این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه و هفتم :
***
نور زرد و کمرمقِ چراغهای هالوژن دور آینهی قدی، سایههای بلندی روی پارکت بلوطی اتاق خواب انداخته بود.
قلموی رژگونه را با وسواسی جنونآمیز روی برجستگی گونهاش لغزاند؛ هر حرکت دستش گامی بود برای پاک کردن زنی که در خلوت گریسته بود و کشیدن زنی نو که باید به دل دهان گرگها پا میگذاشت.
مقداری کانسیلر غلیظ را با نوک انگشت اشاره به آرامی روی حلقهی محو و مایل به بنفش گلویش
لطفا صبر کنید...

راز
0نه بچه ها رهام رمان رو قشنگ کرده خدایی رو مخ هستا ولی دیالوگاش با این ک آدم چندشش میشه از شخصیتش ولی عالی انتخاب شدن