این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت شصت :
پیشخدمت با دیدنشان دست از صاف کردن چینِ رومیزیِ میز مجاور کشید. نگاهش برای لحظهای روی صورت دریا ماند و بعد، با آن احتیاطِ آموختهشدهی آدمهایی که بابت ندیدن پول میگرفتند، پایین افتاد.
دریا کنار میز ایستاد. دستمال پارچهای هنوز همانطور مچاله کنار بشقابش بود؛ گیلاس آب، لبنخورده و سرد، زیر نور شمع برق میزد. باورش نمیشد میان برخاستنش از این میز و بازگشتنش فقط چند دقیقه گذØ
لطفا صبر کنید...
