لیست کلیه پارتهای رمان این شهر شاهد بود : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 50
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 21
چند دقیقهای گذشته بود یا چند ساعت؟ دقیق نمیدانست. زمان پشت آن میز کوچک و زیر نور سفید و بیحالتِ سقف، شکل خودش را از دست داده بود. فقط صدای تکتک انگشتهایش روی سطح میز و گاهی صدای شرشر کولر که از اسپلیت گوشۀ اتاق بیرون میزد، او را از فرو رفتن در افکارش نجات میداد. صفحۀ مانیتور مقابلش آرام می...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 22
زمان پشت آن میز کوچک و زیر نور سفید و بیحالت سقف، شکل خودش را از دست داده بود. تنها چیزی که برای رهام باقی مانده بود، صدای تکتک انگشتهای خودش بود که روی سطح میز میزد؛ ریتمی کوتاه و عصبی و گاهی هم شرشر کولر که از اسپلیت گوشۀ اتاق بیرون میزد و آرامشی دروغین به فضا میداد. سالن ناهارخوری کمکم ...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 23
فصل چهارم ساعت از هفت گذشته بود. شرکت نیمهتاریک و ساکت بود. فقط نور چراغها در راهروها با بازتاب کدر روی سنگ سفید زمین بازی میکرد. دریا آخرین فایل اکسل را ذخیره و مانیتور را خاموش کرد و فنجان قهوهاش را به سمت سطل زباله سر داد. صدای خالی شدن قهوۀ سرد، مثل نفس افتادن خستگی در هوا پیچید. دستش را ...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 24
*** صورتش در آینه زیادی بینقص به نظر میرسید. چند ثانیه تمام فقط به انعکاس خودش خیره ماند؛ به زنی که از خودش ساخته بود، نه زنی که واقعاً بود. پوست صورتش زیر نور زرد و آرام آباژور صافتر و یکدستتر از همیشه به نظر میرسید. آرایشش سبک بود، اما حسابشده؛ نه آنقدر کمرنگ که محو شود، نه آنقدر پررنگ...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 25
مسیح هنوز دو قدم بیشتر برنداشته بود که صدای نامنظم قدمهایی از سمت باغ میان موسیقی خفه و همهمۀ بریده به آنها نزدیک شد. رهام خودش را رسانده بود. نه مثل میزبان یک شب مهم، بلکه شبیه مردی که زیادی نوشیده و تازه یادش افتاده وسط مجلس چیزی را جا گذاشته. گره کراواتش کمی شل شده بود. یقهاش از آن نظم اول ...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 26
مسیح برای چند ثانیه همانجا ایستاده ماند؛ میان نورهای زرد باغ و سایههای کشیدۀ درختها، با گوشیای که هنوز گرمایش در کف دستش مانده بود. نگاهش دنبال قامت دریا رفت که از خروجی دور میشد؛ رنگپریده، شانهسفت، اما هنوز با لجاجتی عجیب سعی میکرد شبیه زنی باشد که هیچ چیز از هم نپاشیده. صورتش یکلحظه از...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 27
دریا نگاهش به شیشهی دودی لندکروز مسیح گره خورده بود. نور کم خیابان روی صورتش چیزی از خستگی عمیق و چیزی از لجاجت تیره مینشاند. مسیح که نگاه خیرۀ دریا را دید، ماشین را روشن کرد و به بیراههای کشاندش که از نگاه دریا دور بماند. سرش پایین بود. تلفن را از کیف بیرون کشید و با انگشتهای سرد و بیقرار ص...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 28
*** خواب نبود؛ برزخی بود ساختهشده از خاکستر و صدای کوبههای مداوم. در میان ملحفههای پیچوتابخورده دستوپا میزد. در خوابوبیداری سنگینی دیوارهای خانه را روی سینهاش حس میکرد. صداها از دوردست میآمد؛ گنگ و مبهم مثل ضربههای تبر بر تنهی درختی خیس در اعماق جنگلی مه گرفته. کوبشها ریتم نداشت؛ ام...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 29
نفسش را با زحمت از بین دندانهایش بیرون داد. شانههای برهنهاش را صاف کرد و دستش را از روی سینه پایین آورد. چشمهایش هنوز میسوخت؛ اما نگاهش را از نگاه مسیح ندزدید. همانطور که تهدید روی پوستش میدوید، با صدایی که تلاش میکرد از لرزش خالیاش کند، گفت: - قبل از اینکه نقش صاحبخونه رو بازی کنی، یه...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 30
سرمای به جا مانده از تن مسیح و بوی نافذ باروت و صندل، مثل لایهای نامریی روی هوای راکد سالن نشسته بود. دریا چشمانش را روی هم فشرد. ضربان قلبش هنوز در شقیقههایش میکوفت. او وکیل بود؛ یاد گرفته بود که به هیچ حرفی بدون سند و به هیچ لبخندی بدون نیت پشت آن اعتماد نکند. پیشنهاد مسیح هرچند بوی حقیقت پن...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 31
