این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه و چهارم :
در کسری از ثانیه، طوفانِ تیره و کورکنندهای در عمق مردمکهای مسیح دهان باز کرد. غافلگیری مثل سیلیِ یخی بر پوست شقیقهاش نشست؛ اما مهلت نداد حتی لرزشی نامحسوس در خطوط سخت چهرهاش نشت کند.
مردمکهای سبز و متوحشِ دریا درست روبروی چشمهایش تیر میکشید؛ ایستاده در حریم ممنوعهای که بوی مرگ میداد. خونِ مسیح به جوش آمد؛ اما پیش از آنکه شعلهی خشم بر تدبیرِ زهرآگینش غلبه کند، صدای پØ
لطفا صبر کنید...
