دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان معمایی جنایی این شهر شاهد بود اثر حنانه بامیری

رمان این شهر شاهد بود

  • زبان فارسی
  • 21.3K 👁
  • 158 ❤️
  • 266 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

در دنیایی که قدرت پشت نام چند خاندان بزرگ پنهان شده، شبکه‌ای مخفی سال‌هاست همه‌چیز را از سایه‌ها کنترل می‌کند. اتهام سنگین بردیا افروز خواهرش را مجبور می‌کند به دنیایی تازه ورود کند. حالا او با هویتی تازه وارد همان دنیایی شده که روزی خانواده‌اش را از او گرفت؛ دنیایی پر از پرونده‌های محرمانه، حقیقت‌های دفن‌شده و آدم‌هایی که هیچ‌کس نمی‌تواند واقعاً به آن‌ها اعتماد کند. در این میان، مسیح برکام، مردی که نامش با قدرت و نفوذ گره خورده، درست در قلب همان سیستمی ایستاده که دریا قصد دارد پرده از رازهایش بردارد. یک برخورد اتفاقی، شروع بازی خطرناکی می‌شود؛ بازی‌ای که هرچه جلوتر می‌رود، رازهای بیشتری از گذشته آشکار می‌کند و مرز میان دشمنی و همدستی را مبهم‌تر می‌سازد. در دنیای اوروبوروس، حقیقت همیشه بهایی دارد و گاهی نزدیک شدن به آن، می‌تواند همه‌چیز را نابود کند.

پارت اول

در این شهر
قدرت
پشت میزهای روشن نمی‌نشیند.
در اتاق‌هایی نفس می‌کشد
که پنجره ندارند
و تصمیم‌هایی گرفته می‌شود
که هیچ‌کس مسئولشان نیست.
اینجا
حقیقت را نمی‌کشند؛
فقط جایی دفنش می‌کنند
میان امضاها
میان اعداد
میان سکوت آدم‌هایی
که یاد گرفته‌اند
کمتر بپرسند.
و بازی
همیشه
قبل از آن‌که کسی بفهمد آغاز شده است.
باران از عصر شروع شده بود و هنوز آرام و یکنواخت بر سنگفرش‌های خیس شهر می‌بارید. خیابان بالادست ساختمان قدیمی تقریباً خالی بود؛ ساختمانی بی‌نام، بی‌تابلو، با پنجره‌هایی که سال‌ها بود پرده‌های ضخیمشان اجازه نمی‌داد کسی بداند پشت شیشه‌ها چه می‌گذرد.
زیر همان ساختمان، جایی پایین‌تر از سطح خیابان، اتاقی بود که نور زرد و خفۀ چراغ‌های سقفی فقط تا نیمۀ دیوارها می‌رسید. دیوارها پوشیده از چوب تیره بود و بوی کهنۀ سیگار و چرم در هوا مانده بود؛ بویی که انگار از سال‌ها قبل همان‌جا جا مانده بود و هیچ‌وقت از بین نمی‌رفت.
روی دیوار روبه‌رو نشان فلزی مارِ حلقه‌زده‌ای دیده می‌شد که دم خودش را در دهان گرفته بود. چهار صندلی دور میز سنگین چوبی قرار داشت. چهار مرد نشسته بودند. هیچ‌کس عجله نداشت. سکوتی سنگین میانشان افتاده بود؛ از آن سکوت‌هایی که نه خالی، بلکه پر از چیزهایی بود که هنوز گفته نشده بود.
یکی از آن‌ها پوشۀ باریکی را روی میز گذاشت. صدای برخورد کاغذ با چوب در اتاق پیچید. انگشتانش آرام روی جلد پوشه ضرب گرفت.
- گزارش هلدینگ فرش اومد.
مردی که روبه‌رویش نشسته بود، کمی به جلو خم شد. نور چراغ روی نیمۀ صورتش افتاد؛ اما چشم‌هایش هنوز در سایه مانده بود.
- کدوم هلدینگ؟
- هلدینگ زرین‌بافت.
چند ثانیه سکوت شد. بعد یکی از مردها نفس کوتاهی کشید، مثل کسی که از قبل حدس زده بود ادامۀ جمله چه خواهد بود.
پوشه باز شد. چند برگه بیرون آمد. اعداد، تاریخ‌ها و فهرست محموله‌ها.
- سه محموله در دو ماه. هر سه با عنوان فرش دستباف صادراتی ثبت شدن.
مرد کناری لبخند کمرنگی زد. لبخندی که بیشتر به کنایه می‌مانست تا رضایت.
- و؟
- و وزن محموله‌ها با چیزی که توی اسناد گمرک ثبت شده، نمی‌خونه.
نگاه‌ها برای لحظه‌ای به هم افتاد. یکی از آن‌ها آرام‌تر از بقیه حرف می‌زد. صدایش خشک و کنترل‌شده بود.
- اختلاف چقدر بود؟
برگه‌ای جلو کشیده شد.
- حدود شصت کیلو در هر محموله.
مردی که تا آن لحظه ساکت مانده بود، آرنجش را روی میز گذاشت و انگشتانش را به هم قفل کرد. نگاهش ثابت روی اعداد مانده بود.
- شصت کیلو فرش اضافه نمی‌شه. مگر این‌که چیزی لای فرش‌ها خوابیده باشه.
کسی جواب نداد؛ اما سکوت اتاق معنای جمله را کامل کرد. صدای باران از لوله‌های قدیمی ساختمان پایین می‌آمد.
- بازار اروپا دیگه مثل قبل سود نمی‌ده.
صدای مردی دیگر آرام اما پر تحکم کلام را شکست.
- اروپا نه.
نگاه‌ها که به سمتش چرخید، با دستی درهم قلاب‌شده ادامه داد:
- اما قطر پول خوبی برای این جواهرا می‌ده. یه کلکسیونر خصوصی می‌شناسم که قیمت براش مهم نیست.
پوشه دوباره ورق خورد. این بار برگه‌ای جدا شد؛ عکسی کوچک و تاریک از فرشی که طرحش به‌وضوح قدیمی‌تر از یک فرش صادراتی معمولی بود.
- این‌ها صادراتی نیستن.
- نه عتیقه‌ان. از دورۀ زندیه.
چراغ بالای میز کمی سوسو زد و سایه‌ها روی دیوار تکان خورد.
مردی که تا آن لحظه کمتر حرف زده بود، سرش را کمی کج کرد. نگاهش از روی عکس‌ها گذشت و روی نشان فلزی مار روی دیوار ایستاد.
- پس فقط زرین‌بافت داره این عتیقه‌ها رو می‌فرسته اون‌ور.
- نه لزوماً. بازار سیاه از قبل بوده. فقط زرین‌بافت یاد گرفته چطوری پول خوبی دربیاره از این مسیر.
کسی چیزی نگفت. هوا سنگین‌تر شد.
یکی از مردها سیگاری روشن کرد. شعلۀ فندک برای لحظه‌ای صورتش را روشن کرد؛ خطی عمیق کنار لبش افتاده بود. دود آرام بالا رفت.
- مسئله این نیست که فرش‌ها کجا می‌رن. مسئله اینه که پورسانت ما چقدره.
کلمۀ آخر را آرام گفت؛ اما در اتاق پیچید. برای چند ثانیه فقط صدای باران بود که خصمانه خودش را بر پشت‌بام می‌کوبید و صدایش در سالن پژواک می‌شد.
مردی که پوشه را آورده بود، آهسته گفت:
- رد حساب‌ها رو گرفتم. پول‌ها مستقیم وارد حساب هلدینگ زرین‌بافت نشده.
- پس کجا رفته؟
نگاه مرد لحظه‌ای روی کاغذها ماند.
- به چند شرکت واسط و بعد به یک حساب ناشناس.
سکوت این بار طولانی‌تر شد. یکی از مردها خیلی آرام خندید. خنده‌ای بی‌صدا که بیشتر شبیه نفس کشیدن بود.
- جالبه.
سیگار را در زیرسیگاری خاموش کرد.
- خیلی جالبه.
سرش را بالا آورد و چشم‌هایش در تاریکی برق زد.
- یکی داره ما رو می‌فروشه.
باران بیرون شدیدتر شد و در آن اتاق زیرزمینی، جایی دور از خیابان و آدم‌ها، تصمیمی در سکوت شکل گرفت؛ تصمیمی که هنوز کسی نمی‌دانست چه کسانی را در مسیر خودش خواهد کشید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 158 رای
5 ★
59%
4 ★
35%
3 ★
6%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان این شهر شاهد بود

