هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت پنجاه و هشتم :
زلدا گفت: خبرت کردم که با هم معامله بکنیم.
ـ چه معاملهای؟
ـ من میدونم تو عاشق هلگوردی.
ـ بله؟
وَ زد زیرخنده و گفت: وای خدا! دلدرد گرفتم. اونوقت کی همچین چیزی گفته؟
ـ یادت رفته من ذهن آدما رو میخونم؟ دفعۀ پیش اون دست سفید خوشگلت رو دادی به من و اجازه دادی به حریم قلب و ذهنت نفوذ کنم و موکلم ذهنت رو بخونه. حالا یادت اومد؟
فرشته دوباره به او پوزخند زد و
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
میم
1وای،فهیمه چطور تونسته اینقدر بدجنس باشه لعنتی 😮
۱ ماه پیشمیم
2وای خدای من،جنزده دیگه چرا،کاش همون گرگ بود،وای 🥺😱
۱ ماه پیشدریا
2سوالی که اینجا پیش میاد اینکه،اگه هلگورد جن زده است پس چرا اینقد به کلمه گرگ حساسه؟تازه هلگورد هم داره کار های خیر میکنه پس چطور بازم این طلسم اینقد قوی داره کار خودشو انجام میده که دوماه دیگه بیشتر وقت نداره؟🤔
۱ ماه پیشاکرم بانو
3وای ترجیح میدادم هلگورد گرگ باشه تا جن زده
۱ ماه پیشفرشته
1وای خدای من!! یعنی حرف های زلدا راسته؟
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نیلوفر ابی
1وای خدای من نه امیدوارم حرف زلدا دروغ باشه گرگ باشه بهتر حدس من نزدیک بود به جن زده ممنون خسته نباشید رمانتون معرکه ست بینظیر