این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت چهل و هفتم :
خون در رگهای دریا منجمد شد. قطرهای عرقِ سرد از گودی کمرش فرو لغزید، اما صورتش مثل مجسمهای سنگی، بیحالت و نفوذناپذیر باقی ماند. مانیفستِ پنهان بارنامه… کلماتی که نباید از دهانش بیرون میپرید، به تیغی زیر گلوی خودش بدل شده بود. نگاهِ تیزِ مسیح روی صورتش سنگینی میکرد؛ چشمغرهای خردکننده و نامحسوس که پیامی صریح داشت: «پاتو گذاشتی توی تلهی خودت، موش کور.»
اما پشتِ آن شوکِ لØ
لطفا صبر کنید...

راز
0یعنی مسیح میخواد دخترمون براش چیکار کنه؟وای این پسره نچسب رهام چکارش میکنه بد براش خط و نشون کشید میگم بانو عکس کارکترا نمیزارین