  • حدیث

    در پارت 530

    خیلی خفنه تازه داره جالب میشه

    ۱۳ ساعت پیش
  • نادیا

    در پارت 530

    دریا بدجور گیر افتاد هر چقدر مسیح رو به سقوط بره دریا هم میره

    دیروز
  • شادی عبادی

    در پارت 530

    تقابل عدالت و ناهنجاری..دریدن گرگ توسط گرگ و گیر انداختن خرگوش شجاع به تیغ..جذاب و نفس گیر بود این پارت خواندنی🔥❤️

    ۲ روز پیش
  • رها

    در پارت 521

    عالی موزیکی هم که قراردادی واقعا هیجانی ترش کرده به امیدو معروفیت بیشترت👏

    ۳ روز پیش
  • شادی عبادی

    در پارت 520

    جوری که کلمات رو به کار میبری و باهاش معنا میسازی همکار. .محصور کننده است🌹🔥❤️

    ۳ روز پیش
  • نادیا

    در پارت 521

    مسیح خیلی عصبانی و نفس گیر و همینطور باهوشه خوشم اومد

    ۳ روز پیش
  • ضحی

    در پارت 521

    و اینکه خیلی ممنون که بخاطر ماها الان پنج روز هفته پارت میذاری دست گلت درد نکنه

    ۳ روز پیش
  • ضحی

    در پارت 520

    میگم کاشکی عکس شخصیتارم میذاشتی خیلی خوب میشد

    ۳ روز پیش
  • ضحی

    در پارت 521

    وای دختر رمانت عالیه یعنی هر پارتش ی جوری آدم به وجد میاره من خیلی از شخصیت دریا و مسیح خوشم میاد خیلی

    ۳ روز پیش
  • شادی عبادی

    در پارت 510

    سگ هار زنجیری.😁😁عاشقتم دریا👠💄❤️

    ۴ روز پیش
  • نادیا

    در پارت 500

    واای خدای منن یعنی بازی با کلمات رو فقط خانوم بامیری عزیز میتونه توصیف کنه دست خوش

    ۶ روز پیش
  • راز

    در پارت 500

    اووه مسیح وارد می شود رهان بی خیال

    ۶ روز پیش
  • شادی عبادی

    در پارت 492

    این حجم از توهمات رهام نسبت به کوبوندن مسیح و جایگاه خودش به خنده ام انداخت😂😂آخه دهن سرویس پدر برکام رید بهت عمیقا تو جمع بزرگا از چه کوبیدنی حرف میزنی آخه جان؟

    ۷ روز پیش
  • راز

    در پارت 491

    خیلی عالی بود مرسی

    ۷ روز پیش
  • نادیا

    در پارت 481

    جوونم ! دریا خیلی خوب داره بازی میکنه واقعا حال کردم دست مریزاد سلطان

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️