پارت چهل و هفتم :

خون در رگ‌های دریا منجمد شد. قطره‌ای عرقِ سرد از گودی کمرش فرو لغزید، اما صورتش مثل مجسمه‌ای سنگی، بی‌حالت و نفوذناپذیر باقی ماند. مانیفستِ پنهان بارنامه… کلماتی که نباید از دهانش بیرون می‌پرید، به تیغی زیر گلوی خودش بدل شده بود. نگاهِ تیزِ مسیح روی صورتش سنگینی می‌کرد؛ چشم‌غره‌ای خردکننده و نامحسوس که پیامی صریح داشت: «پاتو گذاشتی توی تله‌ی خودت، موش کور.»
اما پشتِ آن شوکِ لØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    0

    یعنی مسیح میخواد دخترمون براش چیکار کنه؟وای این پسره نچسب رهام چکارش میکنه بد براش خط و نشون کشید میگم بانو عکس کارکترا نمیزارین

    ۶ روز پیش
  • Luna

    1

    واقعا داستان خوش قلمیه ادم با اینکه فقط دوبار در هفته میاد همش منتظره تا ببینه بعدش چی میشه

    ۷ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️