پارت پنجاه و یک :

پس ممکن بود دزد نباشند؟ دستپاچه در اتاق دوید. ندیم که مادرش را به شهر برده بود، فروغ با مسکن‌های سنگینی که می‌خورد کم ‌کمش باید زلزلۀ بالای پنج ریشتر می‌آمد تا بیدار می‌شد و هیوا هم فقط یک پسربچۀ ترسو و لاغرِ هفده‌ساله بود.

تازه اگر اتفاقی برای هیوا می‌افتاد فرشته عذاب‌وجدان می‌گرفت که چرا او را بیدار کرده است. روی نوک پنجه‌هایش از پله‌ها پایین رفت و چون احتمال می‌داد موبا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    وی ای پی رو چجوری بخونیم

    ۹ دقیقه پیش
کپی شد!