لیست کلیه پارتهای رمان این شهر شاهد بود : پارت های 21 تا 30
تعداد کل پارت های منتشر شده : 30
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 21
چند دقیقهای گذشته بود یا چند ساعت؟ دقیق نمیدانست. زمان پشت آن میز کوچک و زیر نور سفید و بیحالتِ سقف، شکل خودش را از دست داده بود. فقط صدای تکتک انگشتهایش روی سطح میز و گاهی صدای شرشر کولر که از اسپلیت گوشۀ اتاق بیرون میزد، او را از فرو رفتن در افکارش نجات میداد. صفحۀ مانیتور مقابلش آرام می...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 22
زمان پشت آن میز کوچک و زیر نور سفید و بیحالت سقف، شکل خودش را از دست داده بود. تنها چیزی که برای رهام باقی مانده بود، صدای تکتک انگشتهای خودش بود که روی سطح میز میزد؛ ریتمی کوتاه و عصبی و گاهی هم شرشر کولر که از اسپلیت گوشۀ اتاق بیرون میزد و آرامشی دروغین به فضا میداد. سالن ناهارخوری کمکم ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 23
فصل چهارم ساعت از هفت گذشته بود. شرکت نیمهتاریک و ساکت بود. فقط نور چراغها در راهروها با بازتاب کدر روی سنگ سفید زمین بازی میکرد. دریا آخرین فایل اکسل را ذخیره و مانیتور را خاموش کرد و فنجان قهوهاش را به سمت سطل زباله سر داد. صدای خالی شدن قهوۀ سرد، مثل نفس افتادن خستگی در هوا پیچید. دستش را ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 24
*** صورتش در آینه زیادی بینقص به نظر میرسید. چند ثانیه تمام فقط به انعکاس خودش خیره ماند؛ به زنی که از خودش ساخته بود، نه زنی که واقعاً بود. پوست صورتش زیر نور زرد و آرام آباژور صافتر و یکدستتر از همیشه به نظر میرسید. آرایشش سبک بود، اما حسابشده؛ نه آنقدر کمرنگ که محو شود، نه آنقدر پررنگ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 25
مسیح هنوز دو قدم بیشتر برنداشته بود که صدای نامنظم قدمهایی از سمت باغ میان موسیقی خفه و همهمۀ بریده به آنها نزدیک شد. رهام خودش را رسانده بود. نه مثل میزبان یک شب مهم، بلکه شبیه مردی که زیادی نوشیده و تازه یادش افتاده وسط مجلس چیزی را جا گذاشته. گره کراواتش کمی شل شده بود. یقهاش از آن نظم اول ...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 26
مسیح برای چند ثانیه همانجا ایستاده ماند؛ میان نورهای زرد باغ و سایههای کشیدۀ درختها، با گوشیای که هنوز گرمایش در کف دستش مانده بود. نگاهش دنبال قامت دریا رفت که از خروجی دور میشد؛ رنگپریده، شانهسفت، اما هنوز با لجاجتی عجیب سعی میکرد شبیه زنی باشد که هیچ چیز از هم نپاشیده. صورتش یکلحظه از...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 27
دریا نگاهش به شیشهی دودی لندکروز مسیح گره خورده بود. نور کم خیابان روی صورتش چیزی از خستگی عمیق و چیزی از لجاجت تیره مینشاند. مسیح که نگاه خیرۀ دریا را دید، ماشین را روشن کرد و به بیراههای کشاندش که از نگاه دریا دور بماند. سرش پایین بود. تلفن را از کیف بیرون کشید و با انگشتهای سرد و بیقرار ص...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 28
*** خواب نبود؛ برزخی بود ساختهشده از خاکستر و صدای کوبههای مداوم. در میان ملحفههای پیچوتابخورده دستوپا میزد. در خوابوبیداری سنگینی دیوارهای خانه را روی سینهاش حس میکرد. صداها از دوردست میآمد؛ گنگ و مبهم مثل ضربههای تبر بر تنهی درختی خیس در اعماق جنگلی مه گرفته. کوبشها ریتم نداشت؛ ام...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 29
نفسش را با زحمت از بین دندانهایش بیرون داد. شانههای برهنهاش را صاف کرد و دستش را از روی سینه پایین آورد. چشمهایش هنوز میسوخت؛ اما نگاهش را از نگاه مسیح ندزدید. همانطور که تهدید روی پوستش میدوید، با صدایی که تلاش میکرد از لرزش خالیاش کند، گفت: - قبل از اینکه نقش صاحبخونه رو بازی کنی، یه...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 30
سرمای به جا مانده از تن مسیح و بوی نافذ باروت و صندل، مثل لایهای نامریی روی هوای راکد سالن نشسته بود. دریا چشمانش را روی هم فشرد. ضربان قلبش هنوز در شقیقههایش میکوفت. او وکیل بود؛ یاد گرفته بود که به هیچ حرفی بدون سند و به هیچ لبخندی بدون نیت پشت آن اعتماد نکند. پیشنهاد مسیح هرچند بوی حقیقت پن...
بروزرسانی در : دیروز
- 1
- 2
