دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان معمایی جنایی این شهر شاهد بود اثر حنانه بامیری

رمان این شهر شاهد بود

  • زبان فارسی
  • 10.4K 👁
  • 95 ❤️
  • 26 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان معمایی این شهر شاهد بود

در دنیایی که قدرت پشت نام چند خاندان بزرگ پنهان شده، شبکه‌ای مخفی سال‌هاست همه‌چیز را از سایه‌ها کنترل می‌کند. اتهام سنگین بردیا افروز خواهرش را مجبور می‌کند به دنیایی تازه ورود کند. حالا او با هویتی تازه وارد همان دنیایی شده که روزی خانواده‌اش را از او گرفت؛ دنیایی پر از پرونده‌های محرمانه، حقیقت‌های دفن‌شده و آدم‌هایی که هیچ‌کس نمی‌تواند واقعاً به آن‌ها اعتماد کند. در این میان، مسیح برکام، مردی که نامش با قدرت و نفوذ گره خورده، درست در قلب همان سیستمی ایستاده که دریا قصد دارد پرده از رازهایش بردارد. یک برخورد اتفاقی، شروع بازی خطرناکی می‌شود؛ بازی‌ای که هرچه جلوتر می‌رود، رازهای بیشتری از گذشته آشکار می‌کند و مرز میان دشمنی و همدستی را مبهم‌تر می‌سازد. در دنیای اوروبوروس، حقیقت همیشه بهایی دارد و گاهی نزدیک شدن به آن، می‌تواند همه‌چیز را نابود کند.

