خلاصه رمان معمایی این شهر شاهد بود
در دنیایی که قدرت پشت نام چند خاندان بزرگ پنهان شده، شبکهای مخفی سالهاست همهچیز را از سایهها کنترل میکند. اتهام سنگین بردیا افروز خواهرش را مجبور میکند به دنیایی تازه ورود کند. حالا او با هویتی تازه وارد همان دنیایی شده که روزی خانوادهاش را از او گرفت؛ دنیایی پر از پروندههای محرمانه، حقیقتهای دفنشده و آدمهایی که هیچکس نمیتواند واقعاً به آنها اعتماد کند. در این میان، مسیح برکام، مردی که نامش با قدرت و نفوذ گره خورده، درست در قلب همان سیستمی ایستاده که دریا قصد دارد پرده از رازهایش بردارد. یک برخورد اتفاقی، شروع بازی خطرناکی میشود؛ بازیای که هرچه جلوتر میرود، رازهای بیشتری از گذشته آشکار میکند و مرز میان دشمنی و همدستی را مبهمتر میسازد. در دنیای اوروبوروس، حقیقت همیشه بهایی دارد و گاهی نزدیک شدن به آن، میتواند همهچیز را نابود کند.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 12
*** آپارتمان نقلیاش همیشه ساکت بود. نور کمجان عصر از لابهلای پردههای طوسی به داخل خزیده و روی کف چوبی پهن شده بود. خانه بوی قهوۀ مانده میداد؛ همان فنجانی که نصفهنیمه کنار لپتاپ سرد شده بود. کتابها نامنظم روی میز پخش بود. کابلها مثل رگهای بیرونزده از بدن فلزی لپتاپ به هر طرف کش آمده و ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 11
فصل دوم چراغهای مطب نور زردِ ملایمی داشت؛ نه آنقدر روشن که چشم را بزند و نه آنقدر کمجان که سایهها را ببلعد و رها نکند. بوی قهوۀ تازه و چوب صندل در فضا پخش بود؛ بویی که عمداً انتخاب شده بود تا ذهن را از خیابان، از شلوغی و از بیرون جدا کند. دیوارها به رنگ خاکستری گرم درآمده و تابلوهایی با خطوط...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 10
داریوش نگاه کوتاهی به پسرش انداخت. چیزی شبیه رضایت در نگاهش برق زد. - کار خوبی کردی که پیگیر شدی. لابهلای همان کلمات انگار چیزی یادش آمد که ابرویش ناخواسته بالا پرید. کمی به جلو خم شد و به چشمان مسیح خیره ماند. آرامش نگاهش ترسناک بود؛ به ترسناکی دریای نیمهشب. - اما یه سؤال. اگه اینقدر زود فهمی...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 9
سکوتی سنگین روی عمارت افتاد. انوشیروان عصایش را آرام روی زمین کوبید. صدای خشک چوب روی سنگ مرمر در سالن پیچید. چشمهای تیزش یکبهیک روی چهرهها میچرخید. - موقع حسابوکتابها حواستون به چی گرمه؟ صدایش آهسته بود؛ اما مثل تیغ در هوا میبرید. هیچکس تکان نخورد. - پولش به یه حساب ناشناس واریز شده. هی...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
افسون
در پارت 100ممنون از داستان هیجان انگیزی گلم🥰 و تازه *** که داره باعث میشه دنبالش کنم فکر نمی کنم تو این بحبوحه مسیح کسی باشه که خودش فدا کنه🤔
۴ روز پیشMoon
در پارت 90Welcome to the dark side
۲ هفته پیشافسون
در پارت 90ممنون از پارتت چه خوب نوشتی گلم ماجرا داره کم کم شروع میشه🤕
۲ هفته پیشتهمینه
در پارت 80کاش یکم تند تر پارت گذاری کنید 🫨
۲ هفته پیشنادیا
0رمانای خانم بامیری رو خیلی می پسندم مرسی به خاطر اینکه تمیزی مطلبتون.
۲ هفته پیشافسون
در پارت 80کسب و کار خانوادگی خوب همشون و سرگرم کرده مافیایی هستن واسه خودشون ولی مسیح خوبه خوشم میاد از حس و حالش از توجهش به اون خانم تو شمال و کلبه ش یه جورایی بوی مهربانی و اقتدار میاد 😉😊
۲ هفته پیشافسون
در پارت 70خوبه خانمی زیادی پیدا و پنهان نیست سر راست میری سر وقت اصل ماجراممنون از جذابیت شخصیت های معلومه که خیلی پیچش خواهیم داشت هکر خوش به حال نقره جون ولی اسم برادراش خیلی قشنگه آریو و بردیا 🥲😋
۲ هفته پیش🌸🌸
0تا اینجا که عالی بود من هر رمانی به دلم نمیشینه شروعش که خیلی خوب بود دوست داشتم امیدوارم همینطور عالی ادامه داشته باشه ممنون نویسنده عزیز ولی کاش حداقل پارت گذاری ۳ روز در هفته بود
۲ هفته پیشفهیم
0هر *** که رمان رو میخونه خواهشاً لایک کنه تا دیده بشه .
۳ هفته پیش...
در پارت 71عاشق نقره شدم❤️ 🔥 رمان خیلی خفن داره پیش می ره بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم
۳ هفته پیش...
در پارت 61اون دختر دریا بود؟ خواهر آریو هستش دریا؟ عالی بود نویسنده جانم!
۳ هفته پیش....
در پارت 51وای... یعنی کار پدر مسیح بوده که برای بردیا پاپوش درست کردن؟ یه وقت بردیا خودکشی نکنه... وای خدا رمانت خیلی خوبه👌😁
۳ هفته پیشهانیه
در پارت 50عالی فقط عکس شخصیت های رمان رو میشه بزارین
۳ هفته پیشShafagh
در پارت 60سلام بر نویسنده گرامی رمانت شروع خوبی داشت دوستش داشتم . منتظر ادامه اش هستم
۳ هفته پیش
افسون
در پارت 110خوش به حال هر دوشون در جایگه اجتماعی که همه ی نسبت ها پوشالی شده و نقاب اهمیت همدیگه دو دونستن نعمتیه خوش به حال مسیح کلمه ی خواهر برای من کلمه ی غریبیه در سایه ها