پارت چهل و یک :

مسیح هنوز ایستاده بود. قامتش چتر تاریکی بود که گویی نور ضعیف راهرو را هم در خود می‌بلعید. نگاه یخ‌بسته و نقره‌فامش، از روی چشم‌های هراسان دریا سُر خورد و روی پالتوی تیره و شیک رهام و سوئیچِ ماشین که بین انگشتان برادرش می‌چرخید، ثابت ماند.
سکوتِ راهرو آن‌قدر کش آمد که حتی صدای تیک‌تیک ساعت دیواری بالای سر منشی مثل صدای ضربه‌های کلنگ بر قبر جلوه می‌کرد. مسیح سرش را کمی به چپ متمایÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رها

    0

    دریا از کجا از جلسات پنهونی اونا خبر داشت؟

    ۳ هفته پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    توی پارت های آینده مشخص میشه

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️