پارت اول

در این شهر
قدرت
پشت میزهای روشن نمی‌نشیند.
در اتاق‌هایی نفس می‌کشد
که پنجره ندارند
و تصمیم‌هایی گرفته می‌شود
که هیچ‌کس مسئولشان نیست.
اینجا
حقیقت را نمی‌کشند؛
فقط جایی دفنش می‌کنند
میان امضاها
میان اعداد
میان سکوت آدم‌هایی
که یاد گرفته‌اند
کمتر بپرسند.
و بازی
همیشه
قبل از آن‌که کسی بفهمد آغاز شده است.
باران از عصر شروع شده بود و هنوز آرام و یکنواخت بر سنگفرش‌های خیس شهر می‌بارید. خیابان بالادست ساختمان قدیمی تقریباً خالی بود؛ ساختمانی بی‌نام، بی‌تابلو، با پنجره‌هایی که سال‌ها بود پرده‌های ضخیمشان اجازه نمی‌داد کسی بداند پشت شیشه‌ها چه می‌گذرد.
زیر همان ساختمان، جایی پایین‌تر از سطح خیابان، اتاقی بود که نور زرد و خفۀ چراغ‌های سقفی فقط تا نیمۀ دیوارها می‌رسید. دیوارها پوشیده از چوب تیره بود و بوی کهنۀ سیگار و چرم در هوا مانده بود؛ بویی که انگار از سال‌ها قبل همان‌جا جا مانده بود و هیچ‌وقت از بین نمی‌رفت.
روی دیوار روبه‌رو نشان فلزی مارِ حلقه‌زده‌ای دیده می‌شد که دم خودش را در دهان گرفته بود. چهار صندلی دور میز سنگین چوبی قرار داشت. چهار مرد نشسته بودند. هیچ‌کس عجله نداشت. سکوتی سنگین میانشان افتاده بود؛ از آن سکوت‌هایی که نه خالی، بلکه پر از چیزهایی بود که هنوز گفته نشده بود.
یکی از آن‌ها پوشۀ باریکی را روی میز گذاشت. صدای برخورد کاغذ با چوب در اتاق پیچید. انگشتانش آرام روی جلد پوشه ضرب گرفت.
- گزارش هلدینگ فرش اومد.
مردی که روبه‌رویش نشسته بود، کمی به جلو خم شد. نور چراغ روی نیمۀ صورتش افتاد؛ اما چشم‌هایش هنوز در سایه مانده بود.
- کدوم هلدینگ؟
- هلدینگ زرین‌بافت.
چند ثانیه سکوت شد. بعد یکی از مردها نفس کوتاهی کشید، مثل کسی که از قبل حدس زده بود ادامۀ جمله چه خواهد بود.
پوشه باز شد. چند برگه بیرون آمد. اعداد، تاریخ‌ها و فهرست محموله‌ها.
- سه محموله در دو ماه. هر سه با عنوان فرش دستباف صادراتی ثبت شدن.
مرد کناری لبخند کمرنگی زد. لبخندی که بیشتر به کنایه می‌مانست تا رضایت.
- و؟
- و وزن محموله‌ها با چیزی که توی اسناد گمرک ثبت شده، نمی‌خونه.
نگاه‌ها برای لحظه‌ای به هم افتاد. یکی از آن‌ها آرام‌تر از بقیه حرف می‌زد. صدایش خشک و کنترل‌شده بود.
- اختلاف چقدر بود؟
برگه‌ای جلو کشیده شد.
- حدود شصت کیلو در هر محموله.
مردی که تا آن لحظه ساکت مانده بود، آرنجش را روی میز گذاشت و انگشتانش را به هم قفل کرد. نگاهش ثابت روی اعداد مانده بود.
- شصت کیلو فرش اضافه نمی‌شه. مگر این‌که چیزی لای فرش‌ها خوابیده باشه.
کسی جواب نداد؛ اما سکوت اتاق معنای جمله را کامل کرد. صدای باران از لوله‌های قدیمی ساختمان پایین می‌آمد.
- بازار اروپا دیگه مثل قبل سود نمی‌ده.
صدای مردی دیگر آرام اما پر تحکم کلام را شکست.
- اروپا نه.
نگاه‌ها که به سمتش چرخید، با دستی درهم قلاب‌شده ادامه داد:
- اما قطر پول خوبی برای این جواهرا می‌ده. یه کلکسیونر خصوصی می‌شناسم که قیمت براش مهم نیست.
پوشه دوباره ورق خورد. این بار برگه‌ای جدا شد؛ عکسی کوچک و تاریک از فرشی که طرحش به‌وضوح قدیمی‌تر از یک فرش صادراتی معمولی بود.
- این‌ها صادراتی نیستن.
- نه عتیقه‌ان. از دورۀ زندیه.
چراغ بالای میز کمی سوسو زد و سایه‌ها روی دیوار تکان خورد.
مردی که تا آن لحظه کمتر حرف زده بود، سرش را کمی کج کرد. نگاهش از روی عکس‌ها گذشت و روی نشان فلزی مار روی دیوار ایستاد.
- پس فقط زرین‌بافت داره این عتیقه‌ها رو می‌فرسته اون‌ور.
- نه لزوماً. بازار سیاه از قبل بوده. فقط زرین‌بافت یاد گرفته چطوری پول خوبی دربیاره از این مسیر.
کسی چیزی نگفت. هوا سنگین‌تر شد.
یکی از مردها سیگاری روشن کرد. شعلۀ فندک برای لحظه‌ای صورتش را روشن کرد؛ خطی عمیق کنار لبش افتاده بود. دود آرام بالا رفت.
- مسئله این نیست که فرش‌ها کجا می‌رن. مسئله اینه که پورسانت ما چقدره.
کلمۀ آخر را آرام گفت؛ اما در اتاق پیچید. برای چند ثانیه فقط صدای باران بود که خصمانه خودش را بر پشت‌بام می‌کوبید و صدایش در سالن پژواک می‌شد.
مردی که پوشه را آورده بود، آهسته گفت:
- رد حساب‌ها رو گرفتم. پول‌ها مستقیم وارد حساب هلدینگ زرین‌بافت نشده.
- پس کجا رفته؟
نگاه مرد لحظه‌ای روی کاغذها ماند.
- به چند شرکت واسط و بعد به یک حساب ناشناس.
سکوت این بار طولانی‌تر شد. یکی از مردها خیلی آرام خندید. خنده‌ای بی‌صدا که بیشتر شبیه نفس کشیدن بود.
- جالبه.
سیگار را در زیرسیگاری خاموش کرد.
- خیلی جالبه.
سرش را بالا آورد و چشم‌هایش در تاریکی برق زد.
- یکی داره ما رو می‌فروشه.
باران بیرون شدیدتر شد و در آن اتاق زیرزمینی، جایی دور از خیابان و آدم‌ها، تصمیمی در سکوت شکل گرفت؛ تصمیمی که هنوز کسی نمی‌دانست چه کسانی را در مسیر خودش خواهد کشید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان این شهر شاهد بود
  • افسون

