این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه و یک :
نگاه مسیح مثل قطرههای قیر مذاب، سنگین و خفه از چهرهی برافروختهی رهام جدا شد و روی تن دریا لغزید. برشی از تحقیر و چندشِ عریان در خطوط تیز فکش موج میزد؛ چشمانش را باریک کرد. پرههای بینیاش از انزجار منقبض شد و بدون آنکه حتی شأنِ یک مخاطب برابر را برای او قائل شود، سرش را با کسالتی آمیخته به تهدید تکان داد.
- بیرون. وقت خوشخدمتی و پاداشبگیری تموم شد خانم وکیل. این درام مزخرÙ
لطفا صبر کنید...

شادی عبادی
0سگ هار زنجیری.😁😁عاشقتم دریا👠💄❤️