این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت چهل و یک :
مسیح هنوز ایستاده بود. قامتش چتر تاریکی بود که گویی نور ضعیف راهرو را هم در خود میبلعید. نگاه یخبسته و نقرهفامش، از روی چشمهای هراسان دریا سُر خورد و روی پالتوی تیره و شیک رهام و سوئیچِ ماشین که بین انگشتان برادرش میچرخید، ثابت ماند.
سکوتِ راهرو آنقدر کش آمد که حتی صدای تیکتیک ساعت دیواری بالای سر منشی مثل صدای ضربههای کلنگ بر قبر جلوه میکرد. مسیح سرش را کمی به چپ متمایÙ

لطفا صبر کنید...

رها
0دریا از کجا از جلسات پنهونی اونا خبر داشت؟