لیست کلیه پارتهای رمان این شهر شاهد بود : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 23
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 1
در این شهر قدرت پشت میزهای روشن نمینشیند. در اتاقهایی نفس میکشد که پنجره ندارند و تصمیمهایی گرفته میشود که هیچکس مسئولشان نیست. اینجا حقیقت را نمیکشند؛ فقط جایی دفنش میکنند میان امضاها میان اعداد میان سکوت آدمهایی که یاد گرفتهاند کمتر بپرسند. و بازی همیشه قبل از آنکه کسی بفهمد آغاز شده...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 2
فصل اول - سکوت دادگاه رو رعایت کنید. جلسه رسمیست. صدای قاضی، خشک و برنده، روی چوبهای کهنۀ سالن خورد و موجی کوتاه از خاموشی در میان صندلیها پخش شد؛ اما این سکوت دوام نداشت. انگار خودِ هوا در آن سالن مستطیلشکل پر از پچپچ و اضطراب بود. سقف بلند، چراغهای فلورسنتی که کمی سوسو میزد و ردیفهای پش...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 3
صدای کشیده شدن صندلیها روی کف سنگی سالن همزمان با برخاستن جمعیت، در فضا پیچید. همهمهای خفه دوباره به جان دادگاه افتاد؛ صدایی شبیه موجی که آرامآرام بالا میآمد و بعد در گوشها میپیچید. دریا بیآنکه به اطراف نگاه کند، بازوی بردیا را گرفت. سردی فلز دستبند هنوز دور مچش بود. مأمور کوتاه سر تکان...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 4
*** مه از دره بالا آمده بود. نه آن مهِ سبکِ صبحگاهی که با اولین آفتاب کنار میرفت؛ مه فیلبند سنگین بود؛ زنده بود. مثل موجودی که آرام و بیصدا روی شانههای کوه مینشست و همهچیز را در آغوش سفید خودش میبلعید. روستا میان آن اقیانوسِ ابر معلق مانده بود. چند سقف شیروانی قدیمی، چند حصار چوبی پوسیده و ...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 5
ماندانا هنوز همانطور نگاهش میکرد. چشمهای ریز اما درخشانش روی صورت مسیح میلغزید؛ با همان دقتی که مادرها صورت بچههایشان را نگاه میکردند تا مطمئن شوند حالشان خوب است. ناگهان انگار چیزی به یادش آمد. ابروهایش بالا رفت و دستهای لرزانش را بالا آورد. با انگشت اشاره اول به در اشاره کرد. بعد کف دستش...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 6
*** زیرزمین بوی فلز زنگزده، عرق کهنه و پول کثیف میداد. هوای سنگین در سقف کوتاه انبار گیر کرده بود و تنها چند چراغ مهتابی لرزان، نور سرد و بیروحشان را روی جمعیتی میپاشیدند که دور رینگ جمع شده بودند. دیوارها از رطوبت لکهدار بودند و جایی گوشۀ سالن، آب از لولهای ترکخورده چکه میکرد و صدایش مثل...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 7
پلههای رینگ هنوز زیر پایش میلرزید. از میان حلقۀ جمعیت پایین آمد و صدای تشویق هنوز پشت سرش موج میزد. مردها با مشت به شانهاش میکوبیدند؛ چند نفر اسکناسها را در هوا تکان میدادند و یکی از میان جمعیت با صدایی خشدار داد زد: - گفتم که هیچکس حریف افروز نمیشه. آریو حتی سر برنگرداند. عرق از شقیقه...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 8
*** جادۀ خیس زیر چراغهای پراکندۀ شهر برق میزد. ماشین آرام در پیچ آخر چرخید و مقابل عمارت ایستاد. برای چند ثانیه دستش را روی فرمان نگه داشت. به ساعت نگاه کرد. عقربه از نیمهشب گذشته بود؛ اما چراغهای عمارت هنوز روشن بود. بهتر از هر کسی میدانست که در این خانه دیر معنایی نداشت. تا وقتی انوشیروان ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 9
سکوتی سنگین روی عمارت افتاد. انوشیروان عصایش را آرام روی زمین کوبید. صدای خشک چوب روی سنگ مرمر در سالن پیچید. چشمهای تیزش یکبهیک روی چهرهها میچرخید. - موقع حسابوکتابها حواستون به چی گرمه؟ صدایش آهسته بود؛ اما مثل تیغ در هوا میبرید. هیچکس تکان نخورد. - پولش به یه حساب ناشناس واریز شده. هی...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 10
داریوش نگاه کوتاهی به پسرش انداخت. چیزی شبیه رضایت در نگاهش برق زد. - کار خوبی کردی که پیگیر شدی. لابهلای همان کلمات انگار چیزی یادش آمد که ابرویش ناخواسته بالا پرید. کمی به جلو خم شد و به چشمان مسیح خیره ماند. آرامش نگاهش ترسناک بود؛ به ترسناکی دریای نیمهشب. - اما یه سؤال. اگه اینقدر زود فهمی...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 11
