این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه و ششم :
***
دود غلیظ سیگار برگ و حرارت خفهکنندهی اتاق کنفرانس اکسیژن را مثل اسیدی رقیق میسوزاند. پردههای کرکرهای ضخیم کشیده شده بود و نور خاکستری بعدازظهر پاییزی پایتخت تنها به شکل شیارهای باریک و بیمار روی میز کنفرانس بیستنفرهی چوب آبنوس میتابید.
تلفنهای خطوط داخلی شرکت مثل آژیرهای جنگی بیوقفه زنگ میخورد؛ تالار شیشهای بورس در پایین برج در حال ذوب شدن بود و لرزش این Ø
لطفا صبر کنید...

راز
0دخترمون امیدوارم به هدفش برسه