده برکام اون موقع ست که مسیح به دریا علاقه پیدا میکنه و حسادتش گل میکنه و از خواستش میگذره 😂😂 والاه دختر قشنگمون رو میخاد عروسک رهام کنه 😒

    ۶ روز پیش
  • راز

    در پارت 361

    عالی بود بیچاره دریا و داداشاش نمیدونم چرا هر چی بدبختی برکام زوم خونه و خانواده اینا کرده

    ۷ روز پیش
  • دلوین

    در پارت 340

    مثله همیشه عالی نویسنده عزیز میشه پارت هارو بیشتر کنی اینجوری هیی نمیگم سه شنبه کی میاد 😂🌷

    ۲ هفته پیش
  • حدیث

    در پارت 330

    سلام پارت جدید رو زودتر بزارین اینقد طول میکشه ما یادمون میره چه رماتی میخوندیم

    ۳ هفته پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    سلام روزهای پارت گذاری سه شنبه و چهارشنبه هست

    ۳ هفته پیش
  • دلوین

    در پارت 330

    اووف چه شود. بیچاره دریا زیادی براش سنگینه خواسته های مسیح

    ۳ هفته پیش
  • راز

    در پارت 330

    داره جالب میشه فک کنم مسیح آدم بدی نباشه فقط میخواد یه هم دست پیدا کنه برا کمک به خودش چون تو فکرش ی چیزایی بود اول رمان

    ۳ هفته پیش
  • رها

    در پارت 330

    منفعت مهمه براش دیده ینفر بی اجازه اومده شرکت و چیزی متوجه شده، میخواد از طریق این دختر زودتر دست پیدا کنه یجورایی دریا براش مهره باشه.

    ۳ هفته پیش
  • حدیث

    0

    میشه زودتر بنویسید مزه ش میره اصلا یادمون میره چه رمانی رو مبخویدیم

    ۳ هفته پیش
  • راز

    در پارت 320

    مطمئنم گرفتاری آریو کار مسیحه بخاطر فشار آوردن به دریا

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️