هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت پنجاه و هشتم :
زلدا گفت: خبرت کردم که با هم معامله بکنیم.
ـ چه معاملهای؟
ـ من میدونم تو عاشق هلگوردی.
ـ بله؟
وَ زد زیرخنده و گفت: وای خدا! دلدرد گرفتم. اونوقت کی همچین چیزی گفته؟
ـ یادت رفته من ذهن آدما رو میخونم؟ دفعۀ پیش اون دست سفید خوشگلت رو دادی به من و اجازه دادی به حریم قلب و ذهنت نفوذ کنم و موکلم ذهنت رو بخونه. حالا یادت اومد؟
فرشته دوباره به او پوزخند زد و
لطفا صبر کنید...