فصل پنجم بوی رطوبت با طعم گس خون و دود سیگارهای برگ در هم آمیخته بود. زیرزمین متروکهی کارخانهی چرمسازی مثل شکمِ یک هیولای بتنی جمعیت را در خود بلعیده بود. نور زرد و چرکی از چهار پروژکتور صنعتی زنگزده روی رینگ هشتضلعی میتابید و سایههای بلندی از تماشاچیان روی دیوارهای سیمانی میساخت. همهمهی...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 32
نور خاکستری و کمرمق صبح پاییز از لای پردههای ضخیم و نیمهبسته به درون اتاق میخزید و سایههای مبهمی روی دیوار میانداخت. بوی نم باران دیشب با خنکای سرد خانه در هم آمیخته بود. دریا زیر پتوی سنگین مچاله شده بود و در خوابی آشفته و پر از کابوسهای سیاه و مهآلود دستوپا میزد که صدای ممتد و تیز لرز...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 33
دریا چند ثانیه همانجا کنار میز ایستاد؛ بیآنکه بتواند نگاهش را از صفحهی روشن گوشی جدا کند. کلمات پیام مسیح، مثل میخهایی سرد و زنگزده، در ذهنش فرو میرفتند. لبهایش از هم باز مانده بود؛ اما هوا به ریههایش نمیرسید. دستش هنوز لبهی میز را گرفته بود و بند انگشتانش از فشار، سفید شده بود. برای یک...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 34
دریا با شنیدن نام آریو نفسش را حبس کرد. - تو نمیتونی از اونا استفاده کنی که منو بکشونی توی این شرکت مسخره. - نمیتونم؟ سپس آرام سر چرخاند و نگاهش را روی او نشاند. - تو هنوز نمیفهمی با کی طرفی. پروندهها خودشون باز نمیشن. آدمها بازشون میکنن. قاضیها تصمیم نمیگیرن؛ اطلاعات تصمیم میگیره و من ...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 35
هوای سنگین و مهآلود، شبیه خاکستری غلیظ روی شهر سنگینی میکرد. بنز مشکیرنگ و شیشهدودی شرکت برکام مثل تکهای از تاریکی خیابانهای نمزده را میشکافت و پیش میرفت. راننده مردی بلندقامت و کراواتزده با صورتی بیحالت شبیه سنگ تراشیده بود؛ بیآنکه کلمهای حرف بزند یا حتی از آینهی وسط نگاهی به عقب ب...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 36
دستگیرهی فلزی و کدر درِ شعبهی سه، زیر پوست انگشتان دریا مثل تکهای یخ سوخت. نفس عمیقی کشید، نقاب فولادی ترنج را روی آشوب درونش کوبید و با یک حرکت در را هل داد. هوای داخل اتاق ترکیبی خفقانآور از بوی پروندههای کهنه، توتونِ تهسیگار و عرق مانده روی صندلیهای چرمیِ کهنه بود. نور پریدهرنگ پاییزی ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 37
قطرات چرکمردهی باران، شبیه به اشکهایی از جنس دود و سرب روی شیشهی ماشین میلغزید. دریا در تاریکیِ سردِ صندلی عقب مچاله شده بود؛ چونان پرندهای که بالهایش را زیر دستگاه پرس خرد کرده باشند. شهر با تمام چراغهای نئونی و خیابانهای شلوغش، در نگاه او به مردابی سیاه میمانست که داشت خانوادهاش را ی...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 38
بدون اینکه منتظر تملقهای بیشتر رهام بماند، با نگاهی که سرمای قطب را در خود داشت، چرخید و از اتاق بیرون زد. صدای بستهشدنِ در که در راهروی خالی پیچید، ماسکِ چاپلوسانهی رهام هم فرو ریخت. پوزخندی کج شبیه به بریدگی تیغی کهنه بر روی صورتش نقش بست. دستش را روی پشتی صندلی چرمیاش کشید و زیر لب با صدای...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 39
فصل ششم برف از نیمهشب گذشته بود؛ اما هنوز بند نمیآمد. بورانی سمج که با کوبشهای نامنظم بر لولههای چدنی و هواکشهای فرسوده زمزمهای بم در استخوانبندیِ بتنی ساختمان میانداخت. در آن زیرزمین نمور و دورافتاده، زیر تودهای از سنگ و خاک زمان انگار از جریان میافتاد. نورِ زرد و کمرمقِ چراغهای دیوا...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 40
*** نورِ خاکستری و مردهی بعدازظهر، از پنجرهی باریک دفتر روی سطوح فلزی و پوشههای انباشته کشیده شده بود. چند روزی میشد که هیچ خبری از مسیح نبود؛ سکوتی ممتد، سنگین و خفقانآور که مثل طناب دار، ذرهذره دور گلوی دریا تنگتر میشد. بیخبری از او نه مایهی آرامش، که عینِ هشدار پیش از انفجار بود. نمی...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
