این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه :
اتاق رهام همهچیزش بوی پولِ بادآورده، الکل و تجملاتِ مستهجن میداد. کفپوشهای چوب گردوی تیره با فرشهای دستباف ابریشمی نقرهکوب پوشانده شده بود. نور مخفیهای کهربایی، فضایی نیمهتاریک و لخت به راهروها میبخشید و تابلوی نئونیِ کوچکی پشت درِ شیشهای دودی دفتر رهام روشن بود.
بعد از کلی دردی که از رفتار زنندهی رهام کشیده بود، حالا روبروی در اتاقش ایستاده بود تا تظاهر کند می
لطفا صبر کنید...

نادیا
0واای خدای منن یعنی بازی با کلمات رو فقط خانوم بامیری عزیز میتونه توصیف کنه دست خوش