فصل دوم چراغهای مطب نور زردِ ملایمی داشت؛ نه آنقدر روشن که چشم را بزند و نه آنقدر کمجان که سایهها را ببلعد و رها نکند. بوی قهوۀ تازه و چوب صندل در فضا پخش بود؛ بویی که عمداً انتخاب شده بود تا ذهن را از خیابان، از شلوغی و از بیرون جدا کند. دیوارها به رنگ خاکستری گرم درآمده و تابلوهایی با خطوط...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 12
*** آپارتمان نقلیاش همیشه ساکت بود. نور کمجان عصر از لابهلای پردههای طوسی به داخل خزیده و روی کف چوبی پهن شده بود. خانه بوی قهوۀ مانده میداد؛ همان فنجانی که نصفهنیمه کنار لپتاپ سرد شده بود. کتابها نامنظم روی میز پخش بود. کابلها مثل رگهای بیرونزده از بدن فلزی لپتاپ به هر طرف کش آمده و ...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 13
*** آرامش کافه از آن جنس آرامشهایی بود که آدم را وادار میکرد آهستهتر نفس بکشد. نور زرد چراغهای آویز از سقف کوتاه پایین میریخت و روی میزهای چوبی کهنه پخش میشد. بوی قهوهی تازهآسیابشده با عطر وانیل و دارچین در هوا پیچیده بود و صدای ملایم جَز قدیمی از بلندگوهای پنهان مثل رشتهای نرم در فضا ک...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 14
نامش که آمد، صورت پندار یخ زد. خیلی کوتاه اما دریا دید؛ دید که فکش کمی سفت شد. دید که نگاهش یک لحظه از او برید. پندار سریع خودش را جمع کرد.- من نگفتم کار بدی کرده. - پس چرا اینقدر واکنش نشون میدی؟ از چی میترسی؟ نور زرد چراغ بالای میز سرِ پندار افتاده بود و انعکاسش در لیوان موهیتو دو خط براق سا...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 15
*** باران ریزی که از عصر شروع شده بود، حالا شیشههای ماشین را با دانههای ریز و بیحوصله میکوبید. قطرهها آرام پایین میلغزید و نور تابلوهای خیابان را به خطوطی کشیده و لرزان تبدیل میکرد. ماشین در حاشیهی خیابانی نیمهخلوت پارک شده بود. صدای دور موتور ماشینها، بوقهای پراکنده و خشخش لاستیکها ...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 16
*** ماشین بعد از چند پیچ آرام در خیابانی خلوت ایستاد. اینجا شهر حال و هوای دیگری داشت؛ خیابانی پهن با درختان قدیمی و ساختمانهایی که بیشتر به عمارت شباهت داشتند تا آپارتمان. نور چراغهای باغچهها روی سنگفرش خیس میافتاد و فضا را اشرافی و آرام نشان میداد؛ از آن محلههایی که نگهبانها بیشتر از عاب...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 17
فصل سوم لابیاش بیشتر شبیه تالار ورودی یک هتل پنجستاره بود تا ساختمان شرکتی خصوصی. سقف بلند و صیقلی، نور سفید و سرد چراغهای خطی را چند برابر میکرد و روی کف مرمرین میپاشید؛ مرمری که آنقدر براق بود که تصویر هر کسی را مثل آینه بازتاب میداد. ستونهای سنگی با رگههای تیره تا سقف بالا رفته و میان...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 18
صدای ضربهی آرام مشتش روی در چوبی پیچید. صدایی بم از پشت در جواب داد: - بفرمایید. لحظهای خشکش زد. همان صدا کافی بود تا اضطرابش از زیر پوست زبانه بکشد. صدایی عمیق، شمرده و سنگین. از آن جنس صداهایی که انگار از میان تجربههای زیادی عبور کرده و با همهی آنها آشنایی داشت. چند نفس کوتاه گرفت؛ اما هوا...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 19
*** درِ اتاق ملاقات با صدای کوتاه و فلزی قفل باز شد. نگهبان بدون آنکه چیزی بگوید، در را نیمه باز نگه داشت و با حرکت سر اجازهی ورود داد. دریا قدم داخل گذاشت. هوای اتاق بوی سرد فلز و ضدعفونیکننده میداد؛ بویی که همیشه در جاهایی میپیچید که آدمها را از زندگی جدا میکرد. نور مهتابی از سقف میتابید...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان این شهر شاهد بود - پارت 20
*** خواب به چشمانش نیامده بود؛ خبر استخدامش در شرکتی که بوی خون مدیا را میداد، فرصتی برای خواب نمیداد. روبهروی آینه ایستاده بود. دختر داخل آینه شبیه او بود؛ اما کاملاً خودش نبود. موهایش کمی کوتاهتر شده و رنگ روشنتری گرفته بود. ابروهایش چند درجه روشنتر شده بود و لنزهای عسلی نگاهش را نرمتر و...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
- 1
- 2