    در پارت 110

    خوش به حال هر دوشون در جایگه اجتماعی که همه ی نسبت ها پوشالی شده و نقاب اهمیت همدیگه دو دونستن نعمتیه خوش به حال مسیح کلمه ی خواهر برای من کلمه ی غریبیه در سایه ها

    ۴ روز پیش
  • افسون

    در پارت 100

    ممنون از داستان هیجان انگیزی گلم🥰 و تازه *** که داره باعث میشه دنبالش کنم فکر نمی کنم تو این بحبوحه مسیح کسی باشه که خودش فدا کنه🤔

    ۴ روز پیش
  • Moon

    در پارت 90

    Welcome to the dark side

    ۲ هفته پیش
  • افسون

    در پارت 90

    ممنون از پارتت چه خوب نوشتی گلم ماجرا داره کم کم شروع میشه🤕

    ۲ هفته پیش
  • تهمینه

    در پارت 80

    کاش یکم تند تر پارت گذاری کنید 🫨

    ۲ هفته پیش
  • نادیا

    0

    رمانای خانم بامیری رو خیلی می پسندم مرسی به خاطر اینکه تمیزی مطلبتون.

    ۲ هفته پیش
  • افسون

    در پارت 80

    کسب و کار خانوادگی خوب همشون و سرگرم کرده مافیایی هستن واسه خودشون ولی مسیح خوبه خوشم میاد از حس و حالش از توجهش به اون خانم تو شمال و کلبه ش یه جورایی بوی مهربانی و اقتدار میاد 😉😊

    ۲ هفته پیش
  • افسون

    در پارت 70

    خوبه خانمی زیادی پیدا و پنهان نیست سر راست میری سر وقت اصل ماجراممنون از جذابیت شخصیت های معلومه که خیلی پیچش خواهیم داشت هکر خوش به حال نقره جون ولی اسم برادراش خیلی قشنگه آریو و بردیا 🥲😋

    ۲ هفته پیش
  • 🌸🌸

    0

    تا اینجا که عالی بود من هر رمانی به دلم نمیشینه شروعش که خیلی خوب بود دوست داشتم امیدوارم همینطور عالی ادامه داشته باشه ممنون نویسنده عزیز ولی کاش حداقل پارت گذاری ۳ روز در هفته بود

    ۲ هفته پیش
  • فهیم

    0

    هر *** که رمان رو میخونه خواهشاً لایک کنه تا دیده بشه .

    ۳ هفته پیش
  • ...

    در پارت 71

    عاشق نقره شدم❤️ 🔥 رمان خیلی خفن داره پیش می ره بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم

    ۳ هفته پیش
  • ...

    در پارت 61

    اون دختر دریا بود؟ خواهر آریو هستش دریا؟ عالی بود نویسنده جانم!

    ۳ هفته پیش
  • ....

    در پارت 51

    وای... یعنی کار پدر مسیح بوده که برای بردیا پاپوش درست کردن؟ یه وقت بردیا خودکشی نکنه... وای خدا رمانت خیلی خوبه👌😁

    ۳ هفته پیش
  • هانیه

    در پارت 50

    عالی فقط عکس شخصیت های رمان رو میشه بزارین

    ۳ هفته پیش
  • Shafagh

    در پارت 60

    سلام بر نویسنده گرامی رمانت شروع خوبی داشت دوستش داشتم . منتظر ادامه اش هستم

    ۳